خرید بک لینک
توجه: این کلمات ممکن است برایِ بقیه بی معنی باشند.


دارم فکر میکنم چقدر شلوغ و یک دنده بودیم ما! چقدر بدقلق و عصبانی! ویژگی ما بود. هیچ جوره هم درست نشد. حتی وقتی آنقدر جان را به لبشان آوردیم که «دیوانه» خطابمان کردند! فکر کردند زهره چشم میشود حرفهایشان. فکر میکردند آرام میگیریم! زهی خیال باطل... ما آرام نشدنی بودیم... بیچارهها نمیدانستند تا کی قرار است حرکاتشان را برای تمام مدرسه اجرا کنیم و همه را تا حد مرگ بخندانیم. شلوغی ذات ما بود! کلهمان پر بود از ریزهکاریهای فصل مثلثات، اینکه سینوس برابر صفر توی فاصله صفر و دو پی چند تا ریشه دارد؟ داشتیم فکر میکردیم به تعداد ریشههای معادلات مثلثاتی. زد و بند میکردیم که توی کنکور مثلثات بزنیم یا نه؟ مدام ذهنمان درگیر این بود که با این سیر صعودی سختی سال به سال شیمی کنکور، باید مبتکرانهای واجب و تکمیلی را چند دور بزنیم برای شیمی بالای هفتاد؟ جزوههای فیزیک را انقدر خوانده بودیم که کهنه شده بود. هر روز چند تا امتحان میدادیم؟ کسی یادش هست؟!

دارم به این فکر میکنم که ما بیشتر شورشی بودیم تا بیست و هفت تا دختر دبیرستانی با فرم سبز لجنی. من ششمین سالم بود که آن رنگی میپوشیدم.
جا نمیگرفتیم پشت آن نیمکتها. حرفهایمان هیچ وقت تمام نمیشد. حتی وقتی مجبور بودیم به سکوت، هی مدام توی چشمهای هم دنبال حرف میگشتیم.

فکر میکنم به منیره که انگار مادر کلاس بود! به جزوههای تمیزش. به جزوههای تا نخورده درسخوانترین بچه کلاس - فاطمه - و جزوههای پاره پاره خودم. به بی خیالیهای شخص شخیص بغل دستی - مخ ریاضی مدرسه - که دینیِ حفظی را با یک ربع خواندن چارده پانزده میشد و یک ربع را نمیکرد نیم ساعت که بیست بگیرد. به کلافه شدنهای مائده وقتی دبیر سؤالهای هوشمندانهاش را نمیفهمید. به آرامی فهیمه که انگار اصلا بین ما نبود! به خطاطیش. به شیطنتهای تمام نشدنی طبا! به اینکه آخر سال دیگر هیچکداممان از صدای کشیده شدن میز روی زمین و ناخن روی تخته مور مورمان نمیشد، بس که طبا زنگ تفریحها گوشه گرد نشده گچ را کشیده بود روی تخته و آن اواخر هانیه هم او را همراهی میکرد. به خاطراتِ متروی کیمیا! به اینکه چقدر برنامه ریخته بودیم با فاطمه که اگر المپیاد قبول نشدم با کیمیا برویم مترو و مرگ هیجان انگیزی را تجربه کنیم! به آب بازیها و تذکرها: آب هست ولی کم است! به ریحانه فکر میکنم که قرار بود بچههای تجربی بروند زیر چتر او و ناگهان سر از کلاسِ ریاضی در آورد. به نباتهای زعفرانی که برای من یکی از مشهد آورده بود. به کادوی تولدی که قبل شروعِ دوستیمان به من داده بود. به آرامش همیشگی راضیه، لبخندهایش با آن دندانهای سفید که بین صورت سبزهاش میدرخشید. به شکیبا. به خطهای توی چشمهاش که به خودش گفته بودم، مثل برشِ پرتقال است. که اصلا انگار شکیبا بوی پرتقال میداد! به قهرمان کلاسمان - مهسا - با آن همه مدال کشوری و جهانی. به اینکه مدام اردو بود و ما تعجب میکردیم چطور حسابان ترمش را یک روزه خوانده و هجده شده. به مریم و چهره خوش حالتش، به خندههاش که انگار از عمق قلبش نشأت میگرفت. به شقایق! به تلاشش برای اینکه وقتی من هستم فحش ندهد! که آخرش هم از دستش در میرفت... به چشمهاش که انگار تمام شیطنت دنیا تویشان ریخته بود! باز هم به مائده. به پسرخالهاش که کل تاریخ ویل دورانت را خوانده بود و خودش که خوره شعر بود، گرچه بی اغراق، هوش ریاضیش سر به آسمان میگذاشت... به زهرا که هنوز یک سال از کربلای قبلش نگذشته بود، باز طلبیده میشد. به اینکه فکر میکردیم چه میکند که این همه کربلا قسمتش میشود؟ به چشمهای سبز مینا فکر میکنم... به اینکه چندتا جنگل توی چشمهاش دراز کشیده بودند؟ به مهتاب. به اینکه یک بار از فاطمه پرسیدم به نظرش خوشگلترین دختر کلاس ما کیست و او گفت مهتاب! به مهتاب فکر میکنم که اسمش مدااااام مرا یادِ مهتابِ منِ او میانداخت؛ یادِ خودم. یادِ گلِ سرخی که هیچ وقت نمیشوم... که چقدر صورتش مثل ماه میماند. به صبا. به آرامشش توی راه رفتن. به صوت هیجانانگیز خندههاش که هنوز تویِ سرم تکرار میشود. به نامه فرستادنهاش سر کلاس دینی که:«چه کتابی بخرم»؟ باز به خودم که امسال به بهانه درس بعدِ هشت سال، سالی چند باز گز کردنِ مصلی، امسال مجوز رفتن نگرفتم! به کتابهایی که پیشنهاد کردم و خودم نخریدم! به درس... به بهاره فکر میکنم. به «فلانی بمون با هم بریم»هاش. به راه کوتاهی که گاهی بعدِ مدرسه با او و شکیبا همراه میشدم. به کتابها و فیلمهایی که دوست داشت و به اسم گروه موسیقی مورد علاقهاش که هرجا را گیر میآورد اسمشان را مینوشت. ... به فاطمه. به اینکه چقدر از همه مهربانتر بود! که تویِ مهربانی مثل منیره میماند. به حرفهایی که گاهی به هیچکس نگفتم و به او گفتم. به اینکه ما دو نفر چقدرررر با همه فاصله داشتیم و باز مثل دو تا رفیق نگران مریضیهای هم بودیم. به آن یکی زهرا. به حرفهایش که گاهی ناخواسته کلاس را میبرد هوا. به سادگیش. به رنگ چشمهاش.

بعد به خودمان فکر میکنم. به غزل که پدرش را حافظ صدا میکنند! به غزلِ حافظ... به غرورش. به خندههاش. به نگاهش که محصور شده بود بین مژههای بلند و پرپشت. به روزی که آمد و دستش باندپیچی بود، به روزی که با دوچرخه رفته بود تویِ دیوار. به اینکه چقدر سوژهاش کردیم و چقدر خندیدیم. به راهی که سه روز تویِ هفته که چار تعطیل میشدیم با هم برمیگشتیم. به بحث سر اینکه کی کرایه را حساب کند. به فاطمه فکر میکنم. باز به غرورش! به اینکه دلش برای هیچکس تنگ نمیشد! به اینکه کم میخواند و بیست میگرفت. به ده از دههای همیشگی حسابانش. به اینکه چقدر زود خندهاش میگرفت و من همیییییشه خدا از خندههاش به خنده میافتادم. به حساسیتش روی نظم کتابهاش و روز آخری که با تعجب دیدیم با خودکار تویِ کتاب حسابانش نوشت و چشمهامان چارتا شد! به فرناز فکر میکنم... به نقاشیهای محشرش. به عیدیهامان که همیشه نقاشی بود. به سیاه قلم کاریکاتور انیشتین که کشیده بود برای روی درِ کلاس. به حسرت هنرستان و اجبارِ ریاضی، که چقدر به خاطر این شبیه من بود... به فداکاریهاش!!! به اینکه هرکس نایِ بلند شدن نداشت و گرسنه بود، فرناز میرفت برایش خوراکی میخرید. به لازانیا که غذای مورد علاقهاش بود و لااقل هفتهای یک بار میآورد! به مهربانیهاش! به مهربانیهاش! به مهربانیهاش! به خانهشان که در و دیوارش پر بود از تابلوهای رنگ روغن او. به آن یکی فاطمه فکر میکنم. به دست دادنهای محکمش و بغلهای محکمترش. به اینکه دارد خاله میشود... به تاب مژههاش که به اعتراف همه زیباترین مژههای کلاس بود! به اینکه تا کسی غمگین میشد زود میکشیدش کنار و بهش میفهماند که توی غمهاش تنها نیست... به جواد! به اینکه دغدغههایمان چقدر مثل هم بود. به «جواد» که صداش میکردیم و آن اوایل پدر و مادرهایمان بد نگاهمان کردهاند. به ضریب هوشی فوق العادهاش. به شوخیهاش با نادیا فرجی سرِ اینکه او را برساند خانه! به آن روزی که به هم ریخته بود و یک ساعت و نیم تمام تویِ اتاق خلیلی به انگلیسی شکوه و شکایت کرد. به روزهایی که خسته شده بود. به روزهایی که امیدوار شده بود. به روزهایی که نابود کرده بود و ساخته بود. به سولماز فکر میکنم... به روزهایی که شبش تا صبح گریه کرده بودیم و تا میآمدیم توی کلاس با دیدن چهرهاش خندهمان میگرفت. به اینکه بیشتر اداهای من را در میآورد. به اینکه اگر یک لحظه خنده از روی لبهاش میرفت، خنده از روی لبهامان میرفت. به آن روزی که انقدر مشغول مسخره بازی بود که با سر رفت توی شکم استاد فیزیکِ پیشها، آقای غلامی. به من که نمیدانستم بخندم یا گریه کنم! به اینکه تا چند وقت بعد سوژهاش کردیم. به بامعرفت بودنش. به سولماز! کسی که اگر نبود نمیشد... نمیگذشت...

آخرِ سر به تو فکر میکنم. به نبوغت که از سر انگشتهات چکه میکند. به راهیانِ نوری که تو اگر نبودی من چه میکردم با آن دردِ دستِ فجیع؟ تو اگر نبودی کی من را جمع میکرد از روی خاکها؟ کی در تمام طولِ راه دست بی حسم را ماساژ میداد؟ وقتی پوست کف دو تا دستهام از سرِ انگشتهام تا انتهای آخرین بند انگشت شروع کرد به ور آمدن و کنده شدن، کی آن کوله سنگینِ من را با خودش تا همه جا برد؟ کی شانه شد برای سردردهام؟ یکی از دو تا سیم هندزفریم برای کی بود؟ کی مدام سعی داشت به من بفهماند که باهوشم؟ کی مثلِ من و تو عاشقِ «او» بود؟ کی مثلِ من و تو با «جهزوا ملاجئکم» به اوج میرسید؟ کی مثل ما بود فاطمه؟ کی؟



چقدر همه چیز خوب بود! چقدر خوشحال بودیم... کنارِ تمام فشارهایی که تحمل میکردیم، خندههایمان عمیق بود.. چقدر نابغه توی کلاسمان داریم که حالِ درس ندارند که اگر داشته باشند، تک رفمی هم میشوند! چقدر با این میزها و با این کلاس خاطره داریم. با پردههایی که هر دو روز یک بار کنده میشد و با دعوای زمستانی کی کنار شوفاژ بنشیند و بحث بهاری نیمکتهای جلوی کولر جای کی باشد. با بارانهای تند، با روزهای امتحانِ بارانی... چقدر این دخترِ ناآرام که توی چالههای آب میپرد با شما خاطره دارد «رفقا»! چقدر این دخترِ شوریده میز آخر که همیشه «اوج گرفتنش» را سوژه خندههایتان میکردید شما را دوست دارد. چقدر این دختر خواب آلودِ رؤیاباف صدای خندههایتان را به خوابهاش گره میزند. چقدر این دختر یکجانَشین با امیدهای جاری در دستهایتان وقتی که دستهایش را میگرفتید پرواز میکند... چقدر این دختر کنار شما بودن را دوست داشت...

هیچ اشکالی ندارد اگر به «رفقا» گفتنم خندیدید، یا به کارهام.

سالها بعد داستان دختری را مینویسند که میز آخر مینشست و با کوچکترین تلنگری اوج میگرفت... سالها بعد شاید یکیمان این نوشتهها را خواند و بقیه را به یاد آورد... سالها بعد شاید در یک روز ابری، وقتی نشستهاید کنار همسرتان، یا بچه کوچکتان را میبوسید، یادتان افتاد که ما چقدر خوشبخت بودیم! چقدر، گرچه دورمان آدمها را میکشتند، گرچه ما ناراحت بودیم، حتی اگر جنگ هم میشد، خوشبخت بودیم... سالها بعد شاید وقتی دارید میخوابید که فردا سرِ کلاسهای دانشگاهِ شریف خوابتان نرود، صدایِ خندههایِ یکی از بچههای سیصد و یکِ ریاضی توی ذهنتان تکرار شود.. بعد هی با خودتان فکر میکنید، خدایا! این صدای خنده کی بود؟ شاید یادتان نیاید اما، یک حسی توی قلبتان به شما میگوید این صدای خنده مال زمانی بود که با وجود یک دنیایِ خشن، بی اندازه خوشبخت بودیم؛ بعد، بی اندازه خوشبخت میشوید...

قربانِ نگاههای عمیقتان که چاره تنهایی بود، قربان دستهای مهربانتان که با تمام دخترانگیش محکم بود، فدای چشمهای خوشرنگ دخترانه آرایش نکردهتان، در پناهِ صاحبِ اسمم؛

دوستدار همیشگیتان، فاطمه چ.


+ همین جا روی همین پست کامنت بگذارید که نگهشان دارم :)

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 18:00

صفحه بندی