بگذار الآن که حالاتم شبیه حالاتِ عاشقی نیست، برایت بگویم، که میدانی، که تو به سرّ قلبم آگاهی، در دنیایی که هیچچیز من را آنقدر به دنبال خود نمیکشد که آرام بگیرم، هیچچیز آنقدر به هیجانم نمیآورد، هیچچیز جواب بینهایتخواهی این انسانِ سرکش نیست، هیچچیز این انسانِ یاغی را مسخّر نمیکند، هیچچیز از بار تمسخر زبانش نمیکاهد، آدمها و رابطهها و رفت و آمدها و گفت و شنودها برایش صداهای آزاردهندهایست که «انسان» را زمین میزند، تو؛ تنها تو یگانه دلیل ادامهدادنِ این نفسکشیدنی.. گفتن از تو و نوشتن از تو و فریاد زدنِ اینکه داستانِ کودکیهای من شعر حماسه تو بوده و جایی از این زندگی دستِ تو من را از جهنم بالا کشیده؛ فریاد کشیدن از تو، آنچنان که تمام جهان به ریسمان تو چنگ بزنند، آنگونه که من روزی جایی عصری در خُسری محض به ریسمان تو چنگ زدم؛ تو؛ تنها تو یگانهدلیل ادامهدادن این نفسکشیدنی.. همینجا، زیر آسمان دودی همین تهران.
+ شاید به دین پیامبر آخرالزمان بودن، یعنی، یک چیزی فراتر از جهانوطنی، چیزی ورای مرزها، مثلاً اینکه قومِ تو -مرد تنهای آیههای غریبانه یاسین- تمام جهان باشند..
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا