مدتیست ریزبهریز رفتار و احوال و حالاتم را در دفتری خصوصی مینویسم، برای محاسبه و مراقبه و خودم را بهشدت توبیخ و سرزنش میکنم. اما این نامههای من به خودم تا کمی طولانی میشوند، لرزش دست راستم اوج میگیرد، تا جایی که وقتی خودکار را زمین میگذارم دستم بهوضوح، -بهوضوح- میلرزد.
از طرفی اینها واقعا خصوصیست، و واقعا باید مسکوت بماند مگر نفسِ این انسانِ محتاجِ بروزِ قرنِ هجومِ اطلاعات، تربیت بپذیرد، و از طرفی کمی نوشتن، دستم را به این حال و روز میاندازد. البته همچنین است راجع به ظرف شستن و چیزی را مدت کمی طولانی حمل کردن و هرآنچه به قدرتی ذرهای بیشتر احتیاج داشته باشد. و عادت هم کردهام به دفتر فیزیکی و خودکار دست گرفتن.
خلاصه که عزیزم روزگاری شده! بساطی داریم ما اینجا با این جسمِ نحیف؛ تا هستی بگویمت که همین روزهاست رگهایم بهخاطر شدت فورانهای روحی از هم بپاشند. برای این نبوغ عاطفی، گنجیدن در زمانهای که کمترکسی از زمزمههایش چیزی میفهمد، سخت آزاردهنده است.
تنم را قوت به راهِ تو آمدن ببخش؛ من به تو چشم دارم و دیگر به هیچکس.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا