خرید بک لینک

نمیدانم مردم چرا انقدر همهچیز را راحت میگیرند؛ نمیدانم چطور میتوانند؛ شاید دلیلش کثرت و تکرر اینگونه احوالات است، شاید دلیلش این است که اصلاً عده کمی در تمام دنیا، هرگز مفهوم دل بستن را فهمیدهاند، شاید دلیلش این است که آدمها باور کردهاند همه رفتنی هستند و آنگونه که شایسته دل بستن است، دل نمیبندند.

میدانی، الان که ماهها گذشته، من میتوانم به همهچیز آنطور که واقعاً بود نگاه کنم؛ نه پشت پردهای از اشک، نه از پسِ یک ذوقِ کور، نه آنگونه که میخواستم باشد. قبول میکنم؛ تو یک کانسپت بودی برای منی که نمیتوانستم بی درام زندگی بگذرانم. دوست داشتم آن گوشههای ذهنم همیشه چیزی برای فرو رفتن در ابر خیال داشته باشم، وقتی که درس دلخواهم نبود گوشیام را چک کنم و انتظارِ پیامی را بکشم از تویی که آدمِ ذاتاً مسکوتی بودی؛ یا پنهانی بروم اینستگرمت را چک کنم، ببینم حرفی از «گل سرخ» و «ماه» زدهای یا نه. من قصه میخواستم که وقتِ برگشتن از مدرسه و شبهای خسته امتحان و پیادهرویهای طولانی به آن بیندیشم و به ریزهکاریهای دراماتیکش پر و بال بدهم و اصلاً نمیدانم فهمیدهای یا نه، من درباره تو کمی تصنع قاطی رفتارم میکردم؛ فقط و فقط تا امروز درباره تو، چون میخواستم داستانمان مایههای قصهگویی بیشتری داشته باشد. جزئیات بیشتری داشته باشد.. البته بعضیهاش واقعاً بود. بعضیهاش واقعاً ناخوداگاه رخ میداد، و آن بعضیوقتها را من همیشه به یاد دارم.

مردم خیلی راحت شدهاند. شکستِ عاطفی میخورند و چهارتا پست اینستگرم غمگین میگذارند و چهارتا شعر مینویسند و کمی گریه میکنند و تمام. تازگیها بعضی روابط هستند که طرفین امتحانی در آن شرکت میکنند و قانون نانوشتهای هم دارند البته؛ اینکه تا مطمئن نشدهاند برای هم مناسبند عاشق هم نشوند! بعد که دیدارهایشان به اینجا میرسد که برای هم مناسب نیستند، اروپایی برای هم دست تکان میدهند و میروند نهایتاً توی صفحههاشان در یک جایی از این فضایِ بیدروپیکر برای فالورهایی که حتماً توی تیم خودشان هستند مینویسند اصلا طرف شکم داشت، قدش کوتاه بود، وقت راه رفتن پایش را کج میگذاشت، غذا زیاد میخورد، ژست سیگار کشیدنش باب طبعم نبود، وقتی با دوستانم میرفتیم بیرون ساکت میشد، به بهانه دلنشینی من را میبرد کافههای ارزان! و دیگری مینویسد زنانگی نداشت، عطر خوب به بدنش نمیزد -همهش از این ادکلنهای فیک ارزان-، بلند میخندید، آرام میخندید، دندانهای جلوش کمی نامرتب بود، ابروهاش تابهتا بود، و همه باز برایشان تکرار میکنند «آره بابا! لیاقتتو نداشت!» و هرکدام میرود سراغ بعدی. بعدی و بعدی و بعدی.

من اما زیاد جایی ننوشتم که تابستان نودوپنج چشمم به آن درِ لعنتی خشک شد که بیایی. ننوشتم هرکدام از همدورهایهایت که میآمدند قلبم صدپاره میشد، ننوشتم استاد وزن گفت شعر دارید بخوانید و من میخواستم شعر تو را بخوانم، ننوشتم هیکلت روی فرم نبود، سبزه بودی، مرغ دوست نداشتی، شب کنکورم را فراموش کردی، ننوشتم شعرهات دوزاری بود، نیماییها که افتضاح، موزونها بیمفهوم، ننوشتم، هیچجا ننوشتم تمام تفلسفهات یک مشت حرف پوچ بود که آن زمان چون از دهانِ تو درآمده بود من را سرِ ذوق میآورد، ننوشتم -تازگیها نوشتم- که رفقایت صدایم میکردند ماهون، شما کرمانیها به ماهانِ کرمان میگفتید ماهون؛ ننوشتم هیچکدامِ حرفهایت را. رازهایی که فقط من میدانم و تو. ننوشتم آش رشته «بسیار» دوست داری، با سرکهشیره، نبود کشک و پیازداغ. ننوشتم که بنا بود برویم رگ خواب ببینیم که زن گرفتی! هیچ پست اینستگرمی نذاشتم، تا همین اواخر راجع به تو با هیچکدام از آدمهای مشترک حرفی نزدم، گریه هم نکردم زیاد، بدحال هم نشدم، وقتی فهمیدم از تعلق محکم خوردم روی زمین اما راحت شدم! اینها را ننوشتم همانقدر که ننوشتم شب المپیاد حقوق تا صبح با حالِ بدم بیدار ماندی، یک شب دمِ اذان خواستم صدایت را بشنوم و زنگ زدی، ننوشتم چه حرفها که به من نگفته بودی! بگذریم از اینکه بدیهات همانقدر هورمونی بود که خوبیهات.

من دلم برای تو تنگ نشده؛ این موهای آشفته خرمایی را که دوستشان داشتی میزنم پشتِ گوشم و میگویم چه بیغیرتی هستی تو که دلت تنگ نشده، اما دروغ که نمیگویم! نشده. حرفِ خاصی نداشتی، راهِ خاصی نمیرفتی؛ یک کانسپت بودی، همین. من نه دستت را گرفتم، نه در چشمهایت خیره شدم، نه حتی یک بار بوسیدمت نه حتی یک بار بوسیدیم. من هیچجا از تو ننوشتم، از تو با هیچکس آنقدرها حرفی نزدم، وقتی رفتی سروصدایی بهپا نشد! با این حال، دارم فکر میکنم این قلب، بارِ دیگر برای من قلب میشود؟ دوباره میشود با آن کسی را دوست داشت؟


زیاد برای نبودنت سروصدا بلند نکردم. آرام در خودم گریستم و راحت شدم. شبهایی هم بود که غرور زیرِ بغلم را گرفت و الحمدلله! نیفتادم. تازگیها فهمیدم تو به معنای واقعی اصلا نیامده بودی که بروی. میدانی؟ نیامده بودی اصلا. دلتنگت هم نیستم. راستش را بخواهی روزها میگذرد بیآنکه یادت بیفتم. اما هنوز یک ریزهکاریهایی از تو در قلبم مانده، شبیه پستیبلندی. قلبم شکل گرفته؛ آنگونه که با خودم فکر میکنم یعنی قلبی هست که به دندانههای این قلب چفت شود؟ من تا ابد لیلا حاتمی را ببینم یاد تو میافتم. من تا ابد مرغ که میخورم حتی اگر خودت را بهیاد نیاورم آن کنارههای ذهنم هست کسی را میشناختم که بهزورِ خوابگاه مرغ میخورد. من هربار انسانِ دویست و پنجاه ساله را در کتابخانهام میبینم یادم میافتد که این را باید هدیه میدادم به کسی، من هربار از دمِ آن آبمیوهفروشی کثیف انقلاب رد میشوم یادِ تو میافتم. حالا اینها هیچ؛ چیزهایی هست که اصلاً نمیشود و نباید گفت. آنها هم تا ابد من را یادِ تو میاندازند..


در زندگی من آن دیگری که بیاید، باید قلبم را مشت کند، بفشارد، تبخیر کند و از نو بتراشد. مردم خیلی راحت شدهاند. تو خودت هم خیلی راحت بودی.. اما آن دیگری که در زندگی من بیاید، یارای خورشید میخواهد که قلبِ تلخِ مرا بسوزاند و تازه بیافریند.



دلم برایت تنگ نشده؛ تنها ترسم از رفتنت هم خودخواهانه است؛ اینکه دیگر نتوانم کسی را آنگونه که باید دوست بدارم.. تنها دلگیریام از رفتنت خودخواهانهست؛ اینکه دیگر این قلب برای من قلب نشود..

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 6:32

صفحه بندی