استاد میگفت مؤمن میتونه بی اجازه از مالِ برادرِ مؤمنش برداره. ما که مؤمن نبودیم اما به حکم ظاهر مشابه مؤمن ما، دلی که بردی حلالِ حلالِ حلال...
کی بود میگفت دلبر غاصبه؟ خیر... اگر هم باشه، به حکم تظاهرم به ایمان منم شریک غصبم! ما که چیزی جز دل نداشتیم...
بفرما! اینم حَکَم. از این به بعد اگر از روزگار خوردی، یا خدا خواست ادبت کنه، ننداز تقصیر کیفرِ غصبِ دل. اینم دلیل. اینم حَکَم. اینم حُکم. که اگه تقصیری بوده، یا قصور، یا هرچی؛ از من بوده..
حالا که حکمو فهمیدی، بیا یه فکری به حالمون بکن. از سر راه که نیاوُردی دلِ مارو! این همون دله که یه روز مینشست روی تخت فیروزه بارگاهِ همایونی، به عالم و آدم فرمانروایی میکرد. نگینِ طرازِ هست و نیست بود. تا دمِ شکستن که میرفت، عرش تکون میخورد! الآنشو نبین که یوغِ عقل به گردنشه... این که افتاده کنار کوزههای شرابگیری هفت ساله، مسته و مستور، که حکمِ مستی میگه باید مستی کنه، رسوا بشه، گوش فلکو با آواز مستیش کر کنه، اما نشسته این گوشه، زیر لبش ذکرِ یا عشق، یا عشق میگه، یه روزگاری همه شهرو از رختخواب میکشید بیرون که از عشقِ تو... تو... از عشقِ تو خبرشون کنه...
آره رفیق... حُکم هر حَکَمی رو بخوای، الان دیگه وقتشه به دادم برسی...
+
گفت: ان الله یحول بین المرء و قلبه.
این قلب جایِ احساسه یا عقل؟
گفتم:
من که چیزی حالیم نیست؛ ولی...
اگر قرار بر حیلولتِ «او» باشه، این حائل شدن در مکانِ وحدتِ عقل و دله..
و این اشتراک اتفاق نمیافتد، مگر در عشقهای غیر اینجایی...
+ راستی رفیق! میدونستی چیزی که بین دو تا چیز دیگه حائل میشه، به هر کدوم نزدیک تر از خودشونه؟
برچسب: دل موضع صبر بود و بردی,شعر دل موضع صبر بود و بردی,
نویسنده: آرین زارعینیا