خرید بک لینک

شنیدن


متن اولیه را نوشتم، بچهها بدشان نیامد. احتیاج به اصلاحات دارد، اما هماهنگ نمیشویم سهتایی با هم. نمیخواستم تا جمعه که روز آزمون است، بیرون بروم، اما بچههای مستند خواستند برای گفتگوی بعدی پنجشنبه برویم بیرون؛ روی گفتگوی قبلی نویز افتاده و انگار نمیتوانند نویز را بردارند. من خوشحال شدم، آن روز ذهنم بسیار پراکنده بود، حاشیه زیاد گفتم و چیزهای مهمی را نگفتم یا فراموش کردم بگویم، و چیزهایی هم البته گفتم، که نباید. و حالا که مجبور شدم پنجشنبه بیرون بروم، میخواستم با آن دوتادیگررفقا هماهنگ کنم که وقتی متنِ من را اصلاح میکنند خودم هم باشم! اما یکیشان احتمالا نتواند بیاید..


پنجتا قرار باید بگذارم. فاطمه را یک ماه است، شاید هم بیشتر، که ندیدهام، و از آنجا که من و او عادت به چت نداریم، نمیتوانیم زیاد صحبت کنیم و این یکی از عذابآورترین اتفاقاتِ این روزهاست.

به طور کلی حوصله هیچکس را ندارم. همهچیز به نظرم مبتذل میآید. اینکه غذا میخوریم، اینکه میخوابیم، اینکه دنبالِ دوست داشتنِ آدمهاییم و اگر کسی را دوست داشته باشیم مدام از او حرف میزنیم یا برایش مینویسم یا یک موضوع را آنقدر برجسته میکنیم که تمامی ابعاد زندگیمان در سایه آن فرو میرود و بیوجود میشود، انگار داریم در یک فیلم زندگی میکنیم و بناست بگوییم ژانر زندگی ما عاشقانهست، ژانر زندگی ما اکشن است، بیوگرافیست، معماییست! و برای نشان دادنِ آن، بقیه قصهها را کنار میگذاریم و فقط یک چیز هستیم. یک مادر، یا یک معشوق، یا یک عاشق، یا یک دانشمند و فوتبالیست و موزیسین. بقیه کارها به آن نسبتی وجود خارجی دارند که در داستانِ اصلی به وجود داشتنشان احتیاج باشد.



احساس میکنم تمامِ زندگی قبلم در خوابی گذشته، انگار تصمیمها را من نگرفته باشم، انگار کسی که آن حرفها را زده من نبودهباشم، انگار سایهای برآمده از ناخوداگاهم، تمام زندگیام را اداره کرده، بیآنکه چیزی به من گفته باشد، و حالا من بیدار شدهام، چیزی از خواب شبِ قبل به یاد ندارم، اما همهچیز اتفاق افتاده، دنیا در جریان بوده، و حالا من با اثراتِ تصمیمهایی دست و پنجه نرم میکنم که من نگرفتهام اما همه از چشم من میبینند چون من گرفتهامشان، و با فاجعههایی روبهرویم که در خواب آنها را آفریدهام اما واقعیت دارند، و از خودم عصبانیام، و از خودم متنفرم، و میخواهم آن کسی را که در من است و مسئول تمام این وضع است چارمیخ کنم و سنگ روی سینهاش بگذارم تا بمیرد؛ اما آن منم! خودم..



تو نیستی، تمام جهان خالیست، این، کلیشهایترین جمله عاشقانهایست که هیچگاه تن به ابتذال نخواهد داد؛ تو نیستی تمام جهان خالیست، من این را هربار ادا میکنم در گلویم پایه میزی را به زمین میکشند انگار؛ صدایم صاف و اتوکشیده نیست. یک غمی آنجاست که نمیگذارد جمله بیخطوخش بیرون بیاید و سالم به گوش تو برسد. صدای غمگین من هیچوقت کلیشهای نمیشود، آن لحظهای که مشتی از درون گلویم واژهها را میگیرد و واژههای منعطف، حرف میشوند تا از لای انگشتهایش بیرون بریزند، پس تو، یکسری صدای نامفهوم میشنوی که دارد ملتمسانه از تو خواهش میکند باشی، که بیایی ببینیام، که بگویی بیایم ببینمت.. تو نیستی تمام جهان خالیست! من به زندگیام ادامه میدهم، اینجا فیلم نیست، اینجا زمان متوقف نمیشود، اینجا تا ددلاین من چهار ماه مانده فقط، جهان منتظرِ من نمینشیند تا در غمت بگریم و تب کنم و بسوزم و من مجبورم روی پاهایم راه بروم با لبهایم بخندم با دستهایم بنویسم، انگارنهانگار تو نیستی، دیگر هیچوقت نیستی، هیچوقت نخواهی بود نمیخواهی باشی.



انگار دور خودم میچرخم. ده تا کتاب را همزمان میخوانم، به دهها چیز همزمان فکر میکنم، و احساس میکنم تمام جهان روی سرِ من آوار شده. روزی سهچهارتا لیوانِ بزرگ قهوه میخورم، گاهی به خودم میآیم و میبینم مدتهاست خیرهام به دیوارِ روبهرو، تصویری از خودم وقتی که خوشحال بودهام ندارم، اینکه چگونه خوشحال بودهام را یادم رفته، اینکه وقتی خوشحال بودهام چه حسی داشتم یادم نیست، انگار منِ پیش از این روزها بهتمامی از ذهنم پاک شده و من حالا با انسانِ جدیدی روبهرو هستم که باید تمام حسها را دوباره به او بشناسانم، به انسانی که نمیداند خوشحالی چیست و چگونهست و به انسانِ محتاطی که تا نداند شکل صورت و هیجان و ابراز شعفِ هنگامِ خوشحالی چگونه است، جرئت خوشحال شدن ندارد. جرئت یک خوشحالی بکر، جرئت آفریدنِ گونه دیگری از خوشحالی.



خودم را نمیشناسم. کاش بودی من را به خودم میشناساندی. دلم برایت تنگ شده. گاهی آدمها نمیتوانند حرفِ دیگری بزنند، بلد نیستند، با کلمات هفتپشت غریبهاند، و مجبورند تنها بگویند دوستت دارم یا دلم برایت تنگ شده. اما باید بدانی وقتی من این را میگویم، منی که واژهها را فرا میخوانم و واژهها موزون، به آوازِ من به رقص میآیند و در خطوری شاعرانه میان مشتهایم جا میگیرند، وقتی من این را میگویم، یعنی تا چه حد عاجزم از گفتنِ هرچیز دیگری، تا چه حد بدحالم، تا چه حد دلتنگ.



این روزها قبلِ فرو رفتنم به خواب، درست در لحظاتِ قبلِ فرو رفتنم به خواب، همان رؤیای همیشگی را میبینم. خودم را که با موهای کوتاه، و پیراهنی خنک و نخی، سوار دوچرخهام، هوا ابریست اما بنا نیست باران ببارد، و من در جادهای رکاب میزنم که دو سویش گندمزارهای دروشدهست: زردی که سایه ابرها کمی تیرهاش کرده. میروم، میروم، چنان رها، و چنان خوشحال، و آنقدر آزاد، که انگار هیچکس در هیچجای دنیا گرسنه نیست، و جهل هیچ انسانِ دیگری را به خاک نمیسپارد، و ظلم مدتهاست از گستره زمین به جای دوری در فضا رفته. یا ناگهان احساس میکنم زیر ستارهبارانِ کویرم، تنها، و ستارهها الآن است که روی سرم سقوط کنند.. میروم روی دوش باد و میدوم و وقتی زیر بارش ستارههای روشنِ دفن میشوم، به خودم رجعت میکنم، خودم را از دور میبینم، خودم را بازمیشناسم، و دیگر با خودم غریبه نیستم.



پنجره را نمیبندم. سرما تمام اتاقم را گرفته. هوا، هوایِ آن روزِ ایستگاه است، که رفتی. انگار وسط یک تابستانِ زردِ سمج، که لباسهای خیسِ عرقت به تنت چسبیدهاند، ناگهان هوای تازهای از روزنهای، نه، حفرهای که زیاد هم کوچک نیست، هجوم بیاورد و تمام تنت را معلق کند بین زمین و هوا.. خوشایند و وحشتزده! من خوشحال بودم که بالأخره کندی و رفتی، تو خوشحال بودی، تو یک چیزی داشتی با خودت، یک دانهای داشتی که توی خاک هرجا جز اینجا شکوفه میکرد. من خوشحال بودم که بناست شکوفه کنی، اما چیزی درونِ من، چنگ میکشید روی قلبم چون من دلم برایت تنگ میشد، چون من دلم برایت تنگ شده، چون من میخواهمت، همین حالا میخواهمت، ...



هوا ابریست عزیزم؛ هوا سرد است، من تنهام! من بیتو دنبالِ خودم هم دیگر حوصلهای نیست که بگردم..



زمان به سرعت میگذرد، برای من سریعتر.

باید فراموش کنم چه روزهایی داشتیم، باید فراموش کنم تو روزی اینجا کنار من بودهای هرروز، هرلحظه، تو دیگر برنمیگردی، من تو را از فاصله میبینم، با صورتت، با دستهایت، با شکلِ خندیدنت خداحافظی میکنم، و تو را تنها میگذارم، من احساس میکنم تو از من میروی، من تو را میبینم که از من میروی، من خالی شدنِ درونم از تو را درمییابم. باید سریعتر بیافرینمت.. تو ایستادهای منتظر قطار، قطار میآید، و تو سوار میشوی میروی میبینمت؛ انگار مردهام. برای همیشه میروی. و من باید دوباره بسازمت، کسی را که همه گمان میکنند تویی اما نیستی.. تو رفتهای، دیگر هم برنمیگردی.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 1:58

صفحه بندی