1.
احتمالا انسان هیچگاه در ناخوداگاه سراسر هوشمندی خویش، نمیپنداشت، قبلِ رخوتِ مستی سرخوشانه بیگاری گرفتن از رباتها، بیماریهای مدرنیته دربرمیگیردش. بیخوابی. تعویض خلاقانه روز و شب! سردردهای عمیق و غلبهی فروپاشنده شهوت.
و اگر احتمالی بدهیم، که یک گالیله، زیردریایی مستغرق علم را میدیده -که مذبوحانه میکوشد با کشف واژههای جدید تکراری، و نامگذاری هر روانپریشی، غریبگی وحشتآمیز خود را نسبت به خروار رنج ملخوار انکار کند- دیوانه نخواندهایدش؟
2.
احتمالا دیگر هیچ غریزهای در من وجود ندارد. نهتنها تمایلی به دیده شدن در برابر هیچکس ندارم، که حتی نگاههای خیره متدینترین و جویندهترین و عالمترین و ثروتمندترین و زیباترین پسر این شهر -اگر اینها با هم جمعشدنی هستند- برایم پشیزی نمیارزد. فکر کنم نزدیک است بمیرم. اینکه میگویم هیچ غریزهای؛ احتمالا اگر طمع از مالکیت «انسان» برداری، دیگر هیچ چیز از غرایز انسانی در تو نمانده.
3.
بیخوابی و بدخوابی دارند دیوانهام میکنند. وقتی میخوابم دستم را میگذارم زیر سرم و وقتی بیدار میشوم با درد فاجعهآمیز دست مواجهم. پهلویی که روش میخوابم درد میگیرد، کمترین لباسی که میپوشم روی تنم سنگین است، به غایت داغم و نیم ساعت بعد از خوابیدن سرتاپا خیس. اشتباه میکند هرکس میپندارد درد وبای یمن مانع میشود از بدخوابی فاجعهبارت گله کنی. مغز انسان متشکل از هزارهزارهزارهزارتا هزارتوست، که با یکی از هزارتوها میتوانی به قدر کافی از بدخوابیات رنج بکشی. من دقیقا با همین جزئیات از خوابم هم رنج میبرم. پهلویی که روش میخوابم پر از درد است، سنگین است، اضافیست. باید با چنگال بتراشمش. دستِ زیرِ سرم.. آه..
کاش یک نفر را استخدام میکردم، که هروقت توی خواب دستم را زیر سرم گذاشتم، یک چک توی صورتم میخواباند، بیدار میشدم و میگفت:
«ببخشید، دستتونو گذاشته بودید زیر سرتون».
بی اینکه ملزوم باشد آخر جملهاش اضافه کند: «قربان». حقوقبگیر بیچارهای که هربار با ترس به وظیفهاش عمل کند، با ترس آمیخته به لذت، و زیر گوش صاحبکارش بزند؛ و من هربار بعد از افتادن ناگهانی در بیداری، با چشمپوشی کمنظیری، منت بگذارم..
یا بهتر بود اگر کسی را استخدام میکردم که هرروز، بعد ابتلا به درد دست، آنقدر نوازشش کند تا بهتر شود.
نمیدانم، نوازشگر را استخدام میکنند؟
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا