1.
اولین سالهایی که شروع کردم به درک تفاوت وضعیت اطرافم با آدمهای دیگری که میشناختم، با بهت برخورد میکردم. هنوز مثل بچهای که نمیداند داغی میسوزاند و دیوار ضربه میزند، بیمحابا رفتار میکردم و هرآنچه در گستره روحم اتفاق میافتاد بیملاحظه آنکه چیست فریاد میزدم. انگار دیوار را نبینی، ولی باشد. داغی را در نزدیکی چیزی حس نکنی، اما گر بگیرد. آن روزها در واقع کوبیده میشدم به دیوار نامرئی و بعد مبهوت اینکه چه بود، چه شد، نگاه میکردم به استحکامِ غمانگیزِ خشنی که دیده نمیشد. برخوردها و مواجهههای هرروزه، با زودرنجی یک بچه نازپرورده درونگرا ضریب میگرفت و محکمتر میکوبید. تا این ماهها و روزها و شاید سالهای اخیر، که «پیشفرض»ها را تغییر دادهام. پیشفرض اول دریافت موج بیتفاوتیست بر اثر هر اتفاق خوب و بد. پیشفرض دوم توقع تشنج است در مواجهه با هر حرفی که هیچکس دیگر در این دنیا نمیتواند آن را به جای بدی بکشاند. پیشفرض سوم تنها بودن است، به معنای واقعی تنها بودن. پیشفرض چهارم، رفتار بیسروصداست آنگونه که انگار وجود نداری؛ رفتار محافظهکارانه حتی در قبال باز کردن در شیشه مربا. پیشفرض پنجم، بی اثر بودن است. کمترین آثار ممکن، کمترین حضور ممکن، کمترین دیدهشدن ممکن.
چند سال طول کشیده و من چقدر در خودم جنگیدهام که برای خودم حل کنم این یکجور مدل زیستن است؟ مثل زندگی 24ساعته در یک اتاق همقد و همهیکل خودت، که اگر کمی بیشتر از جیره روزانه غذا بخوری در میان شیشههاش از خفگی میمیری، و اصلاً نمیدانی در پس این شیشهها زندگی جورِ دیگری جریان دارد، یا حتی اگر میدانی، آن شیشهها را پذیرفتهای یا حتی اگر نپذیرفتهای لاأقل فکر نمیکنی زندگی در ورای آن حق تو باشد..
پیشفرض یک دیوار نامرئی، یک سقف موریانهخورده نادیده، یک زمین با سیرشدگی سرحدی از مینهای ناپدید؛ که هر آن ممکن است محکم به آن کوبیده شوی، روی سرت خراب شود، زیر پایت منفجر..؛ در همه جا. در قبال اینبار همه آدمها. انتظار داشتن همه چیز از همه کس. و فهمیدن این جمله انگار که نمودش را پردهای کردهاند و برای همیشه انداختهاند روی چشمهایت؛ انتظار داشتن واقعاً همه چیز، از واقعاً همه کس.
بگذار فکر کنیم این مقدمه برآورده شدن آرزوهاییست برای دستهای بیقوت این بچه، که به مذاق جهانی خوش نمیآید؛ پس باید بیتفاوت باشد به رفتنِ همه، یا آمدن همه. به بودن همه، یا نبودن همه. بگذار فکر کنیم از آرمان وجود علی، بناست سهمی از آن را به من بدهند؛ مثل رفتنِ راه خودم، بیتوجه به اینکه تمام جهان من را به حال خودم گذاشتهاند، یا تمام جهان از پی من روانند..
2.
عزیزم؛ باید برایت بگویم، مضافِ اینکه دنیا محل مناقشه تفاوتهاست، دنیا از چشمهای علی، یعنی گذرگاه روبرویی ترجیحها. مثلاً اینکه رواست من یک کیف اضافی برای رنگ جدید مانتوم بخرم، و کسی نه زیاد آنطرفتر از من، عزای راه مدرسه فردا را بگیرد، با سوراخ کفشش و سوز سگکش زمستان لامروت؟ رواست وقتی با غذای سادهای سیر میشوم، کودکی نهچندان دورتر از من از گرسنگی به خود بپیچد؟ رواست چهار سری کتاب فیزیک داشتن، وقتی کسی برای یک سریش هم باید بجنگد؟ میدانی عزیزم؟ نان خالی را با هم خوردن، ترجیح دارد به مجللنشینیهای تنهایی..
مادرت از این بابت، تا این سن، جز شرمندگی چیزی ندارد؛ مادرت همیشه وقت مواجهه سرسختانه ترجیحها، چشمانش را بسته و به اشکهای بههیچجانرسندهای در سوگ بازنده مُرده میدان بسنده کرده..
3.
عزیزم؛ داستان، داستانِ پیشفرضهاست. فقط نمیدانم چگونه باید آنقدر حجت محکمی باشم، که پیشفرضهای مریض جامعه را در مقابل پیشفرضهایی که اصول آدمیتِ ناآمیخته با توحش است، نادیده بگیری. چگونه همراه با زندگی در میان مردمی که شانه میشوند فقط برای اینکه شانه گریههاشان باشی، باور نکنی که لبخندت به انتظار لبخندی روی لبت مانده؛ اصلاً ندانی که قرار است برای لبخندت لبخندی بگیری، برای گامت به جایی برسی، و برای کاسهات بارانی ببارد. نترسی از مهربان بودن، معنی «لطف» ندانی چیست، جرئتمند مهربان باشی فقط برای اینکه این انسان رنجور محتاج دست نوازش توست برای دوام آوردن وقت رفتن به راهی که به رفتنش محکوم است.. «جبران» مریضترینِ واژههاست، که اگر از بندش رها شوی، تازه میتوانی بفهمی معنی آنچه این آدمها جنونش نام نهادهاند چیست.. دیوانهات میخوانند برای همه لبخندهایی که میزنی و سنگ میخوری. اینجاست که میگویم دنیا محل مناقشه تفاوتهاست؛ قلب آرام وقت سنگ خوردن، و شراکت در ظلم ظالم با رفتارِ مسکوت؛ تفاوت مظلوم بودن و متظلم بودن. شاید، تفاوت انسان بودن و منفعل بودن.
4.
عزیزم؛ لالایی هیچجوره بر زبان مادرت جاری نمیشود. من حتی آوازهای نحیف گنجشکک خونینبال از شیطنت پسربچهای، سر شاخه را، حماسی میشنوم.. این را بدان که یک جنگ، تا مرگِ آخرین عضو از خانواده آخرین ازجنگبرگشتهاش ادامه دارد، و من جنگ را چشیدهام، درست زیر زبانم، زیر پوستم، با ذرهذره وجودم؛ جنگ کریهترین پسمانده بشر است، اما میدانم سرآخر همه آنها که میخواهند انسان بمانند، ناگزیرند به جنگی که هیچ آتشی برایش نیفروختهاند.. من را ببخش! من عاشقانهترین داستان دنیا را هم، حماسی میخوانم..
5.
با عشق؛ تنهای واماندهی سرگردان غمزده؛ به نادیدهی ناشنیدهی نامده.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا