تمام روزهای من یک پسزمینه موسیقیایی دارد. مثلا من تمام پارسال تابستان را، صبح زود که باید از پیروزی میرفتم سمت دانشگاه رجایی، هفتشهر دال را گوش میدادم، و امیر بی گزند چاووشی. تمام عید، درازکشیده روی زمین سرد کتابخانه مدرسه، ابر میبارد شجریان گوش دادهام، و شبها، حدود ساعت هفت/هشت/نه که از مدرسه برمیگشتهام خانه، توی آن کوچههای تاریک، باز همان را گوش دادهام. و در تمام طول مدرسهها، صبح یاسین و رفیقم حسین حامد زمانی، گاهی بیدفاع یراحی را، شیرین خیال دال را، نایتتایم و هاف آو آسِ پالت را، و گاهی رستاک گوش میدادم.
دارم زندگیام را نگاه میکنم، تمامش کارهای اکراهآمیزی بوده، میانشان گاه کارهای زیبا، گاه بوی ورق کتابها، گاه رخوت عصرانه خانه حاجبابا، گاه حرم، گاه انقلابگردی.
اما من که همیشه یک چیزی توی گوش دارم، چرا موسیقی روزهای بد را یادم مانده؟ اصلا چرا بهترین موسیقیهایم را وقتهای بدحالم گوش دادهام که حالا هربار یاد روزهای ناکام و نتیجهبخشیهای ناکامی بیفتم با گوش دادنشان؟
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا