خرید بک لینک

لم میدهم پشتِ میزِ مهدی. روی میزش طاعونِ کاموست. نصفه رهایش کردهام. بیگانه را هم. سقوط را هم. آن روز از پشتِ تلفن داشت دورههای فکری کامو را برایم توضیح میداد. گذاشتم توضیحاتش تمام شود، عاشق این اظهار فضلهای مهدیام. بچهای که با دوسال تفاوت، کنار هم بزرگ شدهایم و من هنوز آزارش میدهم که زن بگیری عکسهای بچگیمان را با پول کلان بهت میفروشم آقای دکتر بعدازین. بچگیهاش شبیه زردانبوست. موهای زرد، صورت زرد، چشمهای زرد، توی نور زردِ خورشید قم، و توی عکسهایمان معمولا خوشه انگور توی دستهایمان داریم. میوه موردعلاقه مامان. گفتم میدانم. پشت تلفن گفتم. بعد گفتم خیلیها اینگونهاند. میخواستم چنین گفت زرتشت نیچه را مثال بزنم، که خیلیها میگویند نشانِ زوال عقل نیچهست، اما یونگ خیلی هنرمندانه کتاب را تفسیر کرده. اسم کتاب را یادم نمیآمد، گفتم اون کتاب نیچه اسمش چی بود؟ انگار سیم مغزهایمان به هم وصل باشد با تهلحن پرسشی گفت چنین گفت زرتشت؟ گفتم آره، توضیح دادم. گفتم با این پنجرهها رتبهت از دو بیشتر بشه ظلمه. خندید، وسط آن تخته دارت را نشانه گرفت، اما نخورد بهش. دور تخته دارت سوزنی پرِ جای سوزن دارتها بود، گفتم خاله دعوات نمیکنه دیوارو خراب کردی؟ گفت چرا، و بعدی را زد. علی گفت نمیزنی؟ گفتم بلد نیستم. گفت بلد بودن نمیخواد که، حال میده. گفتم دوست ندارم کاریو که بلد نیستم انجام بدم. حافظنامهم توی کتابخانهش بود. آمد طعنه بعدی را بزند به خاطر اینکه فراموش کردهام کتابهایم را برایش بیاورم، که کتاب موردنظرش را توی کتابخانهش دیدم. گفتم ئه! اینکه دست خودته! اومدنی اییینهمه دنبالش گشتم نبود! کفری شدم که اینهمه طعنه زده و کتابم هم تازه دستش بوده. صبا گفت مهدی بالائه؟ گفتم فکر کنم رفت خونهشون. برای چی؟ گفت بیاد یه قهوه درست کنه یه ذره بیام رو فرم. میخواست برود خانه دایی نامزدش عیددیدنی؛ دوران برزخِ عقد. گفتم گمونم رفته باشه خونهشون. قبل اینکه من بیایم زیرزمین، مهدی بالا، خانه دایی، داشت دومین پیاله بستنیش را میخورد. دایی بستنی را آورده بود برای من که داشتم ظرفهای مهمانی ناهار را میشستم، من ظرفها را تمام کرده بودم، بستنی را بُرده بودم بالا دوباره، مهدی و علی خوردند. گفتم رفته خونهشون گمونم. خانهشان کوچه روبرویی خانه حاجباباست. مهدی گفت دایی قارچها رو نرسونده به سفره غارت میکنه. خندیدم. گفتم خاله کاش این قارچا بیشتر بود، خیلی خوشمزهس. خاله گفت بیا این قرمهسبزیها رو بکش. زندایی گفت چقد روغن روشه. گفتم هنوز مونده، کاسهها تموم شد، بازم بکشم یا نه؟ خاله تأکید کرد که آره، آره. دوتا کاسه دیگر از توی کابینت درآورد. گفتم ببر اینا رو دیگه. مهدی ایستاده بود بالای سرم. گفت با بعدی میبرم. گفتم زهرا! یکم سرعت بده. گفت از بالا دستور رسیده نازک و ظریف بریزم برنج زعفرونیارو. خودم شروع کردم برنجها را تزیین کردن. خاله گفت فاطمه آجیل چرا نمیخوری؟ گفتم والا میل ندارم. گفت هما رو بذار رو زمین، خوابیده، پات درد میگیره. گفتم نه. خوبه. نفسهایش میخورد به مچ پاهام. بالاپایینشدن تنش را حس میکردم. نشسته بودم روبروی جمع، دور، آخرهای سالن پذیرایی، اما روبروی جمع. هی هما را نگاه میکردم گریهام میآمد. چشمهاش بسته بود. توی دلم گفتم عزیزم! تو چی میفهمی الان؟ هرچقدر هم درد بگیری، بعدها یادت نمیآید. اذیت میشوی ایندست آندستت میکنند، اما آخر یادت نمیآید. چه میدانی چه دنیایی انتظارت را میکشد؟ چه میدانی چه روزهای غریبی را باید تجربه کنی؟ چه میدانی چقدر تنهایی قرار است روی شانههایت سنگینی کند، چقدر اجبار، چقدر امانت. و اشکهایم میریخت. ثنا گفت من میخوام یه ذره سوپ بخورم. گفتم سوپخوری نیست. بلند شدم برایش آوردم. خاله گفت ده بار بلندت کردیم از سر سفره. گرسنهت بود. گفتم نمیدونم چرا تا نشستم سر سفره سیر شدم. به آن یکی خاله گفتم مرغش خیلی خوشمزه بود خاله. قرمهسبزی هم نخوردم. گفت تو چی دوست داری پس؟ نه مرغ دوست داری، نه قرمهسبزی. گفتم هویچپلو. گفت خاله نمیتونستم برای اینهمه آدم هویچپلو درست کنم که. گفتم میدونم. تابستون میام میمونم اینجا، هویچپلو میخورم. تا تابستان چقدر راه مانده. نه، خیلی هم نمانده. نزدیک است. همینجاست. تا آخرین سیب از زیرینترین شاخه درخت بسرخد؛ تا یک بچه ششماهه دنیا بیاید. تا هما بتواند تنهایی بنشیند. تا من کنکور بدهم. تا علی آزمون تیزهوشان بدهد. تا مهدی طاعون و خشم و هیاهو و آناکارنینا را تمام کند. من آنارکارنینا را نصفه خواندم. جنگ و صلح را هم. خشم و هیاهو را هم. صدسال تنهایی را هم. گفتم من کلاسیکخون خوبی نیستم کلا. پشتِ کتابهاش به دیوار کتابخانهش عکس موسی صدر بود. جوجهروشنفکرِ دوستدارِ موسی صدر! گفتم دوسش داری؟ گفت آره. گفتم میدونستی اون موقعها چقدر تکفیر شده؟ مثل استاد صفایی. استاد صفایی رو میشناسی؟ گفت نه. گفتم همون که اون روز تو ایستگاه قطار حرفشو باهات زدم! یادش نیامد. تابستان بود؟ کی بود؟ داشتم با قطار برمیگشتم تهران. توی دلم گفتم هرکس میفهمد تنهاست. بیگروه است. گفت حالا که میبینی انقدر گلدون دوست دارم، دفعه بعدی گلدونبهدست بیا. گفتم اگه بتونم بیارم از تهران. گفت بیا از قم بخر. گفتم کاکتوس دوست نداری؟ گفت نه. کاکتوس چیه بابا! گفتم بیسلیقه! کاکتوسای مامانمو ندیدی؟ گفت نه. دیده بود. یادش نمیآمد. داشتم میرفتم سمت ایستگاه قطار. زیاد با خانه حاجبابا فاصله ندارد. مهدی امتحانش را داده بود داشت برمیگشت. دیدمش توی راه. کوله سنگینم را گرفت، بُرد. اشتباه برنامه قطار را دیده بودم. یک ساعت و نیم معطلی داشت. مانده بودم بین برگشتن به خانه و منتظر ماندن توی راه آهن. نشستیم حرف زدیم درباره جوجهمارکسیستهای مدرسهشان، توی دلِ قم. قطار آمد، من رفتم، تا لحظه آخر خودش هم دودل بود که با همان لباس فرم تیمارستانی مدرسه، با من بیاید تهران یا نه. نیامد. تنها رفتم. کی بود؟ چقدر دور به نظر میرسد. تابستان.. تابستانِ گذشتهای که امروز نبوده. که خیلی مانده بوده به دوم فروردینِ نودوهفت. صبا گفت به نظرت بد نیست آستین شومیز از کت زده بیرون؟ گفتم نه، مدلش اینطوریه دیگه، من دیدم از اینا. گفت شلوار چی بپوشم؟ گفتم جین بپوش. گفت با این تیپ خانومی جین میپوشن آخه؟ گفتم اون شلوار راهراه پارچهایه رو بپوش. گفت آخ، راست میگیا. گشت گشت گشت، پیدا کرد، پوشید، گفت خوب نیست. گفتم آره، خوب نیست. کفش پاشنهبلند سبز آورد. گفتم سبز؟ گفت آره، اصلا بدم میاد از ست کردن. گفتم قشنگه. نگاهم کرد. خندید. گفت این موها چقد میاد بهت. گفتم همینجوری میام عروسیت. با کتشلوار. توی مراسم عقدش اتفاقا یک کتشلوار مشکی پوشیده بودم، یک لحظه رفتم پشت سرِ دوست صمیمیش، از بچگیهایم را دیده بود. برگشت، تقریبا تا مرز سکته رفت. گفت فکر کردم دوماد اومده. گفتم پول اضافه داری بده به من، میخوام جمع کنم برای جهازم. سر صبحانه. مامان لبش را گزید، با چشم اشاره کرد به حاجبابا، خاله صبا و خاله هانیه و مامانجون نمیتوانستند جلوی خندهشان را بگیرند. دایی کنارم سرخ شده بود. مامان به کسی پشت تلفن گفت فکر کردی آدم یهدونه دخترو شوهر میده؟ اینو نگه داشتم برای پیری خودم. نگاهم را از مامان برداشتم، شانه بالا انداختم و رو به جمع گفتم ولی من میخوام شوهر کنم. صبا آنقدر خندید که سرخ شد. زهرا با چشمهای گشاد گفت خبخب، بگو ببینم کیا هستن؟ گفتم هزاربار بهت گفتم اول کاسه بشقابارو بشور، بعد قاشق چنگالارو. گفت ببخشید. یادم رفت. گفتم آشنائن دیگه. گفت هفت فروردین عروسی دوستمه، منم میرم. یادم افتاد هفت فروردین آزمون دارم. خاله گفت ناخونک نزن انقدر سیبزمینیا رو. مامان صدا زد بیا عیدو تبریک بگو به عمه. داشتم از آشپزخانه زیرزمین میرفتم آنجا که مامان نشسته بود، گفتم دخترعمهم دوسال کوچیکتره از خودم، عقد کرده. چشمهای صبا گشاد شد، گفت جدی؟ گفتم سلام عمه، سال نوتون مبارک! کدام سال نو؟ کدام عید؟ بوی هیچی نمیآید. امروز هم مثل دیروز، مثل زمستان، تابستان. جز اینکه یک نسیم خنکی میآید دست میگذارد بغل شقیقههات و خوشی میریزد توی جانت. هما داشت قهقهه میزد. به خاله وجیهه گفتم رقصیدن یاد گرفتهم، از اول تا آخر عروسی صبا برقصم. دوتا حرکت ناقص کردم، علی گفت از کتابات خجالت بکش. مزایای برادر فلسفیست، فقط راجع به انتخاب بین دین و اخلاق فکر میکند. از مزایای خانه خالی هم این است که فاصله بین آشپزخانه و اتاقت را در طول سالن پذیرایی، با حرکات موزونی که بلد نیستی طی میکنی. گرسنهم. نگاه میکنم به غذاهای فریزشده، رغبت نمیکنم به هیچکدام. میروم از کابینت یک تن برمیدارم، میگذارم روی اپن، یکمی نگاهش میکنم و منصرف میشوم. یک تکه از نان لواشی را که ظهر گذاشتم خشک بشود میگذارم توی دهنم. سومین لیوان امروز قهوهام را سر میکشم و یک قطره اشک از گوشه چشمم میچکد میافتد روی زمین. ویس میفرستم برایش که بدسلیقهی بیسلیقه، آلبوم دال خیلی هم خوب بود. صدایم را میبرم بالا و تقریبا دعوا میکنم و فحش میدهم که دلسردم کرده برای شنیدنش. ایموجی میگذارد، همان که قلب از چشمهایش زده بیرون. چندتا. مینویسد بازم ویس بده بهم توهین کن. دوباره یک عالمه از همان ایموجی. وسط چکچک اشکم قهقهه میزنم. لیوان قهوهام را میگیرم دستم، آرام با سر پایین میخزم توی اتاق. در را میبندم. مکث؛ در را باز میکنم. کسی نیست. برق را خاموش کردهام، علی را صدا میکنم که بیا یه لحظه. میگوید نمیام. چنددقیقه بعد در اتاقم باز میشود، میگوید چیکار داری؟ میگویم اگه نگرانیت درسه، برو سفر. رفرش میشی. میگوید باشه. میرم. دم در آخرین لحظه که دارم زیپ کوله پر از کتابش را میبندم، میگوید توئم بیا. شبا میترسیا. میگویم نه. گرسنگی دستهایم را به لرزه انداخته. این ادکلن جدیدم بوی لوکسی میدهد. به قصد علی خریدم، خودم خوشم آمد. به من میگفت بوی لوکسی میدی. سرتاپایم را نگاه کردم، از یک میلیون شاید کمی تجاوز میکرد تازه با محاسبه ساعتم که آن هم کادوی مامان بود. خندیده بودم. با رفقایم رویِ روئم. میگویند بیا برویم فلانجا، میگویم پول ندارم. او اما این را دیده بود که اضافهتر میگذارم روی میز رستوران، همان لحظه اما همان پول ریال آخر پولم بوده. ماه پیش تقریبا کل پولتوجیبیام را دادم ادکلن خریدم برای یکی از دوستانم، و مدام نگران بودم که با خودش فکر کند عجب چیز دمدستی ارزانی؛ خب او میرفت بلو دی چنل میخرید.. دست بردم توی هوا چنگ زدم و این فکرها را پراندم و سرعتم را بیشتر کردم. یک نفر تا کمر رفته بود توی سطل زباله. چرخیدم، گفتم خوبه؟ گفت خیلی. فقط بلنده. فروشنده گفت اینارو همه صدونود میگیرن، اونا قدشون بلنده. گفتم مامان این یکی رو هم بردارم؟ گفت ماه دیگه. الان نه. نفسم را با حرص دادم بیرون، که من که به ندرت از چیزی خوشم میآید، حالا دویستسیصدتومن چیست که به خاطرش باید یک ماه دیگر صبر کنم؟ دست کشیدم روی خطهای جین و اخم کردم. گفت این پول یک ماه زندگی یک خانوادهست. گفتم به من چه؟ گفت شعار علیواریت کجا رفته؟ گفتم من تا ده سال دیگر عمرا وقت و حوصلهاش را داشته باشم که بیایم خرید. گفت بهانهست، بهانهشناس! گفتم امیدوارم دیر زانو بندازه. فروشنده داد زد عمرا زانو نمیندازه! گفتم زانو که حتما میندازه.. زیر لبم گفتم. ملیکا گفت تو هم فقط از پشت صفحه وبلاگت مسلمونی. گفتم من اصلا مسلمون نیستم. دست فاطمه را دیدم که مقنعهام را کشید جلو، استاد پرسید خانوم فلانی، بیا اینو حل کن ببینم! رفتم پای تخته، حل کردم، گفتم استاد زیادی آسون بود. گفت نه، خوب بود، برو بشین. فاطمه وسط حرفم با استاد دست برد موهایم را داد تو. حرفم را قطع کردم، نگاه از چشم استاد گرفتم، چشمهایم را از عمق صحنه برداشتم و دوختم به دست فاطمه. دستش رفت کنار و من صورت استاد را دیدم. گفت به نظرم تو فعلا سواد اینکارو نداری. گفتم باشه. خدافظ. چندوقت بعد همکلاسی شدیم. یک تابستانِ تمام تحملش کردم. گفت من کل کتابهای شهید مطهری رو خوندم. تو چی؟ خندهام گرفت.. مهدی گفت فاطمه زودزودزود پاچههاتو بزن بالا برو ظرفارو بشور. ظرفها انقدر زیاد بودند که مجبور شدیم بگذاریمشان توی حمام. گفتم چجوری پاچه بزنم بالا جلوی اینهمه آدم؟ عمو یوسف گفت اینا کار خودمه. هیچکس دست نزنه. خوشحال شدم که راحت شدهام از دست ظرفها. تا آنجا که یادم هست ظرف شام تمام مهمانیهای دو سال گذشته خانواده را من و زهرا شسته بودیم. خاله هانیه گفت حالا اگه زری بود، من زودتر میرفتم کمکش چون فاطمه هیچ کاری نمیکنه. ولی فضه؟ آقایوسف خودش اندازه شیش نفر کمک میکنه. من نگاه کردم به هما، اشک توی چشمم بود. عمومحمد گفت خب درس داره. بابا گفت درسم نمیخونه. اشکهایم ریخت. نگاه کردم به چشمهای نازِ بستهی هما. گفت چقدر آفتابپرستی تو. برای مقبولیت پیشِ کی این حرفارو میزنی؟ ارزششو داره؟ گفت چطور وقتی عاشقِ فلانی شدی از این حرفا نمیزدی؟! گفت چقدر ماهی تو. گفت تو یه بهونهگیر بیشتر نیستی. گفت تنبل. گفت چقدر کار میکنی؟! یکم بخواب قبل از نابود شدن! گفت این رهبرتون هم که چندوقته داره خارج میزنه! گفت تو رو چه به اینکه از خمینی حرف بزنی؟ گفت عوض شدی.. گفت محکم موندی. مثل قبل. گفت چقدر همیشه پول نداری تو! گفت بوی لوکسی میدی. گفتم اصلش چقده؟ گفت سیصدوهفتادوپنج. صد تومن نقد دادم. گفت ژست علیواریت کجا رفته؟ گفت برام یه سناریو مینویسی؟ گفتم کشیدهم کنار دیگه.. حوصلهش نیست. گفت دروغگو! گفت تو خیلی رو و صادقی. ضربه میخوری. گفت چقدر تو پاکی. میشه دعا کنی برام؟ گفت چندوقت دیگه مرتد میشی. گفت تو خیابون بلند نخند. گفت بابا پسرا هم آدمن، این چه طرز رفتاره باهاشون؟ گفت خجالت نمیکشی انقدر راحتی با پسرا؟ گفت چقدر منزوی هستی. گفت تو یکی از سوشالترین آدمایی هستی که به عمرم دیدم. گفت کلاسش بالاست با ما حرف نمیزنه. گفت انقدر با همه نگرد بابا، شأن و شخصیتت خدشهدار میشه. خندیدم. گفتم صبا چقدر ادکلن داری. خوش به حالت. گفت این دوتا رو از حراجی فروشگاه شوهر دوستم خریدم. نصف قیمت. این ششصد، اون یکی سیصد. پول نداشتم وگرنه چندتای دیگه هم بود که میخواستم بخرم. نگاه کردم به خروار لباسهاش که چندتا جدید بهشان اضافه شده بود، توی زیرزمینِ تاریکِ شلوغِ خانه حاجبابا، توی یک خانه قدیمی، پایینشهر قم. سکوت کردم. محمد گفت اردیبهشت میای کنسرت اینائودی؟ گفتم پول کم دارم. ترجیح میدم کتاب بخرم. گفت من میگیرم برات. گفتم غلط میکنی. گفت من میگیرم. گفتم بگیر. من نمیام. گفت آره. گفتم میشه بدید بهم؟ داستان را گذاشت روی پیشخوان. ده تومن گذاشتم همانجا و منتظر شدم بعد رد کردن باقی مشتریها، دو تومن بقیهش را بدهد. مجله را برداشتم، روی جلدش را نگاه کردم، دیدم نوشته دوازده تومن. گفتم دوازده تومن؟! گفت ویژهنامهشه دیگه. یک پنجی دیگر گذاشتم روی پیشخوان. آمد جلوم. گفتم ممنون، نمیخوام. رد که شدم روبروی گنبد فیروزهای اشکم ریخت. بابا ماشین را نگه داشته بود که یک ساعته برویم برگردیم. خودش هم مانده بود توی ماشین چون جای پارک نبود، باید هی جابهجاش میکرد. کیف و همهچیزم توی ماشین بود.. گفت چقدر بیرحمی تو. رد شدم. گفت قبلنا میومدی جمکران یه حالی داشتی. چی شده الان؟ روشنفکر شدی؟ باد میآمد. هما را بغل کردم چسباندم به خودم، بالاپایینرفتنِ شکمش را روی کتفم احساس میکردم. اشکم ریخت. توی گوشش گفتم یعنی تو میبینیش؟ صورتم را مالیدم به صورتش. بلندبلند صدا زد فاطمه! فاطمه! فاطمهی کوچک با تمام توان دوید و نرسید و جیغ کشید. خودش رسیده بود انتهای حیاط جمکران، که زمین از زیر پایش کشیده شد و محکم خورد زمین. زود بلند شد اما، انگارنهانگار. تخس بود. نشستم. یک دختروپسر دست توی دست هم از روبرویم گذشتند. خیلی بچه بودند برای ازدواج. شلوار پسر تنگ و کوتاه و زشت بود و قوزک پاش پیدا، میخواستم بگویم شما جای خواهر مایی. پشتبندش پسرِ خوشقامتِ خوشقیافهای را دیدم که یا نقاش بود یا معمار یا خطاط. رو به گنبد فیروزهای داشت چیزهایی را زمزمه میکرد. پشتبندش سهتا خانوم را دیدم که یکیشان میخواست از دوتای دیگر عکس بگیرد و نمیدانست کدام دکمه را باید بزند روی دوربین گوشی. گفت قبلا اینجا میومدی زارزار گریه میکردی. چی شده الان؟ گفت حافظم اینجوری که شاملو رو از بری، حفظی؟ یا به کلاست نمیخوره؟ گفت تو فرشتهای. فرشتهها نمیبینن بالهای خودشونو. گفت تو اون چیزی که فکر میکردم نبودی. گفت چقدر روشنی فاطمه. گفت باعثِ چقدر چیزهای خوب قراره بشی، من میبینم! گفت دیدی از توئم برمیاد اینهمه کثافت بودن؟ هما نگاه کرد توی چشمهام. اشکم ریخت. گفتم یعنی دیدنش به تو میرسه؟ ایستادم روبروی گنبد فیروزهای، گفتم واقعا هستی؟ واقعا میشنوی صدامو؟ من دیگه هیچی ازت نمیخوام. هیــــــچچچچچـــی.. انقدر خواستم و نشده که دیگه هیچی نمیخوام. گفت وسط این بیابون چیکار میکنی؟ گفتم فردا برمیگردم وسط دودودم شهر خاکستری خودم. خودم میدوئم دنبال کارام. قوی میشم. بزرگ میشم. به خواستههام میرسم. دیگه از هیچکس خواهش نمیکنم. دیگه هیچکس رو نمیشناسم. هما زل زد توی چشمهام. توی دلم گفتم تو چه میدانی چه لحظههای غریبی هست توی زندگی که حتی به وجود او هم شک میکنی! گفتم تو چه میدانی زندگی قرار است به کجا بکشاندت که حتی در وجود او هم اگر بیاوری. اشکهایم شروع کرد به باریدن. گفت چهت شد؟ فردا برمیگردی شهر خاکستری خودت! توی دلم ذکر گرفتم که ببخشید اگر آوردم توی بودنت.. نشستم. افتادم. گفتم من نمیتوانم به هیچکس اثبات کنم هستی. گفتم ولی هستی. باید باشی. زیر گوش هما خواندم انی لأجد ریح یوسف لولا أن تفندون. چسباندمش به سینهام، بالاپایینشدن شکمش میخورد به تنم، زیر گلویش را بوییدم، بوسیدم.. مامان گفت حالا که نمیای، پس درس بخون. گفتم باشه. رفتند. دستهایم میلرزند از گرسنگی. به هیچ خورشی رغبت ندارم. علی گفت باز تو سرتو از کتابات آوردی بیرون؟ اصلا بهت نمیاد رقصیدن. سرم را انداختهام پایینِ پایین. به زحمت خودم را میکشانم تا اتاقم. سینهام بینهایت سنگین است. دایی میگوید آجیل بخوری باید عیدیتو پس بدی. میگویم چارمیخمم کنی اینو پس نمیدم. میگوید چقدر زشت شدی با موی کوتاه. میگوید چقدر بهت میاد موهای کوتاه. میخندم. زهرا را بغل میکنم، میگویم این سه ماهو سفت بچسبی حله. صبا را بغل میکنم و جانم انگار میرود تا خداحافظی کنم. مینشینم توی ماشین. برای مهدی دست تکان میدهم از پشت شیشه. نسیم خنکی به قم پوشاندهاند. زیر گوش هما زمزمه میکنم تو چه میدانی چه راهِ درازی پیشِ رو داری.. تو چه میدانی همین که پاهایت چفت شوند به این زمین و استخوانهایت محکم شوند روی هم، برای چه چیزها باید بجنگی توی این دنیا.. تو چه میدانی از نبودنِ او! تو چه میدانی از تحیر.. قشنگم. قشنگم. قشنگم. میخندد. لبهایم را فشار میدهم به هم که صدای گریهام بلند نشود؛ میخندم.. مامان درِ آسانسور را که میبندد، داد میزنم بغلم نکردی! برنمیگردد. باز میآید بالا، شارژرش را جا گذاشته، برش میدارم میدهم دستش، میگوید خداحافظ، میگویم خداحافظ، باز یادم میرود بغلش کنم. مینشینم توی ماشین، شیشه را پایین میدهم، نسیم سرعت میگیرد و از شیشه میپاشد داخل و کچلیام را پریشان میکند توی هوا. اشکهایم یخ میزنند. تایپ میکنم حس خوبی دارم. مینویسد به چی؟ میگویم به زندگی..


پ.ن: از ظن خویش هرکس از ما فسانهها گفت/ چون نای بیزبانیم؛ ما را تو میشناسی..




برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 1:58

صفحه بندی