1.
من اهل دیمی بافتن نیستم. اهل بافتن نیستم. یک چیزی باید حقیقت داشته باشد، که بگویمش. که بهش فکر کنم.
داشتم فکر میکردم همه ما احتیاج به یک ناکامی در عشق داریم. انگار به صورت پیشفرض یک جای خالی در وجودمان هست، که تمایل دارد یک عشق ناکام را تجربه کند، یک غم در رثای یک عشق معصوم ازدسترفته. نه که از انفعال و روندگی به سمت عزاداری و افسردگی بیاید؛ نه. انگار باید کسی را بی محابا دوست بداری، برای آن دوست داشتن از عمق جان و ذهنت هزینه بدهی، از غرورت، از آبروت، از تکههای قلبت، و بعد مشتت را باز کنی و ببینی باد است. پروانهایست که ناگزیری به ازدستدادنش. تمایلی به تجربه نرسیدن پس از رفتن. همه چیز را باختن و نرسیدن. که ببینی روبهروت هیچ نیست، هیچ نیست، اما تو از درون و بیرون ارباً اربا شدهای، تو همه آنچه داشتی را رو آوردهای برای رسیدن و این یعنی تو در این قمار، حتی اگر باختهای، مردانه باختهای. که این قمار را اگر باختهای تا آخر بازی کردی و باختی. بخت دیگری نداشتهای برای بردن، این همه تو بوده، همه تو در برابر راهی که رسیدنی در پسش نبود.
کلمههام چه الکن شدهاند. قبلترها میتوانستم ثبت کنم تمام ابعاد یک لحظه را، حالم را. چه شنگونه از مشتم میریزند حروف..
2.
چقدر منتظر آلبوم جدید میلاد درخشانی بودم. «بیوقفه» و «به هیچ سو» فوقالعادهاند.
چندوقت پیش دوستی میگفت موسیقی از زبان جدا نیست. راست میگفت. جز و راک انگار به زبان ما نمینشینند. اینهمه ابتذالی که در موسیقی میبینیم شاید نتیجه زورچپانی موسیقی بیانعطافیست در زبانی اینچنین لطیف.
اما از بعضی موارد صرفنظر میکنم. من از نظر سمعی متوسط رو به بالام. حامد همایون گندش را در میآورد در نظرم، ناظری و شجریان و معتمدی اوج موسیقیاند، اما راست آنکه من ترجیح میدهم دنگشو و دال و پالت و میلاد درخشانی گوش کنم، تا مثلا شجریان.
نمیدانم چقدر اهمیت دارد اصلا!
3.
نمیدانم چهم شده. از ته قلب میخواهم آن را بنویسم اما نمیتوانم. مطلقاً هیچ ایدهای ندارم. خالی خالیام. بی کلمه. گنگ. خیلی گنگ.
4.
سالها بعد شاید چتهای خودم و فاطمه را منتشر کردم، که آدمها ببینند دوتا دختربچه هجده نوزده ساله با چه جدیتی راجع به چیزهایی صحبت میکنند که چهل پنجاه سالهها حتی جرئت به زبان آوردنشان را ندارند.
بگذار مضحک باشد. بگذار فقط خودمان باشیم که به حرفهای خودمان نمیخندیم. لاأقل سالها بعد، اگر داشتیم با تمام جهان غرق میشدیم، آن لحظه که نزدیک است سنگینی آب بر سینههامان غلبه کند و نفسهامان را ببرد، توی چشمهای هم نگاه میکنیم و به یاد میآوریم در تمام آن سالها از رؤیای «نجات» خالی نبودهایم. ای بسا آنچنان لبریز بودهایم که حرفهای ساده پیادهرویهای دوتاییمان، زنگ تفریحهای کوتاه مدرسه، و مجال بین دو نماز ظهر و عصرمان در مدرسه، و زمزمههایمان در رستورانهای گران و فلافلیهای کثیف حتی، دربارهاش بود. بگذار خودمان تنها کسانی باشیم که به حرفهایمان نمیخندیم. شاید شد و وقتی از چشمهای او موجموج شراب چهلساله نوش میکردیم، ته قلبمان بدانیم ما یک نقطه از این «نجات» بودیم.
این حرفها هیچ برای دهان ما بزرگ نیست. این حرفها هیچ برای دهانهایی که فریاد میکشند بزرگ نیست.
5.
اگر بگویند کجای زندگیات را عوض میکنی، من میگویم هیچجا. نه در مقام توجیه؛ اما احساس میکنم آدمی حتی به آن فرودهای بیهودگی هم احتیاج دارد. آدمی باید همیشه تصویری از روزهای بیهودگی خودش داشته باشد، از حیوانیت.
قبل از تجربه فضا-زمان یک عمل، هیچ انسانی نمیتواند انتخاب کند چیزی باشد یا نباشد، کاری را بکند یا نکند. من تکتک لحظات این زندگی را میپذیرم، حتی اینجا را که روزها و شبها به هم رسیدهاند و دست گذاشتهاند روی گلوگاهم، فشار میدهند و برنمیدارند.
6.
داشتم فکر میکردم یک فیلم خوب چه میتواند باشد؟ دیدم یک فیلم خوب یک خط منعطف بالاپایینرونده نیست که کارگردان و بازیگر و دکوپاژ و میزانسن، همگی دست در دست هم یک جای آن را فشار بدهند که یک دره عمیق بشود، تا بعد آن قله خودبهخود روبنمایاند. یک فیلم خوب قلههای ممتد بی فرورفتگیست، که تو علناً نمیبینیشان.
7.
اگر خدا بخواهد من را از جهنمش بترساند، میتواند به من القا کند نگهبان عذابدهندهام در جهنم جک نیکلسون است. عح.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا