تا چند دقیقه پیش داشتم به فجیعترین طرز ممکن زار میزدم، که مامان آمد توی اتاقم، نشست کنارم و از آنجا که وقتی درحال گریهام حرف نمیزنم یا فحش میدهم که «گم شو از اتاقم بیرون» شروع کرد به طرح احتمالهای مختلف برای کشف علت گریهام. میدانست البته که برای نتایج گریه میکنم، فقط خواست به حرفم بیاورد.
هنوز داشتم مثل عزیزازدستدادهها با دانه اشکهای درشت و صدای بلند، گریه میکردم، که آمد نزدیکتر، صورتم را گرفت بین دستهاش، و گفت:
«چرا دست زدی به ابروهات؟!». تازه فهمیده بود.
خندیدم.
+ شریف که قبول نمیشم، لااقل..
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا