1.
در تمام موارد با عقبگرد مواجهم. خرابِ خراب شدهام. مطلقا فقط به این درد میخورم که استخوانهایم را بریزند پای درخت. من واقعا در کار گروهی حرفهای بودم. اصلا یک جاهایی من گروه را سرِ پا نگه میداشتم. الان اما آدم بیحوصلهای شدهام که تنها اصلِ وظیفه محوله را انجام میدهد و خردهریزهای کارهایش را دیگران برایش انجام میدهند. من کار گروهی را دوست داشتم. لحظههای آخرِ مانده به ددلاین که همه ناامید یا خسته بودند و من همه را برمیخیزاندم به تلاش دوباره، وقتی که همه تقریبا مطمئن بودند شکست میخوریم اما من چون نمیتوانستم شکست را تصور کنم مطمئن بودم پیروز میشویم و میشدیم، دارند با پسزمینه sorry for nowی لینکین پارک در ذهنم پخش میشوند. لحظههایی که وقتی از خودم فاصله میگرفتم و «من» را تماشا میکردم در لحظه همهجا بودم، چون حرکتِ نسبیام -نسبت به حرکتِ آهسته زمان- آنقدر تند بود که چندمکانی میشدم. خودم را در سکون نمیدیدم، احساس میکردم کار مهمی میکنم، احساس میکردم جهت دارم، دست و پا نمیزنم، هدفی هست.. این روزها اما میگذرند و من سرریزم از این احساس که مطلقا هیچ کاری نمیکنم. تمام حرکاتم، دست و پا زدنها مستغرقیست که نهایتا غرق میشود، حرکاتِ بیفایدهای که تنها برآیندشان هدررفت انرژیست.
2.
«عشق دروغ بزرگی بود»؛ این را اگر کسی جز من بگوید، یک جمله عادیست. اما من که تکتک کلمات را ظرفی تصور میکنم که مظروفش بهتمامی معناست، و نه خوشآوایی و تا حد زیادی بیتحریف معنا، و در شکل کامل جمله، این، معنای دیگری دارد. عشق؛ میگویم عشق. معلوم نمیکنم کدام عشق. استثنائی ندارد. اولچیز احتمالا عشق به یک شخص خطور میکند اما فقط این نیست. من به راحتی میتوانستم منظورم را با یک ضمیر دچار استثناء کنم. اما میگویم عشق.. دروغ؛ یعنی چیزی که پس از ترسیم مفهومِ راستی در ذهن اتفاق میافتد. دروغ گاهی به خودی خود وجود ندارد، دروغ گاهی فقط در تقابل چهرهبهچهره با حقیقت رخ مینمایاند، آنجا که میفهمی کوچکترین و بیاهمیتترین گزارهها تاچهحد حقیقت را دستخوش تغییر کردهاند.. آنجا که کسی در خلوت خودش وقایع را کنار هم میچیند و به استنتاج از آنها نتیجهای میگیرد که درست است، اما مشروط بر آن که تو کوچکترین دستی در صداقت وقایع نبرده باشی، مشروط بر آن که در نقشی که در آن واقعه داشتهای، کاملا صادق بوده باشی، رعایت هیچ مصلحتی را نکرده باشی، کوچک و بزرگ شدن خودت در چشمهای دیگری را در نظر نگرفته باشی.. بزرگ؛ بزرگ، در نسبتِ کهکشانها.
3.
قبل از دیاکتیو توییتر، یک بایوی جالب دیدم قریب به این: «در من یک جراح، یک جهانگرد، یک مادر با ده تا بچه، و موزیسین با هم زندگی میکنند». به نظرم رسید، هرکدام از ما برای اینکه هرکدامِ اینها بهتنهایی باشیم، تقریبا تمام عمرمان را صرف میکنیم؛ نهایتا یا خودخواسته از بقیه صرف نظر میکنیم، یا مسیر زندگی ما را به سمت یکیشان میبرد و ناچارا باقی را وامیگذاریم. تازه اگر زندگی خوشقلقی داشته باشیم که لاأقل یکی از علایقمان را برآورده کند. تا آخر عمر هم حسرت همه چیزهایی که نشدهایم در ذهنمان هست. اگر زندگیمان را وقف علم کرده باشیم، مدام به خانه گرم و سراسرعشق و شلوغ دوستمان نگاه میکنیم که چقدر خوب خانوادهاش را حفظ کرده، اگر آرزویمان مبنی بر داشتنِ هشت تا بچه برآورده شده باشد، هروقت رفیق ریاضیدانمان را که برای تعطیلات کوتاهمدت از بهمان کشور و فلان دانشگاه برگشته ایران، میبینیم، حسرت تمام پیچیدگیهای ریاضیاتی ذهن او را داریم و اگر هرکدامِ اینها شده باشیم، وقتی رفیق دیگرمان که چندتا ساز میزند و دوتا آهنگ ماندگار نوشته، مینشنید پشت پیانو و مینوازد، آرزو میکنیم کاش جای او بودیم. بعد با خودم گفتم این آدم چقدر راحت جدالِ بین همه اینها را در خودش پایان داده. در او یک جراح، یک مادر با بچههای زیاد، یک جهانگرد و یک موزیسین نفس میکشند. در مرحله اول به نظر مضحک میآید، اما او درواقع مسئله را حل کرده. شاید با یک اندیشیدن سطحی، اینگونه به نظر برسد که او از ناکامی در واقعیت، به همهخواهی در خیال پناه برده. اما اگر کمی ژرفتر به موضوع نگاه کنیم، میبینیم او درواقع با هوشمندی، کار نشدنی را از سر خودش باز کرده و به دیگرانی درون خودش واگذارده. آن دیگران درون او هستند. برای او هستند و متعلق به او. شاید در ابتدا، او موقع دیدنِ دوستی که مادر بودن را انتخاب کرده، خودِ مادرش را در ذهن بیاورد، مرورش کند و تصور کند او هم میتوانست ژست دوستِ مادرش را بگیرد، او هم میتوانست بچههایش را در آغوش بفشارد و در پی این تصور، تسکین بگیرد، اما کمکم این موضوع، از فراخوانی چنددقیقهای یک خیال دور، به بخشی از واقعیت مبدل میشود که میتوانسته واقع شود، اما به دلایلی این اتفاق نیفتاده. این تبدیل، احساس ناکامی را کاهش میدهد، چراکه آن «حسرت» ناشی از احساس عدم تواناییست. در صورتی که شما عمرتان را هدر نداده باشید و یکی از این چهار نفر باشید، -فرض کنید ما در واقعیت جراح هستیم- ، وقتی دوستِ جهانگردمان از سفر تازهاش به صحراهای وحشی آفریقا برگشته، خود جهانگردمان را فرامیخوانیم درحالی که او بخشی از واقعیتِ ماست که به دلایلی دچار وقوع نشده و حسرت نمیخوریم. خود موزیسین را فرامیخوانیم و حسرت نمیخوریم. خودِ مادر را فرامیخوانیم و حسرت نمیخوریم.
بعد مفهوم «امت» به ذهنم متبادر شد. «امت» اصولا در حرکت به یک راهِ واحد تعریف میشود. با خودم اندیشیدم اگر عطش طرحِ «من» در چشم آدمها فروبنشیند، اگر منیت بخوابد، اگر کاری که «من» وسیله انجامش هستم، به طور پیشفرض، نه از طرف خودم نه از طرف دیگران، از چشم «من» دیده نشود، اگر فاعل خداوند باشد، این بارِ «اون تونست من نتونستم»، «دیگه نمیتونم بهتر باشم»، «چقدر اون از من بهتره» کاملا برداشته میشود! شما نهایتا به یک مسیر میروید و یک مقصد جمعی دارید، هرکس کاری را عهدهدار میشود و مهم این است همه آنها در کنار هم «جمع» را به مقصد میرساند. از طرفی، وقتی فاعل نهایی خداوند باشد، اگر کسی کار مهمی انجام دهد، اولا بار سنگینِ انجامِ آن کار مهم روی دوش خودش نیست (منظورم سختی انجامِ کار نیست، منظورم بار روانی دیوانهکنندهایست که از طرف اطرافیان به آدمِ به اصطلاح موفق تحمیل میشود، چون اون مدام میترسد این موفقیت را از دست بدهد، ارزش موفقیتش به مرور زمان کم شود یا دیگر نتواند اینچنین موفقیتی به دست بیاورد)، و بعد حسادت و حسرتِ درونخورنده گریبانگیر باقی افراد نمیشود.
چقدر راحت میشود آدمی اگر مجبور نباشد همه آرزوهایش را خودش برآورده کند..
4.
روزی شاید برای بعضیها گفتم، اگر واژهای یافتم و اگر لالیام در طرح جزئی مسئلهای که با آن درگیرم درمان شد، که چه روزهایی را میگذرانم. که چقدر هنر میکنم زنده میمانم. که چقدر بیاهمیت است حدسهایی که همه از علت حالِ بدم میزنند، در مقابل علت اصلی.
چقدر حالم خوب نیست. چقدر حالم خوب نیست. چقدر حالم خوب نیست. چقدر این گریهها آبِ روی آتش نیست. چقدر این گریهها هیزم به آتش است. چقدر احساس میکنم همین قلب صنوبری الان است که از هم بپاشد و رگها و خون درونش بپاچد به دیوار. چقدر نفسم واقعا بالا نمیآید. چقدر ناتوانم از شرح اتفاقات. چقدر خستهام از گفتن اصلا. چقدر از همه همه همه همه همه همه گفتنهایم تا امروز پشیمانم. چقدر محتاجِ یک سکوت ابدیام. چقدر از انعکاس صدای خودم در مغز خودم سردرد میگیرم. چقدر احساس ابتذال میکنم. چقدر احساس میکنم تمام واژههایم به ابتذال آغشتهاند. چقدر همهچیز آن چیزی که میخواستم، آن چیزی که تصور میکردم، آن چیزی که مطمئن بودم میشود، نیست..
دنیا چقدر میچرخد عزیزم، دنیا چقدر میچرخد! سرم گیج رفت..
5.
بارِ منشأ اثر بودن را کاش خدا از روی دوشهایم بردارد و خودش تا آخر بیاورد. کاش خدا مرا به گوشه پرتی از چشم آدمها بیندازد، یا آدمها را به گوشه پرتی از چشمهای من. کاش خدا آدمها را از چشمهای من حذف کند که هیچوقت برای بروز «من» در ذهنِ آدمها دچار اضطراب نشوم. هیچوقت برای نوشته شدن اسمم در صفحات تاریخ حرص نخورم. هیچوقت از اینکه در معادلات آدمها، شخص مهمی نشده باشم، نگران نشوم.. کاش خدا به من بباوراند در این پیچِ تاریخی برای اتفاقی که باید بیفتد ما تنها نیستیم، ما کسانی نیستیم که باید تمامی این بار را یکتنه حمل کنیم، ما مجبور نیستیم این تنهایی عمیق را همهجا با خودمان بکشیم، مجبور نیستیم همه کارها را خودمان انجام بدهیم که بعد نتوانیم که بعد سرخورده شویم. کاش خدا به من بباوراند اگر حرکت کردم و نشد، تقصیر من نیست، همهچیز از اوست، و من معیوب نیستم. کاش باورم بشود، چون این نتوانستنهای پیدرپی، این نشدنهای مداوم، این روزبهروز کمرنگتر شدنها، دارد کمکم من را از بین میبرد..
6.
های بچه! دانستنِ سنتهای خدا خرج دارد.. خرجهای کمرشکن. دانستن در روزگار ما، یکدوتا سرچ میخواهد، یکدوتا گوگل. دو خط خواندنِ کتاب که همهجا پر است به لطف صنعت چاپ؛ اما حواست باشد فقط وقتی بروی سراغ دانستن، که مطمئن شده باشی طاقتش را داری. طاقت اینکه چون میدانی، پس با نادان برابر نیستی. بچه! در یک استفهام انکاری میفرماید آیا برابر است آنکه میداند با آنکه نمیداند؟! تو از روی خوشخیالی، از روی روایاتِ متوهمانه این آخوندمهربانها، گمان میکنی حتما آنکه میداند بناست چه جایگاهی تا چه حد بالاتر از آنکه نمیداند داشته باشد. اما بچه، بیا من برایت امشب از آن ور ماجرا بخوانم: دانستنِ سنتِ خدا برابر است با اجرا شدنِ سنت درباره خودت. این است که یکی بت میسازد و به بتش میرسد، تو بت میسازی اما میدانی خدا بتت را میشکند، پس بتت بهقطع خواهد شکست مگر اینکه خدا تو را به حال خودت واگذاشتهباشد.
بچه! دانستنِ سنتهای خدا خرج دارد.. خرجهای کمرشکن دارد.. یقین، آنی که میداند با آنی که نمیداند برابر نیست..
7.
من درواقع هیچگاه قصد ناراحت کردن یا تحقیرِ کسی را نداشتهام. این ایگنورکردنهای گاهی عصبانی هم به خاطر شکست(!) عاطفی قبلی نیست که با درخواستِ طرف مقابل شروع شد و در نهایت آنکه ماند من بودم و آنکه خیلی زود خودش را کنار کشید درخواستکننده بود! دلیل اول این است که من نهایتا با یک نفر میتوانم ازدواج کنم و مجبورم بقیه را رد کنم. دلیل دوم این است که درحالِ حاضر لاأقل تا چندماهِ آینده نمیتوانم به رابطه رسمی فکر کنم و از تعلیق روابط دیگر هم متنفرم، دلیل بعد بیحوصلگیست در مدیریت یک رابطه عاطفی با اسم رابطه عاطفی که طرفین را متوقع میکند. اما؛
بعد از همه اینها واقعا از ایگنورهای اخیر خوشحالم، وقتی میبینم آدمها چقدر در علاقهشان متزلزلند، چقدر در آنی اخلاقهای اصلی آدمی را در مقابل جذابیتهایش نادیده میگیرند اما وقتی اجازه میدهی زمان بگذرد، تازه سر عقل میآیند و دوست دارند تو فراموش کرده باشی آنها چنین درخواستی از تو کردهاند، چقدر خودخواهانه جلو میآیند، و بعد از همه اینها؛ من از توی لیست بودن متنفرم.
چقدر خام و ناپخته بودم آن زمان، که اجازه دادم فرد نهچندان ارزشمندی مثل او من را بازیچه بالازدنِ لحظهای هورمونهایش کند، درحالی که اگر میدانستم باید اجازه بدهم زمان بگذرد، آن شوقِ لحظهای بخوابد و او من را با همه ابعادم ببیند و مثل همین موارد اخیر متوجه شود من را نمیخواهد، هیچکدامِ این اتفاقات نمیافتاد..
کاش یک بار به جای اینهمه زمزمه بیفایده زیر گوشمان که اگر دوستپسر و رابطه عاطفی خارج از ازدواج داشته باشید خدا دوستتان ندارد و میروید جهنم، یکبار برایمان منطقی و روشن از سازوکار دستگاه فکری و هورمونی و جسمی پسرها -یا دستگاه فکری دخترها برای پسرها- میگفتند، بیآنکه با نهی از این کار، و ایجاد ترس از اینکار، این مفهوم را به ذهن متبادر کنند که دلایل و منطقشان در راستای نفی هرگونه رابطه است. این شاید راه بهتری بود برای جلوگیری از وقوع چنین خسرانهایی..
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا