خرید بک لینک

سرِ شب، ساعت نه، ده بود؛ خسته خسته بودم، لهِ له، چراغ را خاموش کردم و با خودم گفتم میخوابم. تا همانجا هم به زور خودم را کشانده بودم، به زورِ قهوه و هایپ و متر کردن هزارباره اتاق، با خودم گفتم بهتر که این موقع غرقِ خوابم، چهار صبح بلند میشوم باز دنبال کارهایم را میگیرم. دراز کشیدم، چشمهایم را بستم، بعد ناگهان احساس کردم کلمهها آوار بستهاند توی گلوم. غلت زدم توی جام، چشمهایم چندباری از اشک پر و خالی شد، صورتم چندباری نقشه درد را کشید و فرو داد، و من مصر بودم که از جایم بلند نشوم. شام نخورده بودم، ناهار هم نخورده بودم، صبحانه هم نخورده بودم، وقتی آمدم خانه ناهارشان را خورده بودند و برنج روی گاز بود، خورش توی یخچال. آنقدر گرسنه بودم که اعتراض کردم چرا انقدر کم برایم نگه داشتهاند، بعد حتی برنج را نریختم توی بشقاب، خورش را هم گرم نکردم، برنج خالی را شروع کردم توی جاش خوردن؛ چهار قاشق نخورده بودم که سیر شدم و گذاشتم کنار. بیشترش هم ماند. کلمهها مدام سرازیر میشدند توی چشمهام، من اما همان تاکتیک همیشگی را پیاده میکردم، خودم را سفت میگرفتم، در حالی که پا و سرم روی زمین بود تنم را از زمین جدا میکردم، یا نیمخیز میشدم، که گریه در عمق قبلی فرو برود و بالا نیاید. وقت گریهداری نباید جنینی خوابید. جنینی خوابیدن یعنی تسلیم شدن، یعنی حالت مخصوص گریه اصلا. در خود فرو رفتن و پذیرفتن محکومیت شبانه. خوابم میآمد، گرسنه بودم، و کلمهها داشتند از پوستِ بیزخمم شره میکردند؛ من اما خودم را به نشنیدن زدم. با خودم کلنجار رفتم، به آسمان اندیشیدم، به ستارهها، به تمام اتفاقهای خوب، به بیابانگردی، به آنها که من را دوست دارند، به آنها که دوستشان دارم؛ اما گریزی از کلمه نبود. چهارپنجتا توییت کردم. هیچ؛ مثل هیچ بود. گرسنگی غلبه کرد؛ آماده بودم یخچال را خالی کنم اما فقط دو لقمه نانپنیرگردو خوردم. برگشتم توی جام، چیزکی گوش کردم، ستارهها را شمردم، شترهای توی آسمان را شمردم، چتهای دلناخواهم با چندنفر را جوابهای زورکی دادم، چشمهایم را بستم، و حالا نشستهام اینجا؛ مینویسم.


من باید این صفحه نفرینشده را سیاه کنم. مثلا این را که من، کاری به هواشناسی اصلاً ندارم؛ امشب اگر قم بودم، قطعا باران میبارید. شب جشن عقد صبا وقتی دوتایی تنها شدیم توی زیرزمین و همه رفتند و نیمهشب بود، و فقط من مانده بودم و داشتم با خردهاشکهایی که نمیدید، گیرههای بدقلق آخر را از انبوه موهاش باز میکردم، آسمان خیلی وقت بود که خشکیده بود. گمانم رفتم لیوان بیاورم، توش نوشابه بریزیم که چسب ناخن مصنوعیهایش را باز کند؛ وسط راه اتاق به زیرزمین، زیر ستارهها، باران زد. نمِ باران. مثل دیوانهها دویدم پایین، صدایش کردم، گفتم صبا باران زده. لباس جشنش نصفهنیمه تنش بود. چیزی پیچید به خودش، آمد بالا، رویش را کرد طرف دیگری؛ من تنهاش گذاشتم با باران. برگشت پایین، گفت دعا کرده بودم امشب باران بیاید.

امشب اگر قم بودم، یقین، باران میآمد. تنهاتنها توی سوز سگکش بیابانی قم، نیمهشب را در حیاط میگذراندم، مثل گهواره تاب میخوردم، باران را سر میکردم تنهایی، بعد میچپیدم لای رخت خوابی که پهن کرده بودند، وسط راه دست و پای چند نفر را لگد میکردم و میانداختم گردنِ ظلماتِ آسمانِ بیمهتابِ بارانی؛ بعد رااااحتتت سرم را میگذاشتم و در دم خواب میرفتم و خواب روزهای خوب میدیدم، خواب تعلیق میان ستارهها، نزدیکی به ستارههایی که حتی در همان فاصله کم هم، مثلِ این مختصات دیر و دور، نقطههای کوچکِ درخشانی هستند که در مشتهایم جا میگیرند و با طلبم چیده میشوند و آسمان درختی وسیع است با میوههای خنکِ درخشان.


قرار بود ساعت چهار بیدار شوم، الان نزدیک ساعت چهار است و من هنوز خوابم نبرده؛ در حالی که تمام روز خودم را روی پا میکشاندم فقط. میکشاندم.


جز چندتا جمله کلیشهای که به خودم یاد دادهام، شرح حالی ندارم برای وقتی که آدمها میپرسند. من مطمئنم آنها هم نمیخواهند بشنوند اصلا. این روزها آدمها میپرسند برای اینکه از بیمعرفتی تبرئه شوند؛ وجدانشان راحت شود. میپرسند برای خودشان، علاقهای هم به شنیدن ندارند و من هم علاقهای و کلمهای برای گفتن به این گوشهای جیرهای ندارم. جیرهخوارانِ هرزه وجدانهای منفعتطلب.


صبح میشود، آفتاب میزند، من خوابیدهنخوابیده باید دوباره هیکلِ چگالم را که هر روز تحلیل میرود برخیزانم، و بکشانم دنبالِ یکیبهدوهای ذهن مریضم. شب آغوش مهربانی برای من نیست؛ شب نامادری نهچندان مهربانیست که اگر به خواست خودش بود مرا از دامانش بیرون میانداخت و حالا به ناچار، تلخترین رختِ خوابها را برای این بچه دوستنداشتنی پهن میکند؛ رخت خوابی که از شدت ناراحتی با آدم حرف میزند: نخواب، نخواب، نخواب.


اگر قم بودم، الان اگر نخوابیده بودم هم، چراغها خاموش بود، باد سردی میوزید بیرونِ اتاقبزرگ، از لحافپیچ گرمم اگر بیرون میآمدم سوز سرما میخورد به استخوانهای نازکم و تا انتهای وجودم را میفسرد؛ اما نه، چون ما پیچیده بودیم لای گرمی لحاف چلتکه و درحالیکه چشمهای هم را در تاریکی گم کرده بودیم، به برقِ کوچکی که گمان میکردیم چشمهای هم است خیره شده بودیم و لبهایمان را میفشردیم به هم، مبادا خندهها بیرون بریزد و اهل خانه را بیدار کند؛ خوابمان میبرد وسط خندهها، یادمان هم نمیآمد کی امتحان دارد، کی کنکور دارد، درصد کدام درس چه کسی کم و زیاد است و یادمان نمیآمد این آن زندگی معهود نیست، این آن اتفاقی نیست که باید میافتاد، این آن منی نیستم که باید میبود! هیچکس توی سرش اتفاقات افتاده و نیفتاده را مرور نمیکرد، برای لحظههایی که خندههایمان را در حنجرههایمان میشکستیم، اگرها فراموش میشد و کاشها به گمشدگی در وسعت کهکشان میرفت؛ برای لحظههایی که چشمهای هم را داشتیم، برق چشمهای هم را داشتیم، و میدانستیم بیرون سرمای زیبایی در جریان است، ماه کوچکی از پشت برگهای درخت انجیر ترشح میکند، و ستاره میبارد حتما اگر باران نبارد؛ برای آن لحظهها فراموش میکردیم کداممان، چهار سال بعد، کجای دنیا ممکن است باشیم؛ برای آن لحظهها احتمالات را فراموش میکردیم، آینده را، آینده هولناکی که آبستنِ فرسخها فاصلهست فراموش میکردیم، ریاضیات را فراموش میکردیم و متقن میشدیم زمین بر مدار شعر میگردد و اخوان میخواندیم و یادمان میرفت که اصلا همگی روی همین زمینیم، همگی همینقدر غریبیم و در گستره این جهان لایتناهی، همینقدر گم. برای آن لحظهها فقط همانجا بودیم! با تمام وجودمان همانجا بودیم؛ توی اتاقبزرگِ خانه یک طلبه مهربان در پایینشهر قم، رخت خواب انداخته بودیم نزدیکِ نزدیکِ هم، و تمام تمرکزمان روی این بود که خندههایمان از خط بیرون نزند که اهل خانه را بیدار نکند که فرداشبی اگر زود خوابمان برد، به تلافی بیدارمان نکنند؛ برای لحظاتی رؤیاها تنهایمان میگذاشتند؛ کتابخانه انبوهِ امآیتی، اتاق تشریحهای دانشگاه تهران، خانههای مجلل و لباسهای برند؛ و ما وسطِ خندههایی که سعی در فروبردنشان داشتیم به خواب میرفتیم..



اما حالا منم، وسط دهان این تهرانگرگ بدمصّب؛ تنها، در اتاقِ خودم، دستهایم را مشت کردهام که گریهام نگیرد، که اگر بگیرد تا قطره آخرم میگریم؛ تا قطره آخرم و کسی هم نیست که نجاتم بدهد.

خوابم نبرده، کمتر از دو ساعت دیگر باید باز خودم را برخیزانم بکشانم دنبالِ مسئلهها، دنبال رؤیاها، و دستی نیست که این روزهای سختم را همراهم روی دوش ببرد جز امید تحقق رؤیاهایی دور، که خودت میدانی حتی بیشتر به سراب میمانند، در جهانی که زمینش بر مدار ریاضیات میچرخد و شعر جز زمزمه گاهگاهی زیرِ لبِ دورهگردهای بیخانمانِ پیر نیست.



سلام؛ من اینجایم؛ در مختصاتِ دیری و دوری. باشینباشی، همهسرتاسر انبوهِ ملال است که جای باران از این آسمانِ خشکیده میبارد؛

آفتابِ گردِ منظومه شمسی نزدیکِ طلوع از افق شهرهای ماست؛ تو اما کجایی آفتاب؟ من تنهام؛ منتظرت بیدار.




برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 6:32

صفحه بندی