خرید بک لینک

چشمهای تو تمام جهان است و آنها که چشمهای تو را هدف گرفتهاند این را خوب میدانند. در چشمهای تو آن چیزی هست که رگهای ما از آن خالیست. در تلاشیات برای دیدن آن حرفی هست که دهانهای ما مدتهاست بین گفتن و نگفتنش مذبذبند. تو حتی اگر بمیری، آنگونه مردهای که ما نمیتوانیم! در چشمهای تو چیزی هست که در تمام جهان نیست!

من مدتهاست دست به دعا برنداشتهام. من مدتهاست کلمهای به «او» نگفتهام. من خودمان را گم کردم، و نمیدانستم هربار که من فرسخها دورتر از تو چیزی را گم میکنم، چشمهای تو زخم برمیدارند.

میدانی بثینه؟ از تمام زنده ماندنم، یک اشک برایم مانده. اشکی که از سر عجز میریزم، همزمان که از سر حماسه. ما دخترکانِ زاده حماسهایم! چشمهایمان آبی نیست، موهایمان بور نیست، اینجا زندگی میکنیم که چشمآبیها به تحقیر خاورمیانهاش میخوانند. بمبها و موشکهای جهان همزاد ما هستند، مردن از درد و تحریم دارو تیتر روزنامههایمان، و تمام عروسکهایمان را قبل تولد سر بریدهاند و ما جای عروسکبازی دستهایمان را به مبارزه مشت کردیم.. سنگهای کف خیابان ما را میشناسند!

کاش صدایم را میشنیدی! کاش میتوانستم سالهای هجده سالگیام را، سالهای غمگین هجده سالگیام را، کنار مردمی که هیچ چیز از دردم و دردت و حتی درد همان چشمآبیها نمیفهمند، در گوشت زمزمه کنم که هجده سال را زندگی کنی بیآنکه زندگی کرده باشی. که برایت روشن شود ما جز همین سنگهای توی دستمان و خدای بالای سرمان هیچچیز، هیچ چیز بثینه، مطلقاً هیچ چیز نداریم. ترازوی آنها که در صدر نشستهاند با من و تو فرق میکند! آنها چیزی از داستان چشمهای تو نمیفهمند، و از داستان دخترکانی که جای از بر کردن نازهای دخترانه، و تن کردن دامن گلدار، و رؤیا بافتن از شاهزاده قصهها، شبها خواب میدان جنگ میبینند، خواب میدان جنگی که قهرمان آن هستند، و نمیدانند وقتی روح لطیف دخترکی جرئت میکند روبروی جهان بایستد، یعنی چه. آنها هیچ چیز از داستان ما نمیدانند! اینکه ما که هستیم، چه هستیم، و آنها حتی از انسان هم چیزی نمیدانند. انسان برای آنها و در معادلات آنها جایی ندارد. همه چیز در چشمهایشان با نرخ بورسهای جهانی سنجیده میشود، با قیمت بشکههای نفت و پیشرفت ماشینهای برقی. جای انسانِ آنها رفاه رباتیست. رفاهی که علم بیمارشان پدید میآورد. بثینه! قبل آنکه ذهنت را با آنچه «علم» مینامند تصرف کنند، کاش میتوانستم در چشمهایت خیره شوم و برایت بگویم معنی علم دقیقا چیست! برایت بگویم انسان کیست و مقصدش کجاست، چیزی که خودم هم نمیدانم! اما میدانم چشمهای تو که از «وحی» سرچشمه گرفتهاند، مهر دهان دوخته مرا خواهند شکست.. کاش میتوانستم از راه رفتهام بگویم. از اینکه من آن آدم متعصب سنتی نیستم که علم را میکوبد چون دستش به آن نمیرسد. نه؛ من سالها خواب راهروهای دانشگاههایی را میدیدم که در اتاقهایش برنامه آینده گوشهگوشه جهان را میریزند.. ما هم قرار نیست کنار بکشیم! قرار است علم را با قلب همراه کنیم؛ علمی که سرمستمان نکند که برخیزیم به نابودی جهان..

بثینه! تمام آنچه برای من مانده، بیاغراق، تمام آنچه برای من مانده، رؤیاییست از جنگیدن کنار تو. رؤیای روزی که نقشه را تا بزنیم و من و دوستانم با تو و دوستانت پشت یک سنگر به نام مقدس «انسان» بجنگیم. انسانی که از انس آمده نه از نسیان. انسانی که ناسپاسی را فراموش کرده، مقصد را یافته و قلبش در سرزمین موعود پرواز میکند.

چشمهای تو چشمهای ماست. چشمهای ما چشمهای توست. چشمهای تو چشمهای یمن است. چشمهای انسان است. چشمهای وجدانهای بیدار است که در هیچ مکتبی نمیگنجند. دنبال هیچ بشکه نفتی نیستند و تنها مسئله هزارتوی ذهنشان بیدار کردن انسان است. چشمهایت را باز نگه دار، اگرچه به سختی، اگرچه به زحمت، اگرچه ناشدنی. که ما فرزندان کارهای ناشدنی هستیم. ما دستهای تنهای پرقوتیم. ما دنیای عروسکها را فراموش کردیم به اشتیاق افتادن در دل واقعه؛ چشمهایمان را در خانه شکلاتی بستیم و در عمق آوار خاورمیانه باز کردیم، و در مشتمان سنگ بود. سنگی که ناباورانه، مثل جهان قصهها، با همین دستها به پیشانی جالوت خواهیم زد.

بثینه! فکر میکردی کسی فرسخها دورتر از تو، برای چشمهای تو زنده باشد؟ برای چشمهای تو بخوابد، برای چشمهای تو بنویسد، برای چشمهای تو بخواند؟ که چشمهای تو چشمهای انسانند، و انسان از هرچیزی مهمتر است. و انسان آرمانیست که هرگز نمیمیرد. نه زیر آوار خانهها، نه با وبا، نه با گلوله و موشک؛ نه در لاسوگاس، نه در کابارهها، نه در مستی شهوت و شراب.

و من زندهام برای چشمهای تو که نمیمیرد.

برچسب: لعیون,بثینه, نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1396 ساعت: 18:19

صفحه بندی