بهتر است با این بخوانی.
تو هم مثل من خسته بودی. من و تو همانهایی بودیم که پشت نیمکتها جا نمیگرفتیم، اما تو جرئت داشتی. من ده سال از ترسِ آبرو، از ترسِ تحقیر، مشقهایم را کم و بیش نوشته بودم و لباس فرمم را با خط اتو، اتو کشیده بودم و تا جایی که بلد بودهام آرام نشستهام سر کلاس. حالا بماند آنهایی که تا میشده دو دره کردهام به بهانه شیطنتهای مختلف که اسمش را میگذاشتیم فعالیت فرهنگی! هی سرِ کلاس خودم را میزدم که بچه! ساکت! تو از همه بیشتر شاهد آن لحظههایی بودهای که از فرطِ فشارِ زندانی شدن پشت آن نیمکتها، خودم خودم را بغل کردهام، سرم را فرو بردهام و تا جایی که زورِ دستهام میرسیده خودم را سفت در آغوش گرفتهام. بعدها تو را بغل میکردم. دستهام را که آنقدرها هم جان ندارد - خودت هم میدانی - مشت میکردم و میکوبیدم به بازویت. حالم بد بود فاطمه! مثل حال تو که بد بود. اما تو هیچ وقت دستهات را مشت نکردی که بکوبی به بازویم. تو بیشتر در آغوش گرفتی.
بعد دیگر مشقهایمان را با هم نمینوشتیم. سرِ کلاس گوش به هیچ کس نمیدادیم و یادگاریاش جزوه نداشته درس ضریب چهارِ منیست که تا قبلِ تو جزوههایم را با چهار رنگ خودکار مینوشتم.
فاطمه؛ ما هیچ جا، جا نمیشدیم. حتی بین بچههای خودمان... که حکما آن اواخر تنها مینشستیم وسط حیاط و ناهار میخوردیم. خیره میشدیم توی چشمهای هم که آفتاب از نگاهِ کسی که روبروی خورشید نشسته بود، منعکس شود تویِ نگاه دیگری.
تو هم بندِ منی. هم پیلهای من. همراه و همسفرِ منی در راه خطرناکِ خطرآفرینِ سختی که اگر در آن قدم گذاشتی، خبط و خطایی که به هیچ جایِ دیگران بر نمیخورد تو را از عرشِ طی طریق، با سر به زمین سرد میکوبد، به حکمِ ارتفاع. و ما - من و تو - این خطر را پذیرفتیم و تا امروز، من دردِ آن زمین خوردن را به خاطرِ همان داستانی که میدانی چشیدهام...
رفیق! تو همان کسی بودی که قول و قرارهای نگفته را از چشمهای من میخواندی و من همان کسی بودم که قول و قرارهای نگفته را از چشمهای تو میخواندم. قول و قرارهایِ نگفتهای که تا وقتی دوتامان هستیم، نگفته میماند.
قاعدهاش این است حالا که فردا به دنیا آمدهای، جدای ماهِ مبارک، یک خرسِ بزرگ بخرم برای کسی که رفیق صمیمیست، که صورتی باشد؛ بعد با نامه فدایت شوم، آماده نگه دارم که بعدِ رمضان برویم کافهای، جایی، تولدت را با فلان چیز گلاسه مبارک کنیم. اما خب، قصه اینطوری میشود که دو تا دختر پیدا میشوند که از خرسِ بزرگ صورتی و قربان چشم و ابرو رفتن خوششان نمیآید.
فردا که تو وارد هفده سالگی میشوی، چهار ماه و بیست روز از هفده سالگی من گذشته است. پس حکما اینجایی که دوتایی ایستادهایم، تو چهار ماه و بیست روز از من پیشتری. آخرش یک جایی این چهار ماه و بیست روز را جبران میکنم رفیق...
جالبش اینجاست که شبِ تولدت، دلِ من حسابی گرفته و دلِ تو هم حسابی گرفته. دوتامان اگرچه سرهایمان را بالا آوردهایم و میخندیم؛ اما میدانیم که بعدِ این شبهای قشنگ جنگهای بزرگ برپاست. این جایِ مهم زندگیمان سردرگم شدهایم، مثل همه زندگیمان که شبیه باقی نبود. حالا هم انگار نمیخواهیم بپذیریم کلاسهای تست را. راه را نمیدانیم چون راهِ خلافِ عرف را راه میدانیم و حالا بلد نیستیم چطور باید بایستیم و حرفمان را بزنیم و زیر بار زور نرویم. هر روز هم - القصه - کسی پیدایش میشود که این سردرگمی را یادمان بیاورد...
رفیق...
رفیق...
رفیق...
دلِ تو هم مثل دلِ من حسابی از این دنیا پر است. من معتقدم آخرش ما بی بال پرواز میکنیم، همانطور که بی بال پشت آن میزها جا نگرفتیم. امشب شبیست که پا به دنیا میگذاری؛ برایِ هفده سالگیت خوشحال نیستم؛ برای تمام لحظههای خوب و بدی که با هم و بی هم داشتهایم؛ بین تمام غمهای دلم خوشحالم برای اینکه آمدی تا در دریدن پیلههای دنیا، رفیق راهِ هم باشیم... دنیا در ذهنِ ما جایی نیست برایِ خوشیهای بی اصالت؛ دنیا جاییست که ما قرار است از خودمان به خودمان، از خودمان به خدا، از خدا به خلق و بعد برای همیشه تا خدا سفر کنیم...
رفیق...
رفیق...
رفیق..
یک اینبار هم محضِ طبیعی شدنِ ماجرا، قربانِ چشمهای قشنگت! قربانِ شانههات. قربانِ آغوشِ بزرگت. فدای اسمت... این هم مناسباتمان با باقی آدمها! اما نه رویِ حساب مناسبات آنها؛ که چون رفیق باید قربانِ رفیقش برود...
فاطمه...
کاش اینجا نمانیم.. تو از چشمهای من خواندی اینجا ماندن چه زجر عظیمیست برایِ پاهایم که ساخته شدهاند، بروند...
حالا که آمدهای،
ملالی نیست جز این دردهایِ معمولی برایِ چشمبهآسماندوختگانِ روی زمین! که من و تو به آنها خو داریم... که درد اصلا ملال نیست برایِ ما! جزء لاینفک زندگی ماست که با هر دم به دنیا میآید و با هر بازدم، به دنیا میآید...
حالا که آمدهای،
مثلِ من خستهای؛ میدانم. اما برای پریدن، چارهای نیست جز به دوش کشیدنِ زجرِ عظیم تنهایی، در جایی که آدمهاش عشقی به پرواز ندارند...
حالا که آمدهای،
رفیق؛ منتظرِ رفتنت هستم... که این عاشقانهترین شکلِ رفاقت بود...
حالا که آمدهای،
بیا نگاه کن به چشمهام. بگو سهمِ ما سقوط نیست... من حرفهای تو را خلافِ تمام حرفها، باور میکنم...
حالا که آمدهای،
بیا مرا در بغل بگیر؛ شانههایم را تکان بده؛ دستم را بگیر و در فصلِ مشترکِ آسمان و زمین، آنجا که ارزش را جز با زمان میسنجند، به تماشای آسمان ببر...
حالا که آمدهای،
بنشین کنارم... آوازهای نخوانده ما را کدام دهانی جز دهانِ من و تو، باید برای جهان ترجمان باشد؟!
حالا که آمدهای،
بیا قول بدهیم در حضورِ گنجشگ و ماه و آسمان، در حضور او، که هرکس رفت دیگری را هم ببرد...
حالا که آمدهای،
رفیق؛ منتظر رفتنت هستم... که رفیق از جانِ رفیقش با خبر است... که میدانم چقدر بی قراری... و این، عاشقانهترین شکل رفاقت بود...
حالا که آمدهای،
بیا زیرِ بالِ شکسته هم را بگیریم، مگر به زورِ رفاقت این راهِ سخت به آسمان ختم شود...
حالا که آمدهای،
بیا برایِ رفتنِ هم دعا کنیم... ما کجایمان شبیه آدمها بود که دعاهایمان باشد؟
حالا که آمدهای،
نمان؛
برو؛
ما باااااید زنده بمانیم رفیق...
حالا که آمدهای،
اگر زودتر از تو رفتم، جزوههای نداشته حسابانم پیشِ تو یادگاری؛ جهان را خبر کن، نشان به این نشانِ عشق، که ما هیچ جا جا نمیشدیم...
حالا که آمدهای رفیق،
بیا به من بگو
که سهم ما
سقوط نیست...
حالا که آمدهای،
رخوتِ چایِ بعدازظهر، کنارِ بوسه و آغوشِ محبوب، چشمهایت را گرفتارِ رطوبتِ شوقِ وصل نکند؟! ببین! بیرون طوفانِ طوفان است... پنجرههای بسته خانههای آرام، همیشه دروغگو بودهاند...
حالا که آمدهای،
دعا میکنم زووووود بروی.
دعا کن چهار ماه و بیست روز زودتر بروم.
ما کجایمان شبیه باقی بود که دعاهایمان باشد؟
حالا که آمدهای،
ملالی نیست جز درد... نه؛ ملالی نیست... درد که اصلا، همزادِ لحظههای شکفتنِ ما بود... درد که اصلا تمام زندگی ما بود! درد که اصلا عشقِ ما بود!
ما کجایمان شبیه باقی بود که دردهایمان باشد؟
حالا که آمدهای رفیق؛
پیدایت کردهام که آن لحظه که با درد پیلههایمان را میگشاییم یک جهان را به تماشای پروانگیمان بکشانم...
حالا که آمدهای،
دعا میکنم زود بروی.
دعا کن چهار ماه و بیست روز زودتر بروم.
حالا که آمدهای،
پروانگیت پیشاپیش مبارک... که برای رفتن، اول باید آمد...
برچسب: به تو که فکر میکنم,به تو که میرسم مکث میکنم,به تو که میرسم,به تو كه فكر مي كنم,تقدیم به توکه زیبایی,به تو میگم که نشو دیوونه,سریال به تو که زیبایی,تقدیم به تو که بهترینی,به تو میگم که نگیر بهونه,به سلامتی تو که,
نویسنده: آرین زارعینیا
تاريخ: شنبه
3 مهر
1395 ساعت: 17:59