این بار نشستیم آن میز گوشه که راهپله از بغلش میگذشت. دفعه قبل من خیره شده بودم به مردی که نشسته بود آنجا و فکر میکردم عجب جای خوبی نشسته. دنج، گوشه، کنار پنجرهای که پشتش چند بوته گیاه روییده بود و کسی از آن بیرون، جز تصویری مبهم از کسی که داخل است نمیدید. فکر میکردم کاراکتر «گوشه»ها پناهدهندهترند. مثلا آنوقتی که مچاله میشدم در فضای کوچک بین در و کمد و میگریستم. آنوقتی که عید بود و من دلتنگ حرم بودم، دلگیر بودم از اینهمه التماس و طلبیده نشدن، و باز مچاله میشدم گوشه اتاق، روی تخت، و آنچنان میگریستم که تو گویی آنی دیگر جانم از رگهای متورم پیشانیم میپاچد به در و دیوار اتاق.
این بار نشستیم آنجا و من چشم دوخته بودم به میز خالی دفعه پیش، که آن روز کنارش برگههای کوچک تئاتر «لامبورگینی» اشکان خطیبی بود، و این بار هفتهشتدهتا مجله قهوه، که نیم بیشتر یکیشان را حرفهایی راجع به فروغ اشغال کرده بود.
داشتم با دردی که قلبم را میفشرد، میگفتم، قبول نیست اینهمه سردرگمی، توی این سن. لااقل یک نفر در چهل سالگی تازهتازه حالیش میشود ستونهای جهان دارد رو به داخل دایره میریزد روی سرمان! من اما دارم توی همین هجده نوزده سالگی میبینم برجها دارند کمکم کج میشوند، کج میشوند و آدمها هنوز مست پنتهاوسها هستند. هنوز با ذوق و شوق تعریف میکنند که اکونومیست نوشته تهران پیشرفت فوقالعادهای داشته در زمینه «زیستپذیری». هیچکس نمیفهمد، نمیبیند، هیچکس نفسش در این شهر نمیگیرد، مگر با بنزین سوخته. «زیستپذیری» از نگاه سرمایهداری..
این آدمها نهایتاً میبینند کودکی از سطل زباله نان شبش را جمع میکند، سرطان خوشخیمی، مادرِ بیپولی را میکشد، کمی ابروهاشان در هم میرود و بعد فراموش میکنند. من اما اول جوانیم دارم عمق این دردها را با تمام قلبم حس میکنم و این شبانهروزم را میگیرد! گفتم میترسم از رفتن. گمم. هیچکس هم نیست به راه نشان دادن. توی دلم انبوه شکایت بود، اما آنجا جاش نبود که بزنم. وسط فحش دادن به نظام سرمایهداری و برشمردن پایههاش، ابداً جای ابراز دلتنگی نبود برای کسی که نمیدانم کیست! کجاست! فقط میدانم باید باشد، آن هم برای اینکه، رد این معلولها را بگیری، رد این دلگرفتگیها که با رنجر شهربازی خوب نمیشود، با قرص اعصاب خوب نمیشود، با بهلیمو آرام نمیگیرد را بزنی، میرسی به علت که جای چیزی، کسی، حرفی خالیست.
گفت کسی که توی بیابان گیر کرده، دیگر براش فرقی نمیکند، میرود! میرود و خدایی هم هست؛ خدایی قطعا هست مگر اینکه سادهلوح و خسته باشی. خدا خوشش نمیآید از آنها که با اولین جواب راضی میشوند..
گفتم باید خیلی جرئت داشت که بر جواب خودت مشکلتراشی کنی. توی دلم بود؛ جوابی که پسِ رفتن در یک بیابان بی آب و علف بوده، پس رفتن در تنهایی و بیکسی بوده، جوابی که بعد یک راهِ بییار بوده، یک راه سخت ناهموار بی هیچ ابری که از بالای سرت بیاید و داغی آفتاب را از تنِ خودبهخود داغت بگیرد.. جوابی که جان کندهای به آن برسی.. وقتی رسیدهای نگاش کردهای، مست شدهای از برق چشمهاش، دلگرم شدهای به دار و درختش، به ماهانِ وسط کرمانش.. اما لب نمیزنی به رود جاریش، که خنکای آب جرئت رفتنت را نگیرد. صرف اینکه میدانی جوابِ این راه به این راحتی بهدستآمدنی نیست. صرف اینکه برای خودت روی کاغذ نوشتهای «جواب آخر جواب درست است»، و با خودت شرط کردهای سبزی وسط بیابان را که دیدی متعهد باشی به آنچه نوشتهای، و باز بزنی به دل بیابان! باز بزنی به دل بیابان..
میدانی؟ گاوها در عین بندی که گاویت برایشان ساخته، یک آزادی رشکبرانگیز دارند. و آن اینکه از قید «کدام راه» و «کدام جواب» آزادند. دو تا راه هست که از هرکدام بروند نهایتاً دوشیده میشوند.
انسان اما در نهایت آزادی در بندی پیچیده شده که سرآخر به هیچجا نمیرساندش و به کشتنش میدهد..
نمیدانم باز میشود به تو چنگ زد؟ باز میشود تو را صدا کرد؟ از تو جز یک نامه که به دیگری نوشتهای چه در دست و بالمان هست؟ از تو جز این زخمها که هر روز به جرم زمزمه کردن نامت به پیکرمان میزنند چه نشانهای داریم؟ انصاف بده.. انصاف بده به اینهمه درد، بگذار حیرتمان راه به جایی ببرد! تو که چشم بیزمانی! تو که بصیرت بیمکانی! از زمان و مکان بصیرت به یک آن بیچارگیمان را ببین و خرده مگیر سر نماز بیحالی که میخوانیم! سر ظلمات جهلی که گاه گرفتارش میشویم! بضاعتمان همین بود.. بضاعتمان تا همین جای راه بود، تا همین جای جواب، انصاف بده.. برگرد! برنمیگردی دو خط بنویس! نمینویسی نشانهای بفرست.. خدا را شاهد میگیرم به انتحار لحظهبهلحظه قلبهایمان، اگر چیزی به گردنمان هست، نخواستیم که باشد.. نخواستیم که باشد..