1.
هنوز حتی اسم کنکور آزارم میدهد. دیگر نمیخواهم و نمیتوانم بیش از این راجع بهش با دیگران صحبت کنم و توضیح بدهم. میخواهم درک کنند یک آدم عاقل بالغم که خیلی وقت است در مقابل تمام تهدیدها و تحدیدهای خانوادهام مقاومت کردهام که استقلال تصمیمگیریام را از دست ندهم و الآن تصمیمم این است. خیلی فکر کردهام، خیلی کلنجار رفتهام، اما میخواهم بدانند که هیچ مشاور و روانشناس و دوست و رفیقی، هیچکس، مطلقاً هیچکس بیش از خودم، من را نمیشناسد. و من فرسخها از خودم فاصله گرفتم، خودم را از دور دیدم در یک تنِ شیشهای، و در یک لحظه توان این را پیدا کردم تمام فرایندهای مغزیام را درک کنم، و این بود تصمیمی که گرفتم. پس دخالت نکنید. پس آزارم ندهید. پس قبل اینکه بخواهم مشاوره ندهید.
چرا آدمها انقدر از خودشان به دیگران مشغولند؟
2.
به غایت احساس تنهایی میکنم. در تمام روابطم.
3.
ما فیلم قرن داریم، موسیقی قرن داریم، چه میدانم، مد قرن، آدم برتر قرن، تی وی شوی محبوب قرن.. اما کلمههای قرن نداریم. قرن ارتباطات؟ نه.. یک چیزی که برگردد به عمق انسان. حال و هوای قلب انسان آن روزها را نشان دهد، و اندازه ظرف خودش تصویر کند در ذهن همه آدمهایی که با عجله به همهجا نه که بروند، فرار میکنند، چه میگذرد.
مهم نیست من نشستهام روی صندلیام، کتاب میخوانم و چند میلیون را به آنی از این کارت میریزم توی آن کارت، مهم نیست علم آنقدر جلو رفته که تمام شاخههاش در چند سال آینده از پشت به هم میرسند، مهم نیست ما «علم طراحی کفش دو» داریم که فرایند حرکت پا را حین دویدن بررسی میکند و متناسب با ریزترین جزئیات فردی کفش را طراحی میکند، مهم نیست میتوانیم هرقدر بخواهیم، در هر فاصلهای نسبت به هم، با هم صحبت کنیم، هرچیزی را از هرجای دنیا بخریم، و در بیست و چهار ساعت ناقابل از یک سر جهان تا آن سرش را طی کنیم؛ مهم نیست کمکم سیم از هندزفریها حذف میشود، میتوانی تلویزیون را پاز کنی و هروقت خواستی ببینی، تیوی پخش بیست و چهاری دارد و هزارها شبکه که با یک ریسیور کوچک دریافت میکنی، مهم نیست عمده سرطانها ساده درمان میشوند، مهم نیست که تو دیگر محکوم به چهره مادرزادت نیستی، حتی نابینایی و ناشنوایی در راه بهبودیاند، هیچکس دیگر فلج اطفال نمیگیرد، هیچکس موقع زایمان نمیمیرد؛ مسئله این است که انسان هرچه تواناتر میشود، عاجزتر است..
من، که نه رئیس جمهورم، نه فیلسوف، نه هیچ خبرنگاری دنبالم راه افتاده که دو کلمه برای مجله تراز یک آمریکایی حرف بزنم؛ من اسم قرن را میگذارم قرن عجز. اسم این قرن و تمام قرنهای بعد از این را..
4.
وقتی سیر فیلمهای آمریکایی را، تقریبا از 1970 تا به امروز میبینیم -غیر از فیلمهای زرد و درام مفرط و عاشقانه البته!- در تمامشان یک محتوای اعتراضآمیز است نسبت به آنچه غرب دارد تجربه میکند.
این یک نظریه اغراقآمیز نیست که غرب تمام جهان را تصرف کرده. بله؛ اما با تأخیر. با هر قطره نفتی که صادر کردیم، قطرهقطره غرب را به حلقوم مملکت ریختیم و چون آموزههای مذهبیمان در یک نوع اشعریگری و جهالت استحاله شده بود، ذوقزده و به نام پیشرفت آن را پذیرفتیم و این دقیقا همان چیزی بود که غرب سلطهطلب میخواست. آنچه ما از آن به عنوان مصادیق توسعه یاد میکنیم و از اینکه شهرمان روزبهروز شبیه نیویورک میشود خوشحالیم، در واقع وسیله سلطه است، به نقطهای از زمین که غرب آن را وادار به تأمین هزینههاش از راه استخراج نفت کرده. درست در آن تابِ بحرانی تاریخ بشر، که غرب کمکم از مایههای نهیلیسمی خسته میشود و میبیند نهایت آزادیهای افراطیش یک جایی پایان مییابد و او تمام میشود، غرب جدیدی با جماعت آنتلکتوئل بیسوادی که میلیاردها سال نوری از وقایع جهان عقبند، در خاورمیانه شکل میگیرد؛ درست زمانی که انسانها ذات روح اعتراضآمیزشان را لمس کردهاند و از مصرفگرایی و مشروب و سکس خسته شدهاند، گوشهای از دنیا منبع تغذیهای جدید برای استعمارگران درست شده. راحت است؛ فروشگاههای بزرگ بساز، از قوانین دینی مردمانش بهره بگیر، از جاهطلبی زنان تا آرنج طلاپوشیده استفاده کن، و تلقین کن «خریدن بهترین راه است». ازدواج را کریه و دست و پاگیر و نمود عقبماندگی نشان بده، عقده جنسی بساز، و به کیس آماده پورن تزریق کن. مردمان آن سرزمین آنقدر احمقند که برای سگهای شناسنامهدار نژاد اروپایی تا آخرین قطره نفتشان را، و تا آخرین قطره ذهنشان را فدایت کنند. تبریک! تو بدن جدید پیدا کردی برای تعذیه. حالا خیلیخیلیبرابر آنچه خرج کردهای بردار و ببر و آنها باز هم دستت را میبوسند برای سگ ملوسی که بهشان هدیه کردی.
5.
حال توضیح دادن نداشتم! این کاریست که با ما کردهاند. یک تکه گوشت را یک سر چوب بستهاند و یک سر دیگر را به خودمان. هرچقدر میدویم به طعمه نمیرسیم.

برچسب: کلمات,
نویسنده: آرین زارعینیا