تشخیص خودم این است که در برخوردها بسیار آرامتر شدهام. زود چشمپوشی میکنم، گاهی اصلا نمیبینم که چشمپوشی کنم. پیشفرضهای ذهنم کمکم به سمتِ بیانتظاری تام از تمام آدمها میرود، انگار که اصلا، حقیقت اینگونهست، انگار که هیچکس وجود ندارد و فقط منم، یا انگار که همه وجود دارند و من هیچگاه نبودهام. در یکی از این دو حالت، نسبت به مظروف جهان -بشر- بیاهمیتم، و حالا که این بیاهمیتی خوداگاهانه بهدست آمده، میکوشم به منبع دیگری متصلش کنم: انتساب اصالت به او که همهچیز است و همهکس.
دورم شلوغتر شده و تنهاتر شدهام. با بسیاری از کسانی که روزهایی در مخیلهام نمیگنجید جواب سلامم را بدهند، نوبت مصاحبت مرتب دارم. بیشتر خواندهام و کمتر دانستهام. بیشتر از گذشته به عقلم اتکا کردهام و در شبهای طاقتفرسایی، شبهای فرساینده بیدارِ زجرآوری، طعم شیرینترینِ فهمها را، با مختصاتِ دقیقِ یک لحظه به خاطر سپردهام، پس از دویدنِ فراوان و نرسیدن و محکم زمین خوردن از موضع قدر عقل، پس از بارها طلبِ استدلال و بارها قدم گذاشتنِ محتاطانه و عجولانه و زیرکانه و سادهلوحانه به وادی دلیل، پس از زمین خوردنِ بسیار، زمین خوردن بسیار. بسیار.
احساس خسر میکنم و کسی را در این خسران شریک نمیبینم. چیزی نمیفهمم، چیزی نمیبینم، سرمایههایم را باختهام در قماری که حتی در بردش هم سودی نبود، چیزی ندارم، چیزی نمیدانم، و همان جای قبلم؛ بیحرکت، سرد، یخزده، تنها. هنوز به یارانم، به همراهانم، به راهم نپیوستهام، هنوز از خفتِ یکجانشینی خروج نکردهام، هنوز بر ضد خودم نشوریدهام، هنوز انقلابی که زندگیام در قامتِ تمثیلگونهای جدا از من انتظارش را میکشد، در من رخ نداده.
یارانی در سراسر جهان انتظارم را میکشند. خودم را سرزنش میکنم برای این امیدواری، برای اینکه میبینم چه بر سر آرمانهایم آمده و همچنان نمیمیرم، چیزی درون قلبم جست و خیز میکند، چیزی در من میخروشد و من جای چنگهایش را روی شیارهای روحم بهچشم میبینم؛ هنوز هیچچیز نیستم، هنوز هیچجا نرفتهام، هنوز هیچ نمیدانم، هنوز هیچم و بعدازین هم بناست همچنان باشم، و باز امیدوارم. باز مثل همان گذشته، سر که روی زمین میگذارم زمزمه میشنوم، زمزمه قطرههایی که جایی به هم خواهند رسید و من حتی اگر در آنها حل نشوم، لذت تماشای جاری شدنشان را دارم، وقتی میخروشند و همه ما را با خود میبرند، و در آخرین لحظههای استغراق، با خودم مرور میکنم این را که من میدانستم روزی جاری میشوید روزی میآیید روزی همهچیز را با خودتان میبرید.
ناامید نمیشوم از سرنوشتِ این رستاخیز. ایستادهام بالای یک بلندی غولآسا و تاریخ را تماشا میکنم، و روز ابتدایی بیستسالگی از چشمهای بشرِ واحدِ تاریخ چیزهایی میخوانم، خطوط رنج بشر در چشمهایش پیداست، در گره ابروانِ افتادهاش، در لبخندِ بیجانش؛ اینجا جاییست که برای انسان بودنِ ما آفریدهاند، و ما را برای اینگونه انسان بودن؛ انسان بودن در همینجای هولناک تاریخ، هولناکترین روزگاری که تاریخ به خود دیده.
اینجا نقطه عطف تمام ماست. من احساس میکنم من میبینم من میشنوم. ما میرویم که گورها را از آدمیان خالی کنیم، گورهایی عمیقتر از همیشه، آدمهایی مردهتر از هرگز، تا برخیزیم، تا برخیزند، تا حرف تازهای بزنیم با زبان تازهای.
امروز در خلوتی چندساعته با خودم اندیشیدم به رغم اینهمه خسر چرا هنوز زندهام و چرا هنوز امیدوار؟ دریافتم این را که هرگز هیچ انسانی از منتهای قلبش نتوانسته خواهانِ عدم باشد. نمیتواند خواسته باشد، ممکن نیست. و امید دستگیره پستی برای زنده ماندنِ بیرمق نیست، امید جبرِ بزرگیست برای انسانی که مجبور است زندگی کند.
من به این زندگی مجبورم. هرچند تابهامروزش را در خسر گذرانده باشم، هرچند تابهامروز مرده باشم، هرچند تابهامروز انسان نبوده باشم؛ من به این جاودانگی مجبورم، پس به امیدی برای ساختنِ جاودانگی مجبورم، پس ناچارم به رفتن، ناچارم به سفر، حتی اگر گم شده باشم.
چشمهایم را میبندم. در سرم آسمانیست پرستاره، شبیه آسمانِ شهداد. ستارهها یکیک روی سرم سقوط میکنند و هربار با هر سقوط نهیبی بر خیرگی چشمهایم میزنند. دست دراز کنم آسمان توی مشتهای من است! هرچه نگاه میکنی، سراسر و بیانتها، هول افزودنیِ تاریکروشنِ کویر است و ستارهباران وحشیانهاش، اما، تو، در خودت عزمی داری که بر عظمت تمام آنها غالب است، این است که ستارهها در مشتتند، و آسمان در مشتتست، و همه چیز تویی حالآنکه هیچچیز نیستی، همه چیز راهیست که تو باید عزم کنی رفتنش را، و بیآنکه معجزهای دیده باشی، در قرنِ انسانِ بیمعجزه، ماه را به وضوح تکهتکه ببینی، نه دوپاره، که صدپاره. انسانِ قرنِ درد، قرن بیمعجزگی، که هر روز نه یک ناقه، که صدناقه از دلِ کوه بیرونآمده ببینی. ابراهیمی، موسایی، مسیحی، توخود مسیحی! انسانِ قرنِ بیمعجزگی که هنوز میرود که هنوز بیآنکه چیزی از انتها نشانش داده باشند میرود، و این ایمان، شک نکن، مسیحاییست..
درد این خسر را با دست یازیدن به تو با خودم تا هرجا بگویی میکشم. تا آنجا که در الهامی، یا در درونِ دوایرِ تودرتویِ دردی، یا به فحوای معاشقهای، یا به معجزه لبخندی یا تلاطم گریهای، نشانم دهی ایمان چیست و چگونهست، و تا هرجا تا آنجا که در جزءراهی از راهِ پیشِ رو، با خودم ملاقات کنم، خودم را بشناسم، خودم را درک کنم! درد این خسر را به عشقِ تو.. که حتی نمیدانم کیستی، فقط، در حقیقیترین نقطه قلبم، احساس میکنم هستی. آنچنان هستی که با بودنت یارای پنجهدرپنجگیام نبود.
در ابتدای بیستسالگی نشستهام به راهی که نرفتهام فکر میکنم. صداها خوابیده، همه از رفتن بازایستادهاند، خورشید روی سیاهش را به ما نشان میدهد و ماهی در آسمان نیست؛ چشمانم را که میبندم بلوغ چهلسالهای را میبینم که پتوپیچیده از غار تنهایی خودش به بعثت میرسد. انار چهلسالهای را که از پسِ رنج بسیار سینه شکافته و هر دانهای از دلش برمیگیری، صد دانه دیگر میرویاند. انسانِ رنجورِ چهلسالهای که در رحمِ رنجهای خودش جان میگیرد و متولد میشود، برمیخیزد و از جان فریاد برمیآورد، و مرا از آآآآآآآآنسوی تاریخ.. از آنسوی بشریت.. از آنسوی هرچه هست، به خود میخواند، مرا و تنها مرا، با کلماتی که برای من از دلش آفریدهست! مرا که در ابتدای اویم، و حتی اگر نباشم، حتی اگر نیستم، قلبم، قلبم را به راهِ او به امانتِ ابدی گذاشتهام.. چشمانم را میبندم و مردِ چهلسالهای را میبینم که دست روی زانو میگذارد و برمیخیزد، برای من برمیخیزد، برای همین نقطه از تاریخ که من در آن زندگی میکنم، و تصویر برخاستنش نقش دائم میشود به دلم برای تکرارهای هزارباره.
من در برخاستنم به تو اقتدا میکنم، به قامتِ چهلساله تو، به بلوغ چهلساله تو، من برمیخیزم و این برخاستن را، به هیچ غولِ قدرتی اجازه نمیدهم که از من بگیرد. من بر خودم حکومت خواهم کرد، من خودم را به آن راهِ معهود خواهم آورد، من خودم را خواهم یافت؛ این را حتی همین روزها، در قعر خستگی میدانم.
به بیستسالگی سلام کن.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا