پ.ن: تو سیزده-چهاردهسالگی من را زیبا و اعجابانگیز و متفاوت کردی؛ شبهای تاریک و متراکمِ یک دختربچه که به فکر کردن راجع به خطوط کتابهایت میگذشت و آسمانِ بیستاره تهران را در نظرش میآراست و جادویی و پررازورمز مینمایاند. گرچه امروز مطمئن نیستم چیزی که تو عمرت را به آن پرداختی، علم بود یا وهم علم، اما پیش خدایی که حالا میدانی هست، دعا میکنم، ذهنهایی که روشن کردی، زورشان از چشمهایی که بستی بیشتر باشد. حالا که فهمیدهای خدای ما یکیست، چه زیر آسمان تهران چه لندن چه نیویورک، پاریس یا حلب؛ پس، خدایت بیامرزاد.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا