من یک دختربچه هجده-نوزده سالهام که به دلایل چهل-پنجاه سالهای، اینگونه در عمق غم فرو رفتهام. تازه اول راهم است، اما انگار هزارها سال از زندگیام گذشته. آنقدر که هر لحظه بعد دارد و هر بعد خودش یک هزارتوی رو به ناکجاست، و جرقههای ذهن من حتی آن دورترین ناکجا را هم روشن میکند. آنقدر که من با همه مردم دنیا، تمام بشر را روزانه زندگی میکنم، اندازه بنبستهای تمام بشر خسته میشوم، اندازه تمام آدمهای دنیا، از چستر بنینگتون و لارا فیبین، وقتی که از بالای استیج راک و پاپراک به پوچی فریادهای آدمها خیره میشوند و فرو میریزند، تا هایزنبرگ و پلانک و شرودینگر و انیشتین، وقتی به معادلات پیچیده جنونآمیزشان نگاه کردند و دریافتند نهایت فهمشان تازه به ابتدای نفهمیدن رسیده، تا نولان و کوبرنیک، که بعد از تمام تلاشهاشان برای پیچیدگی، فیلمهاشان باز زبان باز میکند و بیرون میزند و دیده میشود؛ من همه آنها را زندگی کردهام. شاید من قبل از امیرخانی بیوتن را زندگی کرده باشم، با هاینریش بل به جنگ رفتهام، با جان کندی تول خودکشی کردهام، با نادر ابراهیمی مردهام شاید.
همه ما یک نفر را دوست داشتهایم، یک نفر را روی چشممان گذاشتهایم، ناگهانی به خودمان آمدهایم و دیدهایم چقدر دوستش داریم!
بعد، دور میشویم، خداحافظی میکنیم در لحظههای احمقانه، یا حتی گاهی فرصت سلامی نداشتهایم برای خداحافظی. زمانه هرکداممان را به کناری میاندازد، یا راهمان از هم جدا میشود، یا..
پس از آن شاید فراموش کنیم، اما طعم تلخ و گس آن محبت بیچشمداشت، آن محبتی که غرور کنارش هیچ بود، آن محبتی که به خاطرش نظام «ناز و نیاز» دنیا را به هم میریختیم، تا همیشه با ما میماند. تجربههای بعد همیشه یک ناکامی تلخ با خود دارند و یکیشان به همخانگی منجر میشود. به پیشهمماندنهای زناشویی.
من تازه هجده سالهام. اینجا ابتدای همه چیز است، ابتدای تجربه، ابتدای زمان، ابتدای خلقت و بلوغ و سرخیدن و سیبیدن. دارم فکر میکنم به آن آدمهای بیستوهفت-هشت سالهای که کسی میآید و خلوتشان را دستمالی میکند، توی لیوانهایشان آب میخورد و بوی عود کافههای محبوبشان را میبرد و چراغهای خانه تاریکشان را روشن میکند و میرود. در آستانه یک سی سالگی غمانگیز، بیآنکه نایی برای ساختن دوباره باشد، توانی برای دل بستن دوباره باشد. جایی که اگر برای هر کاری زمان ابتدا باشد، برای عشق نیست..
اینها وصف مدرنیتههای مبتذل است. در دنیایی خارج از محدودهها، دلبهکسیبستنهای عبث، به اسم اینکه انسانیم، به اسم اینکه دل داریم، به اسم اینکه دلمان باید درگیر قبض و بسط شود که نمیرد.. عاشقانهها میسراییم، مچاله میشویم، اگر ضعیف باشیم افسردگی میگیریم..
فریب شعرها را نخورید.. بیخیال آن رخوت بعد قبض و بسط دلتان شوید.. فراموش کنید!
لااقل خودتان را برای هیچکس نبازید!
یک روز میایستید اینجا که من هستم، همسال با تمام بشر، همسفره با تمام جهان، و دلتنگ. و تنها. و آنچنان که کسی را به دنیایتان راه نیست.
«شعر میگوید هست»، ولی شعر میان اغراقها و آرایههاش، همیشه دروغ بوده..
+ سلام للذین أحبهم عبثا..
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا