وقتی ازم میپرسیدند اسم مامانت چیست، لبم را غنچه میکردم، دستهایم را قلاب میکردم پشتم، کمی به عقب و جلو تاب میخوردم و آخرسر انگار که با زور بخواهند چیزی را از زیر زبانم بکشند میگفتم: ظریفه! و همین را هم با اکراه میگفتم، پس طبعا نمیگفتم برای این اسمش را گذاشتهاند ظریفه که وقتی به دنیا آمده موهاش هفت رنگ بوده. هم طلایی بوده، هم قهوهای بوده، هم هم عسلی بوده، هم زیتونی بوده، هم مشکی و عنابی و خرمایی. نمیگفتم حتی از آن خاله مهتابی که توی دو سالگی از بس که قشنگ بود چشمش زدند و تب کرد و مرد هم قشنگتر بوده. نمیگفتم اصلا قشنگترین بچه مامان جانم بوده. نمیگفتم یکی دو نفری که اتفاقی - از زیادی مهمان تویِ خانه حاج بابا - یک لحظه تاب یک دسته از موهاش را دیدهاند دیوانه شدهاند. نمیگفتم چشمهاش همه رنگ بوده. که وقتی آفتاب میخورده رنگین کمانِ بی باران راه میانداخته. یا نمیگفتم چشمهاش تیلهایست. هم الان هم که طوسی سر میکند، چشمهاش طوسی میشوند، قهوهای سر میکند عسلی میشوند، سبز سر میکند سبز میشوند... نگفتم گرچه دخترحاجیست و حکما رو میگرفته و با حیا بوده، یک دانشگاه را کُشته آن زمانها. نگفتم تمام پسرهایِ کوچه خودشان و هفت تا کوچه از چپ و هفت تا کوچه از راست که حاج بابا را میشناختند و نسب و کمالاتی داشتهاند پا پیش گذاشتهاند برایِ داشتنش و او هیچکدام را نخواسته. همین «ظریفه» را هم با اکراه میگفتم، پس طبعا شرح نمیدادم چرا «ظریفه». شاید هم ته دلم سنگینی میکرد اینکه اگر بگویم، حتما طرفم یک نگاه از سر تا پام میکند و تویِ دلش میگوید طفلک حتما به پدرش رفته.
... تا اینکه از قم آمدیم تهران. قم که بودیم، گرچه بابا باز هم نبود، بقیهها بودند. بوی بهار که کم کم جا خوش میکرد تویِ موهایِ مامان، مامان جان میفهمید که باز باید لباسهای تویِ کمدها را در بیاورد، بیندازد تویِ تشت و به دایی جان بگوید با پا لگدشان کند. بعد دایی بزرگه خدا بیامرز و خالهها را زور کند که فرشها را از کف اتاق بکنند و بیاورند توی حیاط، آب بپاشانندشان و بگذارند خیس بخورد و بعد هم پنج-شش نفری بیفتند به جانش و هرچه چرک و کثیفی و خانه شیطان است از تار و پودش بریزند بیرون. بعد نوبت پردهها میشد، بعد نوبت گردگیری کتابها. وه که من چه شاد میشدم! فکر کن؟ چند صدتا کتاب را بریزند بیرون و گردگیری کنند که تو بهانه گیر بیاوری لا به لاشان را نگاه کنی. گرچه نمیدانی چه نوشته! فقط در همان حدی که بوی کاغذها قلقلکت بدهند و رموز ناخوانده خطوط کتابها بشود خواب شبهات. شب اول، خط اول باد بشود که خانه میکند بین شاخ و برگهایی که از جنسِ بندِ دوم از کتاب سومند. هوهو کند و تو هم که عاشق هوهویِ باد... تا صبح و صدایِ اذان رؤیا ببینی... شب دوم صفحه هشتم از آن کتاب جلد سیاهی که خیلی سنگین بود، ابر بشود و تمام حروف تمام کتابها باران؛ تو هم که عاشق باران... صبحی که هنوز تاریک و روشن است چشم باز کنی ببینی یک عالم آدم ایستادهاند به نماز. پچ پج پج! چک چک چک! و برگهای درخت انجیرت تر باشند... دوباره روز از نو، خانه تکانی از نو. مامان هم صبح تا ظهر مدرسه بود و ظهر که میآمد ناهار آماده میخورد و من را بغل میکرد و میخواباند کنارِ خودش و وقتی خواب میرفت، من آرام خودم را از حصار دستهاش بیرون میکشیدم و پا میگذاشتم به قلمرو بعدازظهری خودم! تمام خانه برایِ من... همه خواب! همه جا آرام.
آخرش یک روز ابر و باران و نصفی از درخت و یک شاره از باد را موریانه خورد. شاید صد-دویست تا کتاب. قبل از اینکه من بدانم تویشان چی نوشته. قبل از اینکه رازهایِ مگوشان فاشِ چشمهای من شوند. قبل از اینکه جهانِ تو در توشان از گنگی در بیاید و در ذهنم روشن شود؛ ...و ما از قم آمدیم تهران.
بابا باز هم نبود. بابا هیج وقت نبود اصلا. هنوز که انتقالی مامان درست نشده بود، گاها سه روز با عمه میماندم تویِ خانه. آپارتمان چهل واحدی هنوز زیاد سکنه نداشت. عمه بازی بلد نبود. حرفهای قشنگ بلد نبود. قصه بلد نبود. هیچ دوستی آنجا نبود. دیگر حاج بابا با عبا و عمامه نمیآمد با دستِ پر. چوب شور و کیک و میوه و فندق و بادام برایم نخریده بود. دیگر کسی اسبم نمیشد. صدای پیتیکو پیتیکو در نمیآورد. جز کتابهای دانشگاه مامان بابا، کتابهای زشت بدریخت که غول و شیطان و شب میشدند و تویِ خوابم میآمدند هیچی نبود. هیچی نبود. هیچی نبود.
بعد مامان انتقالی گرفت. بابا هنوز هم نبود. کم کم اطراف را یاد گرفتیم. نانوایی لواش پشتِ شهرک بود. نانوایی سنگک پیش مدرسه یاسینی. نانوایی بربری روبرویِ مسجد. دوچرخه سواری یاد گرفتم. سوارِ دوچرخهام میشدم و تند تند، تمام دلتنگیها و غمها و عصبانیتها را رکاب میزدم. پلاستیک نان و سبزی را آویزان میکردم به فرمان دوچرخه و میآوردم. موهام هم همیشه باز بود. دست و پایم همیشه خاکی بود. سر زانوهام همیشه زخم بود. اوایل نان لواشها خمیر میشدند، اما بعد یاد گرفتم. مامان باهام بازی میکرد. همه بازیها. هر بازیی. میخندید، ذوق میکرد، بغلم میگرفت، فشارم میداد. دعوام نمیکرد که گاهی چند دقیقه روبرویِ یک گل معطلش میکردم. بعد آمد یادم داد که چطور باید با گلها حرف زد. چه باید از گلها پرسید. دعوام نمیکرد که گِل بازی میکردم. دستم که زگیل زد، نگفت دیدی؟ دیدی گفتم گل بازی نکن؟ بفرما. حالا دستهات زشت میشوند. چون میدانست زگیلها میروند. عوضش هر وقت میرفتیم قم شیره انجیر کال میزد رویِ زگیلهای دستم. من باور نمیکردم شیره انجیر زگیلهام را میبرد. بعد بابا آمد باهام دعوا کرد. با مامان دعوا کرد. گفت اصلا چه معنی دارد دختر برود بیرون؟! اما باز رفت. بعد من دوباره رفتم بیرون. مامان برام دوست پیدا کرد. روسری سرم نمیکردم. موهام را نمیبستم. شانه نمیزدم. دوست نداشتم شانه کنم. دوست نداشتم ببندم. مامان دعوام نمیکرد. نمیگفت ببین بقیه دخترها چه خوشگلند. چه تمیزند. نمیگفت یاد بگیر. نمیگفت دختر بد. دختر زشت. بابا میگفت. میگفت روسری سرت کن. ببین فلانی روسری سر کرده؟ بعد باز میرفت. همیشه تمام مسابقههای دوچرخه سواری را میبردم. حتی از پسرها. مامان برام کاغذ متری خرید که رویِ دیوار نقاشی بکشم. تمام دیوارهایِ خانه را موقع دوچرخه بازی سوراخ سوراخ کرده بودم. بابا نبود که از کنارم بگیرد و وقتی رکاب زدم و تعادلم حفظ شد کمکم ولم کند. نبود که اگر داشتم میافتادم بگیردم. خودم کنار دیوار خانه دوچرخه سواری میکردم. هی از دیوار میگرفتم. هی گوشه فرمان دوچرخه میخورد به دیوار. مامان نگفت چرا دیوارهایِ خانهام را خراب کردی. دعوام نکرد. تا اینکه یاد گرفتم. برام رنگ درست میکرد و کف دستهام را میبرد تویِ رنگ، میزد رویِ کاغذ. میگفت ببین جای دستهات را؟ اثر دستهای توست. پاک نمیشود. گِل سفال خرید که با هم گِل بازی کنیم. دعا کردن یادم داد. اما من از دعا بدم میآمد. چون موقعِ دعا تویِ مسجد، مامان گریه میکرد. سرخ میشد. نمیدانستم چرا یک چیزهایی میخوانند و گریه میکنند. اما کم کم یاد گرفتم.
