گریه میکنیم چون درد داریم؛ درد داریم و تمام شعرها را از قبل به تسکین آن دیگر دردها خواندهایم و سرود تازهای نیست! از زیر نور چراغ مطالعه روبروی عکس سیدمرتضا وقتی دیفرانسیل خیلی سبز جلوت باز است و خروار چکنویس پخش روی میزت، و خودکارها و مدادها و دفترچه یادداشتها و یونان و رومِ کاپلستون و برگههای کوچک خلاصهنویسی؛ نشستهای در اتاقی با دیوارهای صورتیرنگی که نقشی در صورتی بودنشان نداشتهای، خیره به هیچجا، اتاقی دوازدهمتری، شبیست از شبهای یک پاییز دورادور در هجده-نوزدهسالگی، پنجره بسته است و تو در کنجی از جهان گریهداری در جهانی که نه خبر از تو دارد نه خبر از تلاشی هیچکدام از هجده-نوزدهسالههای جهان، وقتی در حیرت تقابل با سیاهچالهای تاریک و بیصدا، ناگزیری به تاختن.. گریه میکنیم و به ناکجا خیره میشویم، به اشکی که شوقِ رسیدنی بود و ریخت، لرزش دلخواه درآغوشفشردنِ طلبی بود و به خاک افتاد؛ گریه میکنیم و به ناگهان در سیاهچاله چشمان عمیقی که پر از ناکامیهاست میافتیم و ناچاریم دستهایمان را مشت کنیم، اطراف خودمان بیندازیم و کمی آرام بگیریم تا گنجایش بازخوانی این جملات را داشته باشیم، تا بدانیم حالا وقتِ این حرفها نیست، وقتی به یاد آوردن تنهایی نیست، وقتِ خاموش ماندن و سر پایین انداختن و هیچ نگفتن و گلایه نکردن و رفتن است! بگذار نگوییم از میراثی که باید برایمان میگذاشتند و پوچی زندگیهاشان حالا ما را با نهچندان سن و سالی به آوردگاه کشانده؛ بگذار نگوییم از رنج بشر، از یگانگی با رنج بشر، که به هیچ آغوشی و به هیچ معشوقی آرامپذیرفتنی نیست به رسم انسانیت؛ بگذار نگوییم چه روی دوش میبریم! پیکر به اشک شسته جوانی را، یا رنجی چهل ساله را، یا مردی چهل ساله را، یا به سوگ آرمانی نشستهایم یا به سوگ مادری نشستهایم که به سوگ پسری یا به سوگ همهانسانهایی که از تبدیل رنج به رویش چیزی نمیدانستند و از درد مردند که کوسی باشد نشان از بیعرضگی شما! صوری باشد بر گوشهای کرتان.. بگذار معصومانه و باوقار هرچه میکشیم را به دوش بکشیم و زبان باز نکنیم که زبانمان آتش است! شعلهایست بر دلهای مردهتان.. بگذار دردمان را خودمان تنها بکشیم آنگونه که تا اینجا کشیدیم! بگذار حالا که نزدیک انتهاییم، در چشم آنها که ما را منتظرند به قامت قهرمانانِ ضحاککش نیایید، که بدانند خودمان تنها بودهایم! نه که صحبت از نام و ننگ ما باشد؛ نه! صحبت از نام و ننگ بیرگانی چون شماست، که باید از تاریخِ انسان پاک شود، پاک شود که کودکان نهان درونم هیچگاه ندانند میشود اینهمه ساکت بود و در سکوت به جهنم مرگ رفت..
برچسب: بخوانیم,
نویسنده: آرین زارعینیا