دلم یک پیتزای بزرگ رنگارنگ میخواهد، فقط چشمی ارضا شوم. وگرنه گمان نکنم بیشتر از یک تکّه از گلویم پایین برود. گفتم میآیی فردا برویم پیتزا؟ تنها کسی که تشنه بیرون رفتن با من بود؛ دوست داشتم هیجانش را ببینم و فوراً بله بشنوم. بعد امّا موجودی گرفتم، دیدم همه پولم همان چهلتومنِ باقیمانده از پولتوجیبی بود که شنبه توی لوازمتحریری تمام کردم. و بعد فکر کردم شاید کنار من بودن عذابش بدهد، گرچه هیجانِ حالاش نمیگذارد این را برای آیندهاش پیشبینی کند. بعد دیدم اصلاً چادرم تمیز نیست.. بعد دیدم اصلاً نمیخواهم ببینمش، معذبم، نه بهخاطر او، بهخاطر بیرون آمدن از اتاقم، بهخاطر مواجهه با آدمها، بهخاطر تنها نبودن..
اما همچنان دلم یک پیتزای بزرگ رنگارنگ میخواهد. حالم خوب نیست. نمیدانم، شاید هم نمیخواهد.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا