نرگس پیام داده:
«به نظرت وبلاگ ساختن در اولین روزای بیست و یک سالگی تکرار یه اشتباهه؟»
میگویمش که بلاگ ساختن همیشه درستترین کار است.
چند دقیقه طول میکشد که برگردم، پیام را دوباره نگاه کنم، مات شوم، به خودم بیایم، و بفهمم «اولین روزهای بیست و یک سالگی» معنیش این است که تولدش را باز فراموش کردهام. انگار چیزی در قلبم پایین میریزد! زود میروم آنجا که یادداشت کردهام تولد فرزانه کی بوده؛ یازده شهریور؛ اشکهام جاری میشوند..
تولد حسنا اردیبهشت بود و فراموش کردم! تولد زرگل را فراموش کردم، تولد مامان را فراموش کردم، تولد صبا را فراموش کردم، تولد دایی و خاله وجیهه را فراموش کردم، تولد رها را، نسرین را..
تولد تنها کسانی که یادم میماند یکی فاطمهست، و یک جایی نزدیک نیمه آبان که دلم خودبهخود مچاله میشود..
راست میگفت؛ تجربه بچگانهای بود. در واقع هیچی نبود! اصلا وجود نداشت و در دنیای آدمها و عشقهاشان به آن حتی ماجرا هم نمیگویند.. دارم کمکم میفهمم. کمکم میفهمم.. هیچی نبوده. قلب من نبوده. من نبودم! باور کنید من نبودم آقای قاضی!
برچسب: پیری,
نویسنده: آرین زارعینیا