عید هم شد. تنها بودیم. مامان خودش پردهها را کند، خودش شست، خودش پهن کرد، خودش پردهها را دوباره وصل کرد. خودش پتوها را شست، تمام لباسها را شست. کمدها را مرتب کرد، لباسها را تا کرد، مرا بوسید، بوسید، بوسید. خودش فرشها را جمع کرد، چهار طبقه برد پایین، شست، آورد بالا، پهن کرد. خودش. تنها. بابا نبود.
ما شاد بودیم. فکر میکردم باید برویم خرید، میوه بخریم، نان بخریم، سبزی بخریم، آش بپزیم. فقط مرغ و گوشت و ماهی تویِ فریزر و برنجهای انباری بودند که وقتی تمام میشد بابا میآمد.
هی بزرگ شدم. با مامان رفتیم روسری خریدیم، چادر خریدیم، چادر سفید جشن تکلیف خریدیم، جشن گرفتیم، نماز خواندیم، دعا خواندیم، دستهام هم مثل باقی دخترها شد. رشت نشد. جایِ زگیلها روش نماند. یک عالمه دوست داشتم. همه تویِ مدرسه دوستم داشتند، گرچه همیشه میخندیدند به من که چرا با پرندهها حرف میزنی. همیشه اولین داوطلب بودم برایِ تمام کارها. صدام خوب بود. سرود میخواندم. مسئول گروه تئاتر دبستانمان فکر میکرد من دارم ادا در میاورم. برای همین فکر میکرد بچه به این سن، چه خوب بازی میکند! نقش اصلی را دادند به من. داستان هم مینوشتم. اولش تقلب میکردم. مامان نگفت چرا تقلب میکنی. نگفت اینکه داستان همین کتابی بود که دیروز برات خریده بودم؟! فقط اسمهاشان را عوض کرده بودی. نگفت چقدر بد. چقدر زشت. نگفت تو که بلد نیستی! اول هم شدند. داستانهای خودم. نمایشنامههای خودم. بابا میگفت. میگفت چقدر بد! چقدر زشت. باید اینطوری بنویسی. پژوهشی که خیلی قاطع اول شده بود را بازنویسی میکرد. فکر میکرد باید تز دکتری بنویسم. مامان نه. مامان حتی آن شعرهایِ بی معنی اولم را که به زور سعی کرده بودم فقط آهنگ داشته باشند را هم دوست داشت. بغلم میکرد. میبوسیدم.
هی بزرگتر شدم. بزرگتر شدم. بزرگتر شدم.
موهایِ مامان سفید شد. همین حالا هم خودش پردهها را در میآورد، خودش میشوید، خودش پهن میکند، خودش وصل میکند. خودش همه جا را تمییز میکند. تنها. مثل دوازده سال پیش. اما زود از نفس میافتد. زود خسته میشود. زود میرنجد.
مینشیند کتابهام را نگاه میکند، دفترهایِ شعرم را ورق میزند، کتابهای درسی حاشیهنویسی شعرم را میبیند، نگران میشود اما نمیگوید چرا کنار دفتر فیزیک شعر نوشتی؟ نمیگوید نقاشیهات لایِ کتاب جبرت چه میکنند؟ نمیگوید چرا این خاطره را نوشتی. هیچ وقت نمیگفت. بابا میگوید. یک بار که حواسم نبود و دفتر خاطراتم را خواند، دقیق یادم نیست چند روز با من قهر کرد. فکر کرد دختر بدی هستم. اما من فقط یک دختر ده-یازده ساله بودم که داشتم برایِ اولین بار خیلی چیزها را میفهمیدم.
مامان مینشیند کتابهام را نگاه میکند و گاهی زیر لب با خودش میگوید چه اشتباهی کردم... بعد نگاهم میکند و لبخند میزند. شعرهام را میبیند و بهبه و چهچه میکند، اما یک جوری نگران است. شاید ترجیح میداد کمی یا شاید بیشتر از کمی، سادهتر میبودم. مثلا انقدر بلد نبودم عاشق باشم. مثلا انقدر نگران پرندهها نبودم. نگران رفت و آمدشان، کوچشان، پاییز و بهارشان. بابا دوست نداشت زمستانها پنجره را باز کنم و برایِ پرندهها نان بریزم. مامان خودش نانها را نرم میکرد میگفت بریز جلویِ پنجره برایِ پرندهها.
الان فقط نگران است. میگوید زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد... از سیاست متنفر است. از الان غصه دانشگاه را میخورد که نکند شیطنت کنم؛ نکند...
گاهی هم که حوصله داشته باشد مینشیند از مردها میگوید. از اینکه نباید زیاد بهشان محبت کرد، باید چه کار کرد که بیایند تویِ دستت، مثل موم، گوش به حرفت بشوند، جانشان برایت در برود؛ اما من یاد نمیگیرم. من مینشینم شعر میخوانم. تویِ دلم میگویم خودت یادم دادی؛ عشق که این حرفها سرش نمیشود... آخر سر باید یکی را دوست داشت. آخر سر با همه این حرفها دختری که تو تربیت کردی است که کوتاه میآید. میگوید چشم. آرام میگیرد. شاید هم خودش مجبور شود مثل تو سالها خودش تنها پردهها و فرشها را بشوید. باید میگذاشتی دختر همان بابایِ کم میماندم. همان وقتهایی که بود و میرفتیم بیرون. میگفت محکم راه برو. اخم کن. بی تفاوت باش. آدمها ارزش ندارند. باید از کنارشان گذشت. وقتی راهت به راه کسی میخورد تو قدمهای خودت را بردار. او باید کنار برود. بایست کنار و بگذار بقیه بیایند طرفت. هیچ وقت مهمان کسی نشو. هیچ وقت خانه کسی نرو. هیچ وقت آنقدر با کسی دوست نشو که بغلش کنی. هیچ کس از غرورت با ارزشتر نیست. هیچ کس. برای چی یادم دادی که پرندهها طفلکیاند؟ برای چی توی دفتر شعرت شعر حسنک بود که بیچاره بود؟ مادرش مرده بود و با پدرش پینه دوزی میکرد؟ «از روی اجبار و از ترس مرگ»؟! که بلد نبود «بنی آدم اعضای یکدیگرند» را بخواند؟ که من حالا هم وقتی کسی درس بلد نیست از احتمال یک درصد اینکه زندگی سختی دارد، اشکم تا لبِ چشمهام بیاید؟ که من وقتی آرام و آسوده پشت نیمکت مینشینم یادم بیفتد که یک نفر از رویِ اجبار و از ترس مرگ، کند با پدر پینه دوزی و کار، و دست پر پینهاش شاهد است؟! چرا؟ چرا نا آرامم کردی مامان؟ چرا؟
حالا هم که بی حوصله شدهای، هنوز همانقدر دوستت دارم. میفهمم؛ خستهای. دیگر رمق برایت نمانده که وقتی غذا نمیخورم، لقمه بگیری بیایی تویِ اتاقم با زور و اخم و ناز به خوردم بدهی. میفهمم زندگی سخت بوده. دفتر خاطراتت را یک روز یواشکی خواندم...
حسودیم میشود که بچههای مدرسه بهت میگویند «مامان». تو فقط مامان منی. فقط من. جز تو کی من را بغل کرد و گفت سختیها تمام میشوند؟ حتی اگر بی حوصله باشی مامان منی. حتی اگر غذاهات دیگر مثل قبل خوشمزه نباشند، حتی اگر دیگر در جواب «ممنون مامان» نگویی نوش جان. حتی اگر حوصله نداشته باشی ته زرد ترهها را بگیری. هنوز همانقدر دوستت دارم. ببخشید که گاهی... اما تو برایِ من هنوز همان مادری هستی که من را به چالش تجربه کشاند. که هنوز هم تجربه کنم. که چشمههایم کور نباشند، که به آرامش تمام تویِ جایم نخوابم، که بدانم فقر هست، دلتنگی هست، شادی هست، خدا هست، خدا هست، خدا هست... یادم نمیرود که علی را از تو دارم. مهر آن خانواده را از تو. عشق را از تو. یادم نمیرود هرچند خستهای؛ تا وقتی هستم برایِ من همان مادری میمانی که یادم داد زمزمه باران وقت به زمین رسیدن چیست...
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا