خرید بک لینک

امروز بیستوهشتمین روز از آخرین ماه از سالِ درد است؛ فردا، نودوشش تمام میشود، سالی که پیش از این، هیچ سالِ دیگری نظیرش من را رنج نداده بود. ما بلاگرها، مخصوصا وقتی تمام پیجهای دیگرمان را دیاکتیو میکنیم، مرض رفرش بلاگ دوستانمان را میگیریم. راستش را بگویم، مدتهاست وبلاگ نمیخوانم. وبلاگ خواندن یعنی یکسری وبلاگ مشخص را که لاأقل هفتهای یک پستِ ایدهدار جاندار مینویسند، بهطور مرتب بخوانی، و من تقریبا دوسالی هست که از تصنع جمع بلاگرها فاصله گرفتهام، آمدهام به گوشه تنهای خودم، و تقریبا هیچکس را مرتبا نمیخوانم. کوچ بلاگرهای متفکر به کانالهای تلگرام و اکانتهای توییترشان هم، البته بیتأثیر نبوده. خب، من خودم را بلاگر میدانم، و برایش دلیل دارم، و آن دلیل این است که من اینجا مطلقا خودم هستم. در یک سالِ قبل، میتوانم دهتا پست از وبلاگم انتخاب کنم، که یا خودم را به دقتِ بینظیری شرح داده، یا شکافی از جامعه را مطرح کرده، یا تحلیل خوبی به نسبت سن و فهم من از جهان، از یک رخدادِ اجتماعی ارائه داده؛ من اینجا از تقلید، وصلهپینه کردنِ حرفهای دیگران به هم، و جهتگیری برای منافع یک گروه خاص فاصله گرفتهام، پس گمانم در تعاریف جهانی بلاگربودن جا میگیرم. (آنها که اینجا را مدام میخوانند، البته میدانند که من به خودکمبینی مشهورم، و یاداوری میکنم سطور بالا بههیچعنوان نمیتواند خودتحویلگیری تلقی شود!). خب، بعضیها مدتهاست اینجا را میخوانند، و بعضیهاشان هم مثل خودم، مرض رفرش گرفتهاند، چون مدام اینجا را رفرش میکنند، و روزی چندبار، درحالی که ستارهام در بلاگهاشان روشن نشده، و یا فیدخوانها خبری از بهروزرسانی اینجا ندارند، یا حتی اینطور نیست که من اینجا در ماههای آشفته اخیر چیز بهدردبخوری نوشته باشم، اما روزی چندبار به اینجا سر میزنند و البته بعضیها دوست دارند پست پایانی امسالم را بخوانند. (یعنی مدام باید یاداوری کنم که اینها خودشیفتگی نیست؟).


برای روزهای پایانی امسال، امروز که نور آفتاب آخرین روزهای اسفند بهشکلی نرم و وحشیانه به اتاقم تابیده و ریخته، حرفی ندارم، و این بیحرفی، منتجشده از تغییر دیدگاهم نسبت به ماهیت حرف است. امسال فیلم زیاد دیدم، و اگرچه سریالبین نیستم، سریال هم دیدم و بگذریم از اینکه هیچ سریالی را تا آخر ندیدم، فیلمهای خوبی دیدم، کتابهای خوبی خواندم، تجارب بسیاری به من اضافه شد، و روزی یکبار دچار گردش فکری بودم. از جای قبلم بلند شدم، جای دیگری نشستم، و جهان را از بالای یک بلندی دیگر تماشا کردم، که هیچ ترجیحی بر قله قبلم نداشت، پس نمیتوانستم از تماشایم نتیجهای بگیرم و تصمیم بگیرم تا ابد جهان را از بالای همین قله تماشا کنم و گمان کنم تصویر زیباتری، یا لاأقل درستتری میبینم. نمیتوانستم بیایم اینجا بنویسم به مامان گفتهام یک دوست ایتالیایی دارم که در ناپل خوشمزهترین پیتزاهای جهان را میپزد، و من و فلانی و فلانی اگر بتوانیم کافه خودمان را داشته باشیم، قرار است او را به یک تور ایرانگردی رایگان دعوت کنیم و طرز تهیه پنیرهای طعمدار دستساز و خمیر خوشمزه پیتزای سادهاش را هم یاد بگیریم، درحالی که من مستقیما هیچ دوستی در ایتالیا ندارم، و اصلا نمیدانم پیتزاهای این دوستِ نداشته ایتالیایی واقعا خوشمزهترین پیتزاهای جهان است یا نه، اما همین که من و آشپز آن پیتزافروشی فرضی کوچک در ناپل -جهانسومیترین شهر اروپا- پدر هم را نکشتهایم، مانع از این میشود که حرف من دروغ باشد. نمیتوانستم بیایم اینجا بنویسم از تأثیرات عظیم ریزجزئیاتی که در زندگیام اتفاق میافتاده، نمیتوانستم بیایم اسکار بدترین و بهترین اختراع بشر را به فهرست وبلاگهای بهروزشده بلاگفا و بیان تقدیم کنم، راستش کلماتم این روزها کودکی بودهاند برای بهدنیا نیامدن، تنها برای نفی احتمال نازایی؛ من پر از حرفم و حرفی ندارم. این روزها که میگذرد، (شادم که میگذرد؟) هر لحظه، برای من لحظه تازهایست که کشف جدیدی به دنبال دارد، از آنچه در جهان میگذرد، و من روزبهروز بیشتر میفهمم که تمام دنیا در انسان است، و هر انسان دنیاییست، لحظههایی که در یک فضای هزاربُعدی اتفاق میافتند و یک مختصات هزاربُعدی دارند، لحظههایی که ناتوانی از بهخاطرسپردنشان، ثبت کردنشان، نوشتنشان، کلمه کردنشان، ترسی عمیق و غریب و فروپاشنده به وجودم تحمیل میکنند و قلبم را سنگینتر از همیشه.


سختترینِ چیزها، تاریکترینِ چیزها، برای من رخوت است، و من امسال دچار رخوتِ سنگینی بودهام که هنوز از آن نرهیدهام. با آدمهای اشتباهی راههای اشتباهتری را رفتهام، راهم را از آدمهای اشتباهی جدا کردهام، با آدمهای اشتباهی راههای اشتباهی را آغاز کردهام، اما آنچه بیشتر از همه من را به درد آورده، فراموش کردنِ خودم است در ژست کوشیدن. من خودِ تلاشگر و خستگیناپذیرم را از یاد بردهام، و این نقطه واسطه بین راهیست که اشتباه بودنش را فهمیدهام، و راهی که هنوز به درست بودنش ایمان ندارم. من دیگر نمیتوانم بهترین سالِ زندگی تو ی دارن هاردی را بخوانم و احساس کنم سلولهای بدنم دچار فهمِ جدیدی شدهاند و میتوانند تا بیهوشی کاملم بر اثر خستگی جسمی، بیوقفه تلاش کنند، جابز دیگر اسطوره من نیست، از خواندنِ داستانهای موفقیتهای بزرگ در بدترین شرایط لذتی نمیبرم حتی اگر در لحظه کمی هیجانزده شوم، و دیدهام ریتم تقریبا تمامِ داستانهای موفقیت چیز ثابت و بیمزهایست. فهمیدهام باید یک هدف بلند مطلق وجود داشته باشد که هرچه به سمتش برویم دریابیم دورتر است و شاید اصلا هیچگاه به آن نرسیم، بینهایتی که تا جاودانگی انسان وجود داشته باشد و انسان بتواند خودش را به آن بسپارد و خودش را در آن رها کند، اما نمیدانم این هدف بلند دقیقا چیست و نمیدانم خدای تحریفناشدهای که به اندازه عقلِ احمقِ سردمداران دینهای تقلبی کوچک نشده باشد را، کجا باید پیدا کرد، و هنوز توانایی استغراق در آن هدف غایی که نمیدانم چیست را، ندارم و هنوز کاملا دل از اسباب برنکندهام. اگر بخواهم منصفانه خودم را در سالی که گذشت، در ترازوی نقد بگذارم، بهانهگیر نبودهام؛ رخوتزده و گُم و تنها بودهام.



