از این دخترهای به اصطلاح حزباللهی که تمام دین را در تشکیل خانواده درست و فرمانبرداری از شوهر(!!!) تفسیر میکنند، از خود نظر و رأی مستقل ندارند، سیاست و اقتصاد نمیدانند، و فکر میکنند زندگی و تربیت فرزند خواندنِ روضه و حدیث به جای لالاییست، به آن حدی متنفرم، که از فمنیستهای نافهم بیسواد تاریخندانسته متنفر نیستم.
روزهایی در کشمکش سنت و تفکر، تشکیک و یقین، تاب میخوردم و انگار که حوزه علمیه را خداوند نازل کرده باشد، دلگیریام را ابراز نمیکردم، مبادا خشم خداوندِ صاحبعذاب را بیفروزم! اما آن روزهای گنگ دیگر گذشته؛ نخواستهام سطحینگرانه دین را پس بزنم؛ خواندم که امروز بدانم کلام خدا حق است و آنچه به اسم ضدزن بودن دین به خورد جامعه دادهاند، دروغیست که آقایانِ ضدزن از ناکجای دین نبش قبر کردهاند..
برنمیتابم! چگونه متوجه تغییرات عمده شرایط زمان نیستند؟
من از خدای منفعلی که منتظر است بعد از هزاری فساد و فحشا، نیمهشبی سراغش برویم یا حسینحسینی بگوییم و ما را ببخشد گذشتهام، از خدای بیرحمی که بناست در آخرت ما را از موهایمان آویزان کند هم گذشتهام، من از عمل به موبهموی رساله گذشتهام، از اکتفا به تفکر محدود انسانی بی دست آویختن به وحی هم گذشتهام، من از سروش گذشتهام اما از این حوزه فشل هم چشمداشتی برای بینش روشن ندارم؛ من کافههای روشنفکری را پشت سر گذاشتهام اما حسینههای ساکتِ تنهاگریهکُن را هم تکفیر میکنم، من هنر نامتعهد را هیچ میدانم اما هنر تلقینکننده را هم نمیپسندم، من از مرگِ در رخت خواب متنفرم اما مرگِ با گلوله دشمن را هم شهادت نام نمینهم، من تنها میدانم ما سردرگمیم در جهان کوچکی که کفاف بلندپروازیهایمان را نمیدهد و در پاسخ به «بعد چه»ها گنگ است، اما ناگهان دهان باز میکند و بیآنکه مقدمهای در کار باشد، ما را میبلعد؛ تنها میدانم «ما داریم در استکان غرق میشویم!».
فکر میکنم دین یک موضوع ذهنی (mentally)ست، و برای فهم آن بیش از هرچیز احتیاج به درک این گزارهست که «در فقدان نبوغ باید به جایگذاری حدأقلها بسنده کرد» و آنچه ما امروز در جامعه به اصطلاح دینی شاهدیم، چسبیدن زالومسلکانه همین حدأقلهاست بی آنکه حتی قصدی مبنی بر ارتقا نبوغ اکتسابی در جهت ارجاع به فطرت انسانی داشته باشیم!
برای من، و نسل من، و نسل بعد از من، لاأقل تا حدود قابل توجهی از آنچه عقل توانایی تحلیل آن را دارد، دیگر «خدا گفت» و «قرآن فرمود» و «حدیث نبویست» کاربردی ندارد، نه از آن حیث که نیازی به وحی نمیبینیم یا تصور میکنیم تعقّل برای زندگی در این استکان کافیست؛ که ذهن پرسشگر ما در معرض جهان متضاد قرار گرفته و «منطق» و «انسان»، زبانیست جهانی برای اثبات حقانیت وحی، برای درآمدن از تنگنای نهیلیسم، برای رهایی از بنبست درک کوتاه عذابآور از «ابدیت»؛ که همه انسانیم و همه ابزاری برای تفکر در اختیار داریم.
دین یک امر ذهنیست، نه به معنای سوبژکتیو و یا قبول تنها هرآنچه که با عقل به آن نائل میآییم و یا برداشت شخصی از «اخلاق»، بلکه برآمده از ذات انسانی و فطرت انسانی، فطرت مشترک انسانیست، آنجا که انسانِ آگاهِ بیدار، در رفتارهای خوداگاهِ غیرمنفعتطلبانه خود به گونهای کاملاً اخلاقی برخورد میکند؛ و «احکام» حالت تقلیلیافته این موضوع ذهنیست برای طرح شدن در برابر یک «نبوغ مُرده»، یک «عرب جاهلی بادیهنشین»، یک «قوم عقبنگهداشتهشده»، و در نهایت یک «انسان حدأقلی».
اگرنه، چرا معمولاً میتوانیم راهی بهتر از احکام خداوند برای زندگی پیدا کنیم؟ خداوند ناقص است یا حکم او ناقص است که در نتیجه خودش هم ناقص است یا دین دروغ است یا پیامبران داستانند؟ هیچکدام. تمام این کژتابیها فقط از نادیده گرفتنِ شرایط در تفسیر از دین برمیخیزد.
احکام «معاملهگونه» ازدواج، حالت حدأقلی برای احقاق حق نسبی هر دو طرف است، اما اگر دو طرف بدانند ازدواج معامله نیست، این اهرم فشار لازم است؟
ضمن اینکه احساس میکنم خودم از حدی شعور برخوردار هستم، تا جایی که بتوانم تصمیم بگیرم کجا بروم یا نروم، حالا بروم یا بعد، یا این سفر خوب است یا بد.. احتیاجی نمیبینم پدر یا شوهر تعیین کند آیا اجازه رفتن دارم یا نه!
برچسب: سردرگمی,
نویسنده: آرین زارعینیا
تاريخ: يکشنبه
14 آبان
1396 ساعت: 15:33