خرید بک لینک
چیزی درون من هست به اسم وسواس ثبت، که از وقتی به یاد دارم با من بوده. گاهی که بر اثر جنون آنی وسایلم را میریزم، دفترهایی پیدا میکنم، بعضا متعلق به هشت-نه سالگی، که کوچکترین -کوچکترین- چیزها را در آن نوشتهام.
دو سال پیش هم به خاطر همین وسواس ثبت به توییتر پیوستم. نه که اکثر بلاگرهایی که ارزش خواندن داشتند، ناگهانی بلاگ را به مقصد آنجا ترک کرده بودند؛ نه. من وسواس ثبت داشتم، دستم به قلم نمیرفت، و بلاگ در نظرم مقدستر از آن بود که به روزمرهنویسیها آلوده شود.

در نظر من، سنی که فهم از آن آغاز میشود خیلی مهم است. شما اگر از ده سالگی شروع کنی به فهمیدن خیلی چیزها، در نهایت میرسی به بیست و شش سالگی؛ آنجا در فرایند فهم تنها نیستی، اما عمق فهم تو از جهان، با کسی که از هجده سالگی تا بیست و شش سالگی کمکم بعضی اتفاقات را دریافته، خیلی متفاوت است.

من «تبعا» بچه تنهایی بودم. مخصوصا در بازه هشت تا شانزده سالگی. دورم پر بود از آدمها، توی مدرسه، توی این انجمن، توی آن کتابخانه؛ اما این «دور هم بودن» نبود. یک جور فضای مرید و مرادی، که اوایل دوستش داشتم - فکر میکنم هر بچه هشت سالهای از آن همه توجه خوشش بیاید - اما کمی که گذشت، احساس تنهایی کردم. و احساس تنهایی من را کشاند به آنجا که جمع را هیج بپندارم، از بودنشان خوشحال نباشم و از نبودنشان ناراحت.

شانزده سالگی آنجا بود که من شروع کردم به ایجاد روابط عمیق با کسانی که گاهی خیلی بزرگتر از من بودند، و حالا هم هستند و بیش باد بودنشان. بودنهایی که هرکدام جزئی از فهم من را، اذکار زیر لب من را، تجربه من را، نگاه من را، جهانبینی من را ساختند. اما تا آنها را پیدا کنم مرهم چه بود؟

من بیتوقف مینوشتم.

من درک دقیقی از بسیاری کلمات دارم که کمتر آدمی در جهان ممکن است آن را داشته باشد. (چیز افتخارآمیزی نیست؛ ناگهانی رخ میدهد). و «دیوانهوار» آن کلمه مناسبی است که باید «نوشتن» من را وصف کند.

خب؛ من وقتی زیادتر از زیاد مینوشتم، یعنی یک اتفاق ناگهانی اول نفسم را حبس کرده در سینهم، بعد آن نفس با گریه و کلمه ریخته بیرون؛ مثل بچه سادهای که خیلی زودهنگام بفهمد چگونه به وجود آمده.
اما وقتی نمینوشتم؛ وقتی نمینوشتم یعنی یک اتفاق خیلی بد. مثل مرگ کسی که تمام زندگیات بوده، اصلا، تمام چیزی بوده که از زندگی داشتهای، تمام طلبت از دنیا، تمام خواستهات از جهان.
و من این روزها مبهوتم. بیش از اندازه مبهوتم. آنقدر که حتی اشکهای جمع شده پشت سد نازک پلکهام، رغبت بارش ندارند؛ یارای گریه ندارم.
منی که نمینویسد، بیش از اندازه خطرناک است، بیش از اندازه مبهوت، بیش از اندازه محتاج. یک محتاج عربی با «ح» از ته حلق. غلیظ. و من این روزها نمینویسم. نمیتوانم بنویسم.
یادداشتهای گوشیم پر شده از خروار موضوعاتی که سپردهام تا یک روز برایشان لغتهای بیتصنع کنار هم بچینم و بپرسم از تهِ ذهنم آنچه را که باید. مدتهاست. اما آن یک روز چرا نمیرسد؟ نمیدانم.
راجع به سیاست باید بنویسم، راجع به دولت سایه، راجع به مجلس، هولوکاست، اجلاس شایدخیالی سران یهود در شهر بال، راجع به مستندها، فیلمها، موسیقیها، کتابها، جهان؛ راجع به بیپولی، کنکور، خانواده، پدر؛ راجع به شوهر. راجع به مادری. راجع به فریادهای عاجزانه تکتک سلولهای تنم، خواهش ناتوانستنی ذرهذره وجودم برای داشتنِ کودکی. راجع به سیر تکامل دنیا، آن تصویری که از بشر واحد ترسیم کردهام، آن استدلالهایی که درباره چرایی «اکنونمان»، چرایی «حالای تاریخ» در ذهنم چیدهام، راجع به بچهای که از حالا ذهنم مشغول بازهچینیست به همراه داستانهای مخصوص هر بازه، شعرهای پازل هر بازه، بازیهای مکمل هر بازه برایش. راجع به آن نه ماهی که هر شب قبل خوابم، ده دقیقه طول میکشد، دو سال شیردادن، و پوست نازک و نرم کودکی، چسبیده به تنم، که در لحظهلحظه زندگیش محتاج نوازش من است. درباره خدا، و چه عجیب که برمیگردیم به کودکیهامان، درباره کجا بودنش، رنگش، چراییش. درباره شعر، «شعور» که تنها خودم میدانم چیست، به شاملو، به مبدأ هر احساس که به آنی بر دستها و پاها و گونهها و چشمها و قلبهایم غلبه مییابد، درباره روابط، درباره ارزش هر آدم برای اینکه بفهمیم چیست و کیست و چه دوست دارد، درباره مقیاس ارزشها، درباره وحی؛ این پیچیدگی متافیزیکی که متافیزیک راجع بهش هیچ حرفی ندارد، این سادگی درابتدا ابلهانه؛ برای آن کسی که جهان اکنون و اینجا براش کافیست. راجع به سرنوشت، راجع به بهشتبینی سخیفم، دقیقا آنجا که فکر میکنم تمام نهرهای عسل و تمام درختهای ثمر، به هیچِ رنج این دنیا نمیارزد، راجع به ابدیت خداوند، علمی که در بهشت از علی درمییابیم و قرار نیست مسئله با آن حل کنیم، قرار نیست با آن چاهی پر شود، فقری به استغنا برسد، و اصلا آنجا فقر چیست، جهل چیست، استغنا چیست! به اینکه شاید آن علم محض بهشتی، آن لحظات پرشور فهم بود که آنجا در ذهن دخترکی پشت میز آخر کلاس شکل میگرفت و نفسش را بند میآورد، اما هیچ دخلی به رتبه کنکورش نداشت. به سفر؛ از خود به خود و از خود به خلق و از خلق به خود و از خدا به خلق از خلق به خدا و از خدا به خود و از خود به خدا و از خدا تا ابد خدا. تا بیتای خدا.

گیجم. بیقرارم. خالیام. منگم. «بر داربستی از چه خواهد شد، چه خواهم کرد، آونگم».

تازهتازه دارم میفهمم همه ما تنهاییم. تنهایی آن گوشه بکر منِ زیادفهمیده نبود، آن خواسته خاص نبود که من داشتم، حسی نبود که بشود با آن خودبرترپنداری کرد. همه ما تا وقتی انسانیم، حتی در اوج ابتذال آن حس تنهایی را که خاص خودم میپنداشتم، با اعماق مختلف درک میکنیم..
انسان تنهاست؛ و وقتی بداند همه آدمها، همه آدمها، حتی کسی که از سلام بمبئی و حامد همایون مشعوف میشود، آن تنهایی را حس میکند، لذت آن تنهایی را هم از دست خواهد داد..

و اصلا به جهنم! اینکه من گریهام نمیآید، این که من تا چه عمقی از تنهایی را رصد کردهام، اینکه من کجای زندگیام هستم، اینکه من نمینویسم! به جهنم! به بهشت! به آن بهشت الکن بیهیجان، که تنها نقطهاش که روی زانو زمینت میاندازد و مرگ را در ابد رقم میزند، نقطه محال چشم در چشم شدن با علیست.

برچسب: کجایی,چرایی, نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 22:25

صفحه بندی