در مدتی که برای یافتنِ تعریف درستی از چیزی که قابل گفتن باشد، و موضوعیت گفتن داشته باشد، میگشتم، به خودکار و دفتر رو آوردم. زیاد نوشتم، و پراکنده، و مرورشان کردم بعد از چندساعت، چندروز، چندهفته، و دریافتم اندیشههای سست چقدر زود زمان را از تاروپود مضحکشان عبور میدهند و پوسیده میشوند؛ و از ماندگار نکردنشان خوشحال شدم. این مدتِ تقریبا دوماههای که توییتر را دیاکتیو کردهم، و این چندوقتی که تلگرام را هم به همان سرنوشت دچار کردم، دیدم چقدر حرفها نگفتنیست و چقدر نگفتنشان بهتر از گفتنشان است و چقدر این نگفتنها خللی در هیچ سازوکاری ایجاد نمیکند و صرفا فرسایشی اجتنابناپذیر است؛ فهمیدهام هرکس به هر اسمی و برای اعتلای(!) هر تفکری در هر فضایی فعالیت میکند، چقدر پوچ و توخالی و بیفایده است، و آنها که گمان میکنند در آن خرابشدهها، دارند باری از روی دوش اندیشهشان برمیدارند، چقدر در اشتباهند، چراکه در فضای بسته بیمفهومی که در آن تولید محتوا به هیچ عنوان قابل توجه نیست، گرفتار شدهاند، و این گرفتاری ای کاش تنها گرفتاری بود! گرفتاری نیست که توهم رهاییست.. در عوض، آنقدری که زمانِ یک کنکوری و پول یک تحریمشده، اجازه میداد، کتاب خواندهام و با آدمهایی دیدار کردهام که به من فهماندهاند کلیت دنیا چیز متفاوتیست از آنچه ما در اذهان بسته خودمان مدام و مدام و مدام بازتولید میکنیم. فهمیدهام قلههای بیشماری در جهان وجود دارد که بالای آنها بایستی و دنیا را تماشا کنی، قلههای تنگاتنگ بیشماری، پس هیچگاه نمیتوانی بیاینکه خوب انسان را کاوش کرده باشی، خوب ذهن انسانها را شنیده باشی، خوب از بالای قلهشان جهان را تماشا کرده باشی، به تفکری درست دست پیدا کنی، و تا آن زمان، تنها در اوهامِ دستیابی به درستترین اندیشهای، پس دفاعت از آن اندیشه بیارزش است. فهمیدهام آدمی پیچیدهتر از آن است که بتوانی با رجوع دادنش به احساسی درون خودش، او را قانع کنی راهی که میرود اشتباه است، فهمیدهام برای نفی یک اندیشه باید ساعتها و روزها و ماهها تودرتوی آن را گشته باشی و تازه اگر خودت در دام آن نیفتی، آنوقت تازه میتوانی بگویی چرا اشتباه بود، و این خود به آن شرط است که نتیجهگیریات متکی به عقل و مفاهیم قابلِ بیان باشد، نه احساسات شخصی خودت، که هزارانعامل تأثیرگذار بیرونی از گذشته و حال و آینده و آرزوهایت، آن را جهتدار کردهاند.


امسال سال سختی بود. سال خیلیخیلی سختی. سالی که عمیقترین عشقی که تابهحال تجربه کرده بودم، بهتمامی اشتباه از آب در آمد، سالی که تمام امیدهایی که به من بسته بودند ناامید کردم، سالی که مشکلات شخصیام به اوج خودش رسید و بیشتر از تمام سالهای قبل آنچه میشنیدم فریاد بود و بیشتر از تمام گذشته سعی میکردم از خانه فرار کنم، و از خیابان فرار کنم، و از خودم که با پاهایش فرار میکردم فرار کنم.. سالی که بهارش بوی تعفن مرداب میداد، تابستانش فصلِ تمحیص با نیشِ پشههای پادراز بود، و پاییز و زمستانش جولانگاه خرچنگهای مسموم؛ گاهی با خودم فکر میکنم بعدها اگر برای آدمها نامآشنا باشم، چه کسی میداند این آدمِ استوارِ محکماندیشه روبرویش، فاصله بین سیزده تا بیستسالگی را با چند گردش فکری به پایان رسانده، و چه شبهایی که خیره به دیوار با چه افکاری جنگیده، و چه ساعتهایی روبروی چه آدمهایی نشسته که آن روزها از او بسیار قویتر بودهاند در اثبات اندیشههای خودشان و نفی اندیشههای او، و او آن روزها چقدر ناتوان بوده و چقدر له شده و چقدر مُرده و چقدر تحقیر شده، و آن منِ استواراندیشهی آینده، که ناگهان از اصلاحات به کیهان نیامده و از کیهان راهی میان این دو را در مسیر اندیشیدن برنگزیده، باید بداند این راهها را زودتر پیموده، در سالهایی از عمرش که برای همیشه مسکوت و نانوشته میمانند.



روزهای سختیست. من امسال را با اشک، با غم، با شادی یا بیتفاوتی به پایان نمیبرم. من امسال را زیر گلولهبارانِ لحظههای غریبی به پایان میبرم، که بیخبریام از چیستیشان، نمایاننده سردرگمی فصیح و بهرسمیتنشناخته انسانِ معاصر است.



روزهای مسمومی از سالِ مسمومی، که من دارم کمکم از بازگشتنت ناامید میشوم، که من دیگر بیشتر از تمام روزهای قبل در زندگیام، بیتو توان ادامه راه را ندارم، بیتویی که نمیدانم کیستی، نمیدانم چیستی، نمیدانم اگر بازآیی چه چیزهایی با خودت میآوری، فقط میدانم هستی و با دردهای عمومی یک انسانِ عمومی، با دردهای اثباتناشده بیمفهومِ غیرعلمی، میدانم مجبوری باشی، درحالی که از همیشهی زندگیام، برای اثباتِ بودنت ناتوانترم.




سلام؛ لطفا اگر هستی، اگر صدایم را میشنوی، به دنیای ما برگرد. ما اینجا، سخت به مفهومی برای زندگی نیازمندیم.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 1:58

صفحه بندی