این روزها مدام تو را تصور میکنم که جسمِ نحیف روزبهروز تحلیلروندهام را در آغوش میگیری و میگویی که با هم درستش میکنیم. میدانی عزیزم، آدمی را از خویشتن توان گریز نیست، اما اگر تو باشی، لاأقل میشود بهجای من، ما بود و اینگونه از خویش گریخت.. عزیزم؛ از تمام گفتنها پشیمانم. ای کاش میتوانستم به جای تمام کلماتی که برای آدمها ردیف کردهام سکوت بنشانم، یا خودم و حرفهایم را از ذهنشان پاک کنم، در من دنیایی وسیع و وحشی جریان دارد که حل هرکدام از مسائلش دقت عمیق و از عمق جان میخواهد و این روزها سرِ آدمها شلوغ است. اصرار هم که میکنند، از سر وظیفه است و من هیچگاه جواب دادن به این اصرارها را در شأن مسائلم نمیبینم. همه آدمها چنیناند.. اما اگر تو بودی، اگر ما بودیم، میگفتی با هم درستش میکنیم و من میدیدم که واقعا در جهت آن گام برمیداری. چون من اولویت زندگی توئم، چون من برایت از باقی مسائل روزمره دنیا مهمترم، چون سرت برای دردهایم شلوغ نیست!
عزیزم؛ بارِ تحملِ ابدی من چقدر کمتر میشد اگر ما بودیم.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا