یکی از بچههای توییتر، به دوست مشترکی که میدانست مرتب میبینمش گفته بود یک قرار سهتایی بگذارد که ببیندم. دوست مشترک پرسیده بود چرا، و او گفته بود یاغیه. نمیتونم کنترلش کنم. صبا کامنت داده بود وقتی برای فحش دادنت هم تحلیل داری خیالم جمعه که حالت خوبه، اما وقتی توصیفی مینویسی، شور میزنه دلم. گفتم ولی این بار شور بزنه دلت. میدانی، یک ایرادِ ما که کمحرفیم این است که وقتِ خوشی و ناخوشیمان معلوم نیست. یک ایرادِ ما که وقتی تمام شب را هم گریه کردهایم، جز سیاهی زیر چشم به مرور زمان، نه سرخی میماند توی چشممان نه کسی متوجه پفکردگیشان میشود نه کسی آنقدر دقت میکند که بفهمد از گریه ریز شدهاند، این است که هیچکس نمیفهمد گریه کردهایم. یک ایرادِ ما که عادت نداریم با جزئیات تعریف کنیم دقیقا چه بلایی دارد سر زندگیمان میآید، این است که همه فکر میکنند مشکلاتِ ریزی داریم که از دور میبینند و ضعیف و ترسوییم که حالمان انقدر بد است.
پنجره اتاق باز است، قبلتر یادت هست میگفتم از سقف خفگی میگیرم؟ که گفته بودم گیرم که پشههای پادراز تمحیص این فصلِ آنانی باشد که سقف را برنمیتابند؛ من این پنجره را نمیبندم! پنجره اتاق باز است و سرمای لطیفی میآید میخزد زیر پیراهنم، که خیس خیس است از اشکهایی که راه گرفتهاند از روی گونه تا گردن تا یقه، از آنجا ریختهاند زیر لباسم. آخرینباری که زیاد گریه کردم، دستهایم را زده بودم زیر چانهام، به خودم آمدم دیدم آستینهایم تا آرنج خیسند.. پنجره اتاق باز است و من خیسِ اشکم و سرما زورش بیشتر میرسد، یخ کردهام. حالم خوش نیست سیدمرتضا. آنقدر خوش نیست که حتی نمیتوانم فحش بدهم. که حتی نمیتوانم زور بگویم. امرِ برو بیرون آنچنان عاجزانه تبدیل شد به میشه بری بیرون، که مامان بیشتر از آن پیگیر حال بدم نشد، نخواست شکستنم را ببیند، رفت. سرم از گریه درد گرفته. قلبم مچاله شده، آنقدر مچاله شده که مچالگیاش را احساس میکنم. گونههایم از جای اشکهای شورم میسوزند. نفسم بالا نمیآید. خیلی دلنازک شدهام.
سیدمرتضا؛ یادت هست گفته بودم من عشق شخصی ندارم؟ تنفر شخصی ندارم؟ درد شخصی ندارم؟ لذت شخصی ندارم؟ یادت هست هر خبطی میکردم آخرهفتهها میآوردم پیش خودت روراست؟ سیدمرتضا، قبلتر، وقتی پُر از درد و رنج میشدم، رنجِ تمام جهان برایم سبک میشد. فراموش میکردم پوستِ به استخوان چسبیده کودکانِ کمی دورتر را، فراموش میکردم پادشاهی جهل بر افکار مردمِ کوچهخیابان را، آنقدر که درد خودم نزدیک بود. آنقدر که دردِ خودم برایم درد بود و دردِ آنها نبود. آنقدر که من هنوز در برابر آنها برای خودم در اولویت بودم. اما حالا که از عمق جانم درد میگیرم، نمیتوانم برای دردِ خودم اشک نریزم، نمیتوانم درد خودم را کنار دردهای بزرگتری که حلشان را بر دوشهای خسته ما نهادهاند بگذارم، مقایسه کنم، پوزخندی به حقارتش بزنم و سبک شوم، اما میتوانم وصلش کنم به دردهای بزرگ. میتوانم آن لحظهای که رنجهای شخصی به من هجوم آورده، همان اندازه برای دردهای دنیا غمگین باشم. میتوانم همانقدر که برای رنجِ خودم اشک میریزم، برای رنجهای بشر هم اشک بریزم. چیزی درون من اتفاق افتاده، که خودم را از مرکزیت جهان برداشته. من دیگر مرکز جهان خودم نیستم. من دیگر همهچیزِ دنیای خودم نیستم. من میتوانم همانقدر که برای خودم غمگینم، برای آن دردها هم غمگین باشم، و این دستاورد بزرگیست، نه چون من غصه خوردن را دوست دارم، یا گمان میکنم با غصه چیزی درست میشود؛ نه، چون سخت است وقتِ هجومِ رنجها، وقتی داری خرد میشوی، وقتی احساس میکنی سقف دارد روی سرت آوار میشود، و تمام ظرفیت قلبت برای رنج کشیدن تکمیل شده، به اندازه خودت، به اندازه دردِ خودت، به دردِ دیگری اهمیت بدهی. که دردِ خودت سِر نکند قلبت را. میدانی؟ عشق برای من بهتمامی در راه معنا میشود. آدمی کسی را دوست میدارد و خودش را برای دوست داشته شدن به او عرضه میکند، که عمر پای شناختنِ پیچیدگیهایش بگذارد و او عمر برای دست کشیدن به پیچ و خمِ روح انسان بگذارد که در مسیر، در مسیر سنگلاخ، سخت، طاقتفرسا، وقتی که دیگر نمیتوانی راه بیایی، تنها کسی میتواند دوباره به راهت بیاورد، که بشناسدت بهتمامی. که انسان را جز آنکه برای شناختنش عمر گذاشته باشد، کسی نمیتواند مجاب کند به رفتن یا نرفتن راهی، کردن یا نکردن کاری. اما سیدمرتضا، داستانِ غم فرق میکند. آدمی باید خیلی راه رفته باشد، از خیلی چیزها گذشته باشد، که بتواند غمِ دیگری را بر غمِ خودش ترجیح دهد. سیدمرتضا، اینکه وقتی کودکی را به سعی از جانب خداوند، از چنگال سیاهبختی نجات میدهی، بسیار بیشتر خوشحال میشوی تا وقتی که بناست کودکی به دنیا بیاوری، یا همراهیات با کسی را شروع کنی، طبیعیست، آنچه سخت است، آنچه طبیعی نیست، ترجیحِ غمِ دنیاست به غم خودت، غم قدرت فزاینده دارد، غم از کوچکترین نشتی چکه میکند و ناگهان تمام ظرفیتت برای احساس کردن را اشغال میکند، وقتی دردها هجوم میآورند، وقتی زندگی آنقدر سخت میگیرد که دوست داری دنیا نابود شود و تو هم همراهِ دنیا از بین بروی، آنوقت است که اگر دردِ دیگری را توانستی حس کنی، مَردی. سیدمرتضا، ظرفیت آدمی برای غمگینی محدود است برای آنکه قالب تهی نکند. درحالی که برای شادی و عشق، آدمی همیشه جای بیشتری دارد. وقتی توانستی کنار غمِ خودت در آن جای محدود، برای دردِ دنیا جا باز کنی، مَردی..
ایرادِ ما که در عشق ورزیدنمان لجبازیم، در غممان لجبازیم، در شادیمان لجبازیم، در پیچیدگیها و سادگیها لجبازیم، این است که تنها میتوانیم به خدا پناه ببریم. هیچ صحبتی حالمان را بهتر و بدتر نمیکند، هیچ دیداری تسکینمان نمیدهد، هیچ ندیدنی تأثیر چندانی رویمان نمیگذارد؛ و تنها خداست که جرئت میکنیم روبرویش بشکنیم، روبرویش پوسته قدرتمندمان را کنار بگذاریم، روبرویش خودِ شکستهمان باشیم که خیلی درد و رنج با خودش حمل میکند که خیلی بدحال است که خیلی خستهست..
سیدمرتضا، علت اینکه بیشتر آدمها واکنشهای من را باور نمیکنند همین است که گمان میبرند یاغیام. اینکه باورشان نمیشود اضطراب داشته باشم، باورشان نمیشود بروم قرص بگیرم برای حال بدم، باورشان نمیشود چون یاغیها بدون اینکه صدایشان در بیاید تا آخرین نفس میجنگند، ناگهانی تمام میشوند، ناگهانی میافتند و میمیرند، مریض نمیشوند، درد نمیکشند، یک روز، یک روز معمولی، بیهیچ پیشینهای روی زانو زمین میافتند و قلبشان میایستد؛ اما سیدمرتضا، من عمیقا ترسیدهام، من عمیقا حالم خوب نیست، من عمیقا تمام واژههایم را برای وصف حالم از دست دادهام، من عمیقا نمیتوانم کاری کنم، عمیقا فلج شدهام، و عمیقا تنها کسی از ماورای این دنیا میتواند دستم را بگیرد..
سیدمرتضا، اشک اولم را برای دردِ خودم میریزم، اشک دومم را با زمزمه اللهم الیک نشکو من فقد نبینا میریزم، اشک سومم را با انعکاس صدایت که میگویی رحم آور ای عزیز ما! کسی را بفرست تا آن خبر هولناک را که شنیدهایم تکذیب
کند. ای مسیحای جانبخش دلهای میت ما! مگر مسیح هم میمیرد؟! اشک چهارم را با شقشقیهی علی، اشک پنجم را با عجّل وفاتی فاطمه، اشک بعدی را برای همهآنهایی که علی را نشناخته میمیرند، اشک بعدی را برای همهآنهایی که در جستجوی حقیقت -برای خاطر آن کارها که ما نکردهایم- به دروغ میخورند، اشک بعدی را برای نبودنت.. غمم را تقسیم میکنم، دردم را برای فقر، برای گرسنگی، برای همهآن بچههایی که دنیا را جز به جنگ نمیبینند باقی میگذارم.
سیدمرتضا، این روزها، بیشتر از هروقت دیگری در زندگیام، به خودم ظلم کردهام. آنقدر که کمتر میتوانم به صحبت با تو بنشینم از سر شرم. این روزها بیشتر از هروقت دیگری ساکنم، ناامیدم، نگرانم. پنجره باز است، بوی لالیک انکر نویر توی اتاق پیچیده، تنم خیس اشک است و سرما زورش بیشتر میرسد؛ میتوانم بیوقفه بیترس بیپروا عشق بورزم، میتوانم بهقدر تمام اتفاقاتِ خوبِ خیالی شادی کنم، اما، جای کمی که برای غم دارم را، تقسیم میکنم، که چارهای بیندیشیم برای روزهای سختِ این دنیای بیرحم، گذشته از اینکه بسیار ناامیدم..
سیدمرتضا، اگر هنوز میشنوی صدایم را، برای آخرینبار، با آخرین توان، میگویمت که بیشتر از هروقتِ دیگری در سراسرِ عمرِ کوتاهم، محتاجم به روزیِ پاکی که تو از سیر الیالله خودت، به روزهایم روانه کنی:
خیلی شکسته، خیلی عاجز، خیلی ملتمسانه..
پ.ن: با خیال تو هنوزم، مثل هرروز و همیشه، هر شبِ حافظه من، پر تصویر تو میشه.. :)
پ.ن دو: با من غریبگی نکن، با من که درگیر توئم؛ چشماتو از من برندار..
پ.ن سه: چشماتو از من برندار..
پ.ن چار: چشماتو از من برندار..
پ.ن پنچ: چشماتو از من برندار..
پ.ن شش: من مااااات تصویر توئم..
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا