از آنهایی هستم که چهرهام در هر عکس متفاوت است، بهغیر اینکه بدعکسم. چندوقت پیش که عکس همه اکانتهایم را همان «پوزخند بهلب» از روبهرو گذاشته بودم، یک نفر آمد و گفت «خداروشکر لاأقل خوشگل نیستی. وگرنه من از حسودی میمردم.»
حسادت به من؛ به کی؟ به من.
مشکلِ من با آدمها فقدانِ زبان مشترک است. فقدانِ زبان مشترک از کژتابیهایی تزریقشده به واژهها در طی سالها میآید. یعنی بزرگانی که کلمات را مغرضانه به نفع خودشان «پر» کردهاند و معصومیتِ کلمات را غصب کردهاند. درواقع کلمات امروزه باردارند، با پیشفرضهای قرون گذشته «معنا» یافتهاند و از خودشان خالیاند.
این است که وقتی من میخواهم به کسی بعد از مدتها بگویم احساس حقارت و بدبختی میکنم، احساس فقر و بیشعوری، احساس عقبماندگی و حیوانیت، او گمان میکند من در حالتی ترحمطلبانه فرورفتهام، و حالا باید به من بقبولاند که اینگونه نیست و تو خیلی هم خوبی. وقتی کسی ویژگیهای «خوب»م را بیان میکند، دلم میخواهد از شدت فقر بمیرم. درحالیکه مدام دست خدا را احساس میکنم که روی سرم فشار میدهد و مرا بیشتر و بیشتر در زمین فرو میبرد، با بهخاطر آوردن اینکه تو هیچی. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ مطلق.
دوست دارم با کسی صحبت کنم که از عمق قلب بداند من چقدر بدبختم. چقدر نفهمم. چقدر از دنیای خودم عقبم. چقدر از آرمانهای خودم عقبم. چقدر خنگم. چقدر ناتوان و ضعیفم. و تاییدم کند. و در این بدبختی با من همدردی کند. و به این زخمِ بزرگ مرهم بنهد. اغلب هیچکس من را درک نکرد. وقتی در انزوای خودت درون ابر خیال مستغرقی، و اخمهای طبیعی فکرهای پریشان ناخوداگاه صورتت را پر کرده، و میپرسند چه شده، انتظار دارند جواب بدهی عزیزت را ازدست دادهای، طلاق گرفتهای، پسرت سرطان دارد؛ اما انتظار ندارند بگویی با اصول زندگیام به مشکل خوردهام. با چیستیام به مشکل خوردهام. نمیدانم کیستم، نمیدانم کجا میروم، شبها از این فکر بیخوابم، نزدیکِ روز تسلیم ضعفِ جسم محدود میشوم و در خواب «میافتم» و خواب سؤالاتم را میبینم که سیاهچالهای شدهاند و زندگیام را میبلعند؛ پس مجبوری دردت را در کلمات قابل فهمی بریزی یا با اتفاقی که آنها «اتفاق» نامش مینهند و در زندگیات جریان دارد استحالهاش کنی. مثلا بگویی از نظر جسمی روزبهروز تحلیل میروی و قاشق چهارم به بعدِ غذا را پس میزنی؛ یا بگویی کنکور اعصابم را به هم ریخته؛ یا بگویی تازگیها معشوقم زن گرفته؛ بعض اتفاقات هم که علناً مگو هستند و گفتن ندارند. میگویی و طرف میگوید «سخت گرفتی بابا»..
روح انسان در جهان مدرن در زبالهدانیست؛ روح من رسمیت ندارد، مننننن، من، مـــــــــــن، رسمیت ندارم. یک علت بیرونی باید دلیل سردرگمی و حال بدم باشد. به هم خوردن رابطهام با کسی؛ فقر؛ طلاق؛ مریضی. هرآنچه جز پرسشهای هویتی. انسانِ قرنِ من حق دارد در رفتنِ کسی عزاداری کند و تیمار شود. حق دارد در مرگ عزیزش به سوگواری بنشیند و درک شود. حق دارد گوشی داشته باشد برای شنیدن نالههایش زمان بیماری؛ اما اگر در گوشههایی از روحش خلأ عظیمی لحظهبهلحظه رو به وسعت باشد و تمام هست و نیستش را درون خودش بریزد، باید سکوت کرد. این درد «رسمیت» ندارد؛ این درد، درد لوکسیست که لباسِ روشنفکری هگلخواندههاست، و آدمهای معدودی، در جاهای معدودی، با الفاظ خاصی حق دارند از آن حرف بزنند. در جمعِ خاصی. بیرون از آن جمع، به عنوان درد شخصی هم حتی قابل طرح نیست؛ نمیتوانی در جواب «چته»ی دوستی، بگویی «نمیدونم کیام»، فقط وقتی در کافه جمع شدهاید و اندیشههای یک فیلسوف را بررسی میکنید، چنین دردی رسمیت دارد.
من گم شدهام. من واقعا حقیرم. من واقعا زشتم. من واقعا موجود بدبختی هستم که روزبهروز به سمتِ حیوانیت در حرکتم و نمیدانم دقیقا چه کاری، دقیقا چه کاری میتوانم برای خودم بکنم. زندگی میکنم در زمینی که مردمانش، حتی آرمانخواهی اجتماعی و تحمل درد با دردِ دیگران را به رسمیت میشناسند، گاهی نگران اجتماعشان میشوند، اما هیچگاه به درد «من کیستم» انسانِ غریبِ شهرشان اهمیت نمیدهند.
از خودم متنفرم. متنفرم. میخواهم برای همیشه در عدم فرو بروم. میخواهم نباشم. وقتی هیچکس نمیفهمد چه چیزی را به عنوان انسانِ آخرالزمانی به دوش میکشم، وقتی «بار امانت» فقط برای شعرهاست، وقتی دردِ من رسمی نیست.. دردِ من دردِ لوکسیست که روشنفکرها در کافهها به خود میپوشانند، دردی تاریخدار، زماندار، کراندار؛ نه آنچه واقعا هست؛ به وسعتِ بشر، به اندازه ابد، تا بینهایتِ بیتا.
خدایا؛ آدمت بار امانت نتوانست کشید.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا