فردا جشن عقد صباست. آمدهایم قم. کامپیوتر ندارم، لبتاپ هم. پرِ حرف بودم امشب، پرِ درد. پرِ نگرانی برای آرزوهایم، آرزوی آن جمع آرمانی، آن جامعه آرمانی، آن انقلاب عظیم که چند سال بعد باید در اوج هیاکلِ تکاملِ چهل سالگی بدرخشد و نمیدرخشد. پرِ ترس برای همه آنچه این سالها از دست دادم، همه آنچه سالهای بعد میبازم، و راه تازهای که دو ساعت پیش روبهرویم دهان باز کرد به دعوت و تاریک مینمود، من اما رفتم. من اما یک بچه تجربهگر، آن دانشآموز لاغر پر التهاب را، با آن فرم مدرسه غمانگیز گشاد، از سالها قبلم بیرون کشیدم و انداختم روبهروی واقعه.
آنقدر نگرانم و ترسیده و تنها، که اگر دستهای خیسم به صفحه لمسی گوشی امان میداد، تا صبح مینوشتم. بی اهمیت به تمام کائنات؛ که کائنات را چه بها؛ وقتی من اینجا به مرداب میریزم..
برچسب: گنجشکی,
نویسنده: آرین زارعینیا