سلام عزیزم؛ بگذار راحت بروم سرِ اصلِ مطلب. چندروز پیش داشتم میرفتم داخلِ شهرک برای کاری، (باید روزی از تجارب جالب و عذابآور دوازدهسال زندگی در شهرک نظامی ارتش برایت بنویسم)، و موقعِ برگشت، از درِ آقایان خارج شدم. (دلیلش هم فقط این بود که حال و حوصله سلام و علیکهای تصنعی با آشنایی که احتمال داشت ببینم نداشتم، علاوه بر آن، درِ ورودی خانومها همیشه بسته است، در سنگینیست و باز کردنش انرژی میبرد و من هم بسیار خستهام). سرباز نگهبان داد زد خانوم از اون طرف! ایستادم، .. با خشم نگاهش کردم، و با صدای آرام و لحن خیلی تند گفتم نمیفهمی نباید صداتو برای یه خانوم محترم ببری بالا؟ و بیرون رفتم. اما عزیزم، وقتی رفتم بیرون، یک نگاه به لباسهای خودم کردم و دیدم به تنها چیزی که شبیه نیستم یک خانوم محترم است. یک شلوار بسیاربسیار گشاد سرمهای نخی که برای جنسنشناسان، قیمت گزافش به هیچ عنوان معلوم نبود، یک مانتوی مشکی نخی گشادِ بلند و یک کفش چرم کرمی، که کنار آن شلوار و مانتو، ابداً پیدا نبود کسی که آن را پوشیده بیش از همهچیز به کفش اهمیت میدهد و چقدر پول بابتِ آن پرداخته.
عزیزم، من از صنعت مد بیش از حد تصور شاکیام. این عینِ بیانصافیست که من هم مجبور باشم لباسهای تنگ و بدقواره بپوشم که انگار از شدت تنگی در آنِ بعدی پارهپاره میشوند. هیچوقت نتوانستم جینهای چسبیده مسخره را دوام بیاورم، مانتوهایی که آدم را فشار میدهند تا آن اندازه که آدم نزدیک است تمام امحا و احشا بدنش را بالا بیاورد، یا کفشهای پاشنه بلندی که باعث میشود انسان فکر کند دوتا میخ متحرک به پایش چسبیدهاند و مجبور است آنها را تا مقصد زیر پایش تحمل کند. عزیزم، وقتی کفشهای چرمِ به این راحتی، و کتانیهای نورث فیس عزیزم هستند، چرا کفش پاشنه بلند؟
میدانی، ابتذالی که با چادر مثل صدف مروارید است و این مزخرفات، به حجاب کشیدهاند مانع از آن میشود تا آدم بتواند راحت حرفهایش را بزند، اما به زعم من، این انکارناشدنیست که آدمها لباسهای تنگ عذابآور را صرفا برای این تحمل میکنند که بقیه ببینند و لابد بگویند بهبه عجب هیکلی. اصلا برایم متصور نیست که زنها چگونه آن گِن خفهکننده را صرفا برای اینکه شکمشان پیدا نباشد ساعتها تحمل میکنند تا بتوانند لباس دلخواهشان را بپوشند. چرا لباس گشادتر نمیپوشند؟ خب، راستش هیچوقت نمیتوانم خودم را قانع کنم، فقط برای اینکه به چشم یک مشت انسانِ بیسلیقه که بویی از اصول زیباییشناسی نبردهاند، زیبا به نظر برسم، آن لباسهای احمقانه عذابآور را بپوشم که معلوم نیست برای اینکه به مدلِ مورد نظر طراح بیاید، برای دوختش از چه جنس پارچههای آشغالی استفاده شده. آدم باید در لباسهایش رها باشد، آدم باید بتواند با کفشهایش پرواز کند، آدم کلا باید راحت باشد عزیزم.
گذشته از این، نمیتوانی حتی تصور کنی که انتخاب لباس چقدر از مغز من انرژی میگیرد. من واقعا خستهتر از آنم که بتوانم از بین لباسها یکی را برای پوشیدن انتخاب کنم، یا به این فکر کنم کدام لباس به کدام کفش میآید، و کدام شال شایسته همراهی با کدام شلوار است، من فقط میپوشم، دمِ دستترین و راحتترین لباسی را که در بهترین حالتِ خودش باشد، یعنی لازم نباشد از بین بقیه لباسهایم در کمد بیرونش بکشم و ترجیحا دفعه قبلی که پوشیدهامش لطف کرده باشم و آویزانش کرده باشم.
عزیزم، چه اهمیتی دارد که لباسهایت آنقدر از اصول زیباییشناسی عقل احمق آدمها دور باشد که هیچکس نفهمد آن را از پالادیوم به چه قیمت گزافی خریدهای؟ البته این را بگویم، اگر حتی یک بار از پالادیوم خرید کردهای، لطفا هیچوقت من را پیدا نکن، آنجا بوی سرمایهداری و خون و تحمیق بشر مدرن با اسبابِ حیوانی را میدهد و مظهر حماقت و خودکوچکپنداری پنهانیست که انسانِ حقیر میکوشد با خرید از بوتیکهای لوکس، بر آن مرهم بگذارد. بههرحال، این اصلا برایم مهم نیست که در نوزدهسالگی مثل چهلسالهها لباس میپوشم. مهمترین اصلی که باید در خرید لباس رعایت شود، راحتی و جنس طبیعی آن است، وقتی به لباس دست میکشی، باید زیروبمِ بافتِ اصلِ پارچه را زیر دستت حس کنی، باید خنکی بادهای آیندهای که از تاروپودِ پیراهنِ نخیات میگذرد و تنت را نوازش میدهد از خاطراتِ روزهای بعد به یاد بیاوری و بعد میتوانی لباس را بخری.
عزیزم، کفش مهمترین چیزیست که در پوشش باید به آن توجه کنی. اگر مطمئن باشی کسی برای خریدنِ کفش معذوریت مالی نداشته، به نظرِ من چیزیست که میشود اول و آخر یک انسان را با نگاه به آن قضاوت کرد. البته، این شرط را هم در نظر بگیر که آن آدم، اصلا چیزی از اینها بفهمد که مثلا کفش مهم است و خیلی هم مهم است، و به آنچه میپوشد توجه کند. کسی که مثل من کتانیهای حرفهای (از اینها که بندهای گرد دارند و معمولا از چند جنس هستند و وقتی میپوشی انگار پا توی آب گذاشتهای) و کفشهای چرمِ ساده میپوشد، مشخصا آدمیست که کمترین اهمیت را برای حرف دیگران قائل است، فرز و هیجانزده و پرجنبوجوش و شلوغ است، قاطع و محکم است، و البته اعتمادبهنفس ازدسترفتهای هم داشته. روی چنین آدمی میشود برای کار گروهی حساب کرد، و به او یک مسئولیت سنگین سپرد و تا حدود خوبی مطمئن بود که از پس آن برمیآید. البته این را بگویم که کفش قطعا با شلوار تکمیل میشود، من تقریبا از فاصله بسیار دور میتوانم تشخیص بدهم چه کسی جین اصل پوشیده، از آنهایی که وقتی لمس میکنی خطِ رفتوآمدِ نخها زیر دستت میآیند و صاف نیستند، بلکه از تجمع پستیبلندیها ساخته شدهاند.
خب، باید بدانی که شانس خریدتراپی را راجع به من از دست دادهای. یعنی در دوره پسازایمان که احتمالا افسردگی شدیدی (یا هر افسردگی دیگری به هر دلیل دیگری) به علت غلبه مزاجِ نمیدانم چی، بر من مستولی شده، نمیتوانی من را ببری در پاساژها بگردانی و احتمال بدهی با خرج مقدار زیادی پول حالم بهتر میشود؛ البته خریدنِ کفش چرم از بقیه چیزها جداست. حتی شانسِ طلای محبوب خانمهای دیگر را هم از دست دادهای. من سالهاست حتی توی عروسیها هم گوشوار نینداختهام، طلا و زیورآلات بهطورکلی احساس در قفس بودن به من میدهند، اصلا چرا مردها برای زیبا به نظر رسیدن به خودشان از این چیزهای مزخرف آویزان نمیکنند؟ آدم اگر زیبا باشد خالیخالی هم زیباست، اگر زشت باشد هم کلا زشت است و به زور هیچی زیبا نمیشود، و از این دو حالت هم خارج نیست، من یا زشتم یا زیبا، که در هرکدامِ این حالات، زیورآلات به کارم نمیآیند.
چیزی که امروز من را خیلی به درد آورد این بود که مامان هنوز بعد از نوزدهسال این را متوجه نشده که خرید، هیچ تأثیری در بهتر کردنِ حال من ندارد. هنوز میخواهد من را عوض کند، نه اینکه پول بدهد بروم هشتنهتا کتاب بخرم بلکه حالم کمی تغییر کند. عزیزم، اگر میشد حسوحالِ دمِ عیدِ مردم را از بالای یک بلندی تماشا کرد و از شادیشان شاد شد، خیلی هم خوب، اما اگر نمیشد، لولیدن توی مردم و جزئی از هجومِ دیوانهوارِ آدمها برای تازهشدنهای تقلبی بودن، هیچ حسِ خوبی به من نمیدهد. جالب است بدانی من پارسال لباس عید نخریدم و نمردم، حتی پیارسال هم لباس عید نخریدم و نمردم، امسال هم لباس عید نمیخرم و اگر این نامه را میخوانی و هستی، احتمالا هنوز نمردهام.
عزیزم، بهار به نظر تو چیست؟ با امسال، دو سال است که بهار برای من بوی مرگ میدهد، چراکه خبر از نزدیک شدن به ددلاین وحشتناکی را دارد که من همیشه از برنامههایش عقبم. دلم یک سفرِ طولانی میخواهد، سفری پیشبینینشده، بدون هتلهای چندستاره، بدون غذاهای لاکچری آماده در رستورانهای گران، بدون بلیت هواپیما. سفری با یک ماشین مسافرتی مثل جیپ، و کفشهای کتانی حرفهای و کولهپشتی و کیسهخواب و دوربین حرفهای، سفری که در آن کشف اتفاق بیفتد، سفری که حرفی برای گفتن داشته باشد، بعد از پایانش چیزی به روحم اضافه شده باشد، چیز تازه از رسوم کائنات فهمیده باشم، سفری که وحشی باشد، خستهام کند، آزارم بدهد و به موقع، هدایایی را که خداوند در طبیعت برای اذهان پیچیده قرار داده، در یک لحظه به خصوص، در من هبوط دهد.
عزیزم، من خودم را در این لحظه آدمی میدانم که نسبتا آزاد است. دوست دارم آدمها مرا از سرودههایم درباره عظمت شهداد به یاد بیاورند، تا گرانی سرویس طلایی که برایم خریدهای. دوست دارم درخشش آنچه در ذهنم میماند، ستارهبارانِ سخاوتمند کویر باشد، تا برقِ تقلبی طلاهای قفسمانند. دوست دارم آزاد بمانم. دوست دارم مقیاس آدمها را گوشهای رها کنم و خودم باشم، خانم نباشم، لباسهایم تنگ و زشت -زیبای آنها- نباشد. دوست دارم تا جایی که میتوانم در مقابل خطکشیها مقاومت کنم.
سخت است، قول نمیدهم بتوانم، عزیزم، جهان به سمتی میرود که بردگی محض را شبیه شیرینترین آزادیها در چشم آدمی میزیبد. ای کاش چشمهایم همیشه آزادی را در هر لباسی که بود بشناسند و ای کاش آنچه قلبم همیشه میستاید، آزادی باشد و ای کاش تو من را در شمایلِ آزادِ خودم دوست بداری.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا