خرید بک لینک

1.

چندروز پیش، وقتی با یک حالت تعجب از اینکه چرا تا به حال فیلمی را که از روی «ناتور دشت» ساختهاند ندیدهام و حتی اسمش را هم نشنیدهام -پیشفرض قطعیام این بود که حتماً از روی آن فیلمی ساختهاند- برخوردم به یک یادداشت؛ مضمونش چیزی بود شبیه این؛ «کوندرا بعد از دیدن فیلمی که کافمن از روی «بار هستی» ساخته بود، گفت این بار چیزی مینویسم که هیچکس نتواند از روی آن فیلمی بسازد.» و جاودانگی را نوشت.

این تابستان، پر بود از فیلمهایی که میدیدم و به دودمان کارگردان لعنت میفرستادم. بعضی را هم همین اواخر دیدم. سهگانه دایورجنت، ریمموری، کامپلیت آن نون و...؛ فیلمهایی با ایدههایی که آدم را شگفتزده میکند، اما یک پردازش ضعیف ایده را تماماً به خاک نشانده. بعد شما اگر در تمام زندگیتان احساس میکردهاید الهه حفاظت از ایدههایید، پس از تمام شدن هرکدام، خودتان را مییابید که دستهایش مشت شده، نفسش را محکم و با حرص بیرون میدهد، و گاهی حتی اگر ایده خیلی خوبی را ازدسترفته ببیند، از خشم میلرزد.

گاهی شما یک ایده را «دستمالی» میکنید؛ گاهی هم بعد دیدن فیلمی که از روی یک رمان برجسته ساخته شده، در حالی که نصف صورتتان به حالت انزجار درآمده، ذهنتان به سمت نوعی دیگر از «دستمالی» هدایت میشود.

حالا که مرور میکنم، میبینم در یک سال گذشته قبل از دیدن هر فیلمی دچار یک اضطراب عمیق دیوانهکننده بودهام، و این اواخر با هر کلمهای که از رمان «جزء از کل» پیش میرفتم، انگار تکهای از قلب و ذهنم را میکندند و روی پردهای به تمام جهان مینمایاندند. گاهی این اضطراب آنچنان غلبه میکرد که وحشتزده کتاب را به کناری میانداختم و لبهایم را محکم به هم میفشردم، مبادا گریهام بگیرد.


وقت خواندن «اتحادیه ابلهان» چیزی نمانده بود دیوانه شوم. با «پرواز بر فراز آشیانه فاخته» هم. (یکی از بهترین فیلمهایی که از روی رمانی ساخته شده، one flew over the cuckoo's nest است، از روی همین «پرواز بر فراز آشیانه فاخته» کن کیسی)


چند روز پیش یک نفر به من گفت شبیه هولدن کالفیلد «ناتور دشت»ـم. چند سال پیش هم باز دو نفر این را به من گفته بودند. بهانهای شد که دوباره بخوانمش. سلینجر در ناتور دشت، بخشی از «من» را کاملاً بازگو کرده و این میترساندم. اینجا که «من» مستقلاً زندگی میکنم، در گوشهای از خاورمیانه، در گوشه بی ارزشی از دنیا، با عقایدی که آدمهای ساکتشده جهان مدرن رادیکالی مینامند، همزمان در ذهن چند نفر دیگر جریان دارم؟؟! شاید هم در واقع آنها آدمهای جریانساز غالبی هستند که در من جریان دارند؟! وحشتناک نیست؟ جریان داشتن در آدمها، یا جریان داشتن آدمها در تو؟ هرازچندگاهی با هراس، ویترین کتابفروشیها را نگاه کردن، یا کتابهای آمازون و گودریدز را از چشم گذراندن، که در لابهلای کلمات چندتا از اینها، تکههای تو را در برابر جهان ریختهاند؟ هرشب با این اضطراب خوابیدن، که همحالا چند هجدهساله دیگر مغز تو را در سرشان دارند، و پنجاه سال بعد با حرفهایی که تو سعی میکردهای از ذهنت دورشان کنی، نظریه دادهاند و شهرتی به هم زدهاند؟ رمانی نوشتهاند و امضاش میکنند؟ وحشتناک است. بیش از اندازه وحشتناک است. درست یاد آن دختربچه لاغر دبیرستانی میافتم، که توی فرم گشادتر از خودش غرق بود و بعد از هر سرکوب، ترسی در او شکل میگرفت که کمکم بر او غلبه کرد و در نهایت، او گرچه جواب خیلی چیزها را میدانست، حتی از نوشتنشان روی کاغذ واهمه داشت؛ بعد کلنجار با مداد و کاغذ و ترس و مسئله روی دفترش، سرش را بالا میآورد و جوابی که در ذهنش داشت روی تخته میدید. حالا هرچقدر هم فریاد میزد «من این را میدانستم»، بازی تمام شده بود رفقا. بازی تمام شده بود.






2.

بله؛ باورش سخت نیست؟ هیچکس تا به حال هیچ فیلمی از روی «ناتور دشت» نساخته. فاطمه چ هنوز مدتی فرصت دارد بی آنکه آدمها یکبهیک بهش بگویند «امروز توی تلویزیون یه فیلمی پخش کرد که کاراکتر نقش اصلیش منو بدجور یاد تو انداخت» در گوشه عزلت خودش به ابتذال فحش بدهد و از مردمی که بیجهت برای هنر بیارزش یک عده مبتذل دست میزنند و جیغ میکشند، متنفر باشد.







3.

روزهایی در زندگیام بود که دوست داشتم به تمام این تزهای روشنفکری «دونت جاج می» تف کنم و طوری با یک نگاه حقارتآمیز ترکشان کنم، گویی تمام دنیا ترکشان کرده. اما این روزها مدام فکر میکنم، حتی اگر رفتاری را از کسی دیدیم، یا فردی را در موقعیتی زیر نظر گرفتیم؛ آیا این انسان وسیع پیچیده مستحق نگاهی از جانب ما، بر اساس مجموعه مشاهدات محدود است؟


انسان متصور آنجای جهان که به آن میگوییم «غرب»، یک فرمول شیمیاییست، که نهایتاً در شرایط مختلف میتواند چهار-پنجتا رفتار نشان بدهد، و به موازات آن کسی پیدا میشود که با یک جدول خطکشیشان کند.


نه؛ نه؛ انسانی تا به این حد حقیر، نمیتواند چیزی باشد که من هستم. من این حقارت را برنمیتابم، پس وقتی احساسی در من تعبیه شده برای تحمل نکردن این حقارت، پس روزی، جایی، در مکتبی؛ من همان انسان بی نهایتی هستم که کیهان بی نهایت به دور ریاضیاتش میچرخد تا من به غایتم برسم.





4.

چیزهایی هست که هیچوقت در زندگی فراموش نمیکنم. شاید اول-دوم راهنمایی بودم که در یکی از مراسمهای یک تشکل احمقانه دانشآموزی-اسلامی کتابی را دست یک مربی دیدم. جلد کتاب معلوم نبود، و من که همیشه پی یک کتاب تازه برای خواندن بودم که کسی آن را پیشنهاد داده باشد و بعد تمام شدنش پشیمان نشوم، از مربی اسم کتاب را پرسیدم؛ جواب این بود: «به درد سن تو نمیخوره.»

کتاب «گتسبی بزرگ» بود! همین. همین. همین. من مات مات، میخکوب شده بودم سر جام، و نمیدانم چرا نزدیک بود گریهام بگیرد.







5.

تصنع را خیلی زود میفهمم، و گاهی نمیتوانم گفتگوها و روابطی را که بر پایه تصنع ادامهدار شدهاند پایان دهم، اما به واقع اگر عمرم را به صورت جفتلحظه در نظر بگیریم، شنیدن هر جمله تصنعی، یا تحمل هر رابطه تصنعی، یکی از زوج جفتلحظه را میکشد.






6.

یک جهان دردناک درون من هست، که نمیتوانم به توهماتش چنگ بندازم و دورشان کنم. نمیتوانم دقیقاً بفهمم چی هستند، نمیتوانم تحت لوای درکم نگه دارمشان؛ آزارم میدهند و من احتمالاً دارم سعی میکنم کینه این سردرگمی را با فشار دیوانهوار به ماهیچههام، و طی کردن یک راه کاملاً مشخص که سنگریزههای زمینش را از برم، سرِ این جسم مفلوک در بیاورم.







7.

جایی که شاملو واقعاً از زنجیر اصرارآمیز قدما به وزن و قافیه عصبانی میشود، اینجاست که میگوید:

گرچه از قافیههای لعنتی در این شعرها نشانی نیست؛ [از آنگونه قافیهها بر گذرگاهِ هر مصراع، که پنداری حاکمی خُل ناقوسبانانی بر سرِ پیچِ هر کوچه برگماشته است تا چون رهگذری پابهپای اندیشههای فرتوت پیزری چرتزنان میگذرد پتک به ناقوس فروکوبند و چرتش را چون چلواری آهارخورده بردرند تا از یاد نبرد حاکم شهر کیست]... و ادامه.

راست میگوید. این آدمها که من تازگی دیدهام، واژههاشان همه به اجبار وزن و قافیه تصنعیست، و شعری که من دوست بدارم از تصنع نشانی ندارد. کاش کمی پررویی کنم و از جایگاه کسی که هیچکس منتظر شنیدن حرفش نیست بگویم؛ شعری که شعر باشد از تصنع نشانی ندارد.

شعر نوع فروتر از وحی است و شاعر نوع فروتر از رسول؛ ناگهان از خوابی در نیمههای یک شب تاریک میپری، و واژههایی هموزن با تاختن چند اسب وحشی در صحرایی دور بر زبانت جاری میشود؛ ناگهان در حالی که سرتابهپات خیس یک عرق سرد است، کابوسی را نیمهتمام میگذاری و؛ درمییابی شاعری.






8.

شاید هم در «حرفِ آخر» است که واقعاً عصبانی میشود.. نمیدانم..

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 11 آبان 1396 ساعت: 17:12

صفحه بندی