حاجیبابا یک کتابخانه خیلی بزرگ داشت، توش قریب به دو-سه هزارجلد کتاب. خیلیش زیرزمین بود، از یک سر تا آن سر دیگر، و باقیش بالا؛ در اتاقی که اسمش را گذاشته بودیم «اتاق کوچیک» که به واقع آنقدر هم کوچک نبود؛ فقط از هر دیوار به قاعده یک دست تا آرنج دیوارها جلو آمده بودند؛ با قفسههای کتاب.
هر روز که میآمد دستش چوب شور بود و چیتوز موتوری و ساندیس و کتاب. اشتراک تمام مجلههای مطرح آن زمان را داشت و پوپک را هم از وقتی من دو-سهساله شده بودم میخرید. (بعدها، نه-دهسالگی یکی از تفریحاتم یافتن بازماندههای مجله پوپک از بین کتابخانه انبوهش بود که من را از شدت ذوق تا سرحد جنون میکشاند). کتابهایش را فوقالعاده دوست داشت و به شدت مراقبشان بود و همیشه کتابی را لاأقل تورق میکرد. کسی دستش به کتابها نمیرسید، مگر وقتی که بخواهد کتاب را برای خودش ببرد، یا عیدها، وقت خانهتکانی.
کار ممنوعه کودکیهای من سرک کشیدن به کتابها بود. حالا که مرور میکنم، میبینم اولین تجربههایم از «اضطراب»، بعدازظهرهایی بود که خانه به خواب عصرگاهی قبل چای و هندوانه فرو میرفت و من یواشکی به «اتاق کوچیک» سرک میکشیدم و کتابها را برمیداشتم. بویشان حتی من را به وجد میآورد، و خطوط سیاهی از ردیف واژهها که آن روزها فقط به چشمم آشنا بودند. هرآن منتظر بودم حاجیبابا سر برسد و مؤاخذهم کند، گرچه دختر عزیزپرورده را کسی مؤاخذه نمیکرد و اگر میکرد اصلاً حسابش با خود حاجیبابا بود؛ اما من دلشوره داشتم! دلشوره شرمگین شدن شاید.
گذشت؛ من هنوز در گنگی نافهمی کلمات و حروف بودم که یک روز صبح از خواب بیدار شدم و بیمقدمه فهمیدم چیزی به اسم «موریانه» کتابها را خورده. حاجیبابا به وضوح ناراحت بود، ناراحت و شکستخورده.
دو-سهسال پیش، برای کم کردن این تعلق نامأنوس به کتابهام، پنجاه-شصتتاشان را هدیه کردم. هیچ هم فرقی نداشت به چه کسی. همکلاسی یا دوست یا رفیق، هرکس که میخواست. اما اتفاقی نیفتاد، فقط دلتنگشان شدم، و اعتراف میکنم وقتی بعضی از آن کتابها را به خاطر شهوت چشمهای بوالهوسم برای قلتیدن دوباره روی واژههاشان، باز خریدم، درد گرفتم و حتی دو-سه قطره اشک هم ریختم.
داستان حاجیبابا و کتابخانهاش و من و کتابهام، داستان تمام زندگی آدمیست. مدتهاست هرچه را به آن عشق ورزیدهام و هرچه را از عمق قلب خواستهام، به رغم فاصله اپسیلونی با آن، از دست دادهام. شدید از دست دادهام. سخت از دست دادهام. نه که چیزی در موضعی سرابگونه باشد و ناگهان نباشد؛ نه. بوده و در مشتم بوده و تحت سلطهام بوده و لمسش میکردهام و از چنگم بیرون کشیدهاند. به سختی از چنگم بیرون کشیدهاند. بیرون کشیدهاند و دنبالش دویدهام که برش گردانم، هر دو قدم یک بار با مغز زمین خوردهام در پیاش که برش گردانم؛ و نتوانستهام..
نگاه میکنم به کتابهام، و تعلقم به واژههاشان، به ورقهاشان، به بوشان و تاخوردگیشان و علامتهای ماژیک هایلایت روی سطرهاشان، شبیه مورمورشدنِ پاشیدنِ یک دسته موریانه روی شقیقههام علامت میدهد. یک عمر است کابوس موریانه میبینم، کابوس دزد فرهیخته کتاب، کابوس گم شدن. میترسم از این تعلق، میترسم از این منِ متعلق. که چون در میزانِ کسی که آدمی را آزاد میخواهد، تقدس کلمه با ابتذال سرویس طلا و زمرد یکیست؛ اگر به تعلق آمیخته باشد..
هنوز نفهمیدهام نباید در پی چیزی به سکرِ طلب فرو بروم.. هنوز نفهمیدهام!
+ «غلام همت آنم که زیر چرخ کبود/ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است»..
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا