یکی از بچههای دوره که نمیدانم کیست -احتمالا خطش را عوض کرده- sms داده که میخواهم بروم دیدار رهبری و مدالم را تقدیم(؟) کنم یا نه، و گفته که اگر میخواهم، باید تا فلان روز مدالم را ببرم پیش فلان آقا در دانشکده روانشناسی دانشگاه تهران. خب؛ راستش من اصلا نمیدانم مدالم کجاست. یعنی اصلا نرفتم مدالم را بگیرم. احتمالا انداخته باشندش دور. ننداخته باشند هم من هیچوقت نمیروم آن را بگیرم. و بعد، واقعا چه کسی میتواند چنین چیز بیارزشی را ولو نمادین ببرد تقدیم کند؟
من پُرم از حسرت کارهای نکرده. از نظرِ من هرکس در دوره دبیرستان یک بار هم طرف المپیاد نمیرود، یا لاأقل به فکرش نمیافتد، ترسوست. آدمهایی که مثل یک موجود رقتانگیز به درسهای مضحک دبیرستانی میچسبند و پیِ نمرهی ماکس فیزیک و ریاضیات پیشِ پا افتاده دبیرستانند، حال من را به هم میزنند. بزرگترین ظلمی که در حق خودم کردم، انتخاب اولویت اشتباه و از دست دادنِ فرزانگان بود. دومین ظلمی که در حق خودم مرتکب شدم، جدی نشدن برای المپیاد نجوم یا ریاضی از اول دبیرستان بود. مدرسه ما یک مدرسه بسیار خموده بود با بچههای بیشعور خرخوان، که دوست داشتند چیزهای دیکتهشده را بخوانند و نمره بالا بگیرند. در مقابل من بودم با یک خروار سؤال که معلمهایم حتی جوابشان را بلد نبودند، و مسخره شدم، و خوابیدم، من دقیقا تمام چهار سال دبیرستان را خوابیدم. اول دبیرستان، همزمان من را نابود کرد و ساخت؛ اعتبار مدرسه و معلمهای احمقش برایم فروریخت، اما در مقابل، خودم هم کار خاصی، جز مطالعات پراکنده و پژوهشهای بیسرانجام نکردم.
چند شب پیش داشتم از شدت گریه قالب تهی میکردم. در یک لحظه غریب، به خودم نگاه کرده بودم، و یک موجودِ شرمآور بیدستاورد دیده بودم. وسط اتاق از مواجهه ناگهانی با وجودِ رقتانگیز خودم، در تاریکی شبی که از پنجره نور چراغ را کنار میزد، روی زانو زمین افتادم و شروع کردم با شدتی وصفناپذیر، گریستن. شبی بدتر از آن شب در تمام زندگیام سراغ ندارم. آن شب، پایههای فکری تمام مکاتب دنیا، به شکل ارواح سرگردان از مغزم میگذشتند، موسیقیها، فیلمها، صحنههای پراکنده و بیترتیبی از وقایع بیسروته زندگیام، و جزئیاتی که منِ امروز را آفریده بود، جزئیاتِ معناداری که به خودی خود، در بیاهمیتترین موضع واقعه قرار میگرفتند؛ و من خودم را در آن میان دلبسته مکتبی میدیدم که اثباتِ حقانیتش از دستِ ذهن حقارتآمیزِ من برنمیآمد. خودم را دلبسته انسان میدیدم، در انسانیترین شمایل خودش، وقتی که حدود را گذرانده و از شهوت تهیست، از کذب خالیست، و همه، صداقت است در کوچکترینِ رفتارها.
من تقریبا به هرکس در اطرافم هست، المپیاد را به قوت سفارش میکنم. المپیاد زندگی آدمها را دستخوش تغییرات نهچندان کوچک میکند. ورود به این حوزه، حتی اگر نتیجه نهایی هم در پی نداشته باشد، آدمی را با نوع جدیدی از سبک زندگی، و با آدمهای جالبِ دستچینشده آشنا میکند، که این خود میتواند بابی برای فهمِ پوچی انواع بشر معاصر باشد. غیر از آن، تلاش برای رسیدن به چیزی که بچههای تراز(!) در مدرسههای تراز برای آن تلاش میکنند، به تو جدیتی میبخشد که رقابتهای دبیرستانی هیچگاه به تو نمیدهند. استادهایی را در یک مقطع کوتاه تجربه میکنی که شاید هیچگاه در تمام عمرِ پیش رویت، آنها را نبینی و زندگی حرفهایات اصلا از اینکه پای درسشان بنشینی جدا باشد.
غیر از اینکه بخواهم المپیاد را، که یک نمادِ شرمآور از تسلط طبقه بورژوا بر تمام جنبههای زندگی شهریست، دستاورد بدانم، مسیری که یک دانشآموز از یک مدرسه نمونهدولتی باید طی کند که به رقابت برای مشخص شدن رنگِ مدال برسد (دو، یا سه مرحله آزمون) (که البته فکر میکنم تابهحال کسی از یک مدرسه عادی در آن کلاسها ننشسته باشد) جدیتی در یک بچه شانزده تا هجده ساله به وجود میآورد که حتی اگر به چیزی منتج نشود، بعدها به دردش خواهد خورد و یا اگر بشود، باز، بیپایگی تمام پیشفرضهای آدم در زندگی را، و پوچی پس از یک تلاش نسبتا بزرگ -در مقیاسهای موفقیتهای ایرانی!- را به آدم اثبات میکند.
من چهار سال دبیرستان را بهتمامی تلف کردم. میدانم نشستن و حسرت خوردن، کارِ به اصطلاح خودم حرفهایها نیست، اما من واقعا برای آن روزها پر از حسرتم. روزهای دبیرستان، وقتی ساعاتی هم از ظهر گذشته بود و بعد از چندزنگ درس سنگین تخصصی به خانه میآمدم، باورم نمیشد در آن ساعاتِ محدودی که تا پایان روز مانده، بشود کاری کرد، برای پُربار شدنش. آن روزها من با حرص به کسانی که میگفتند این روزها بازنگشتنیست، برنامه چهارشنبههای دوم دبیرستان را نشان میدادم، که چهارزنگ طاقتفرسا، تخصصی بود. سالِ اول، وقتی آن معلم فیزیک احمق، من را از همه شوقم برای پرداختنِ جدی به فیزیک خالی کرد و فیزیک برای همیشه به دلناخواهترین درسِ من تبدیل شد (البته بعد از شیمی در پیشدانشگاهی که با آن استادِ وحشی، باعث شد همین حالا هم برای باز کردنِ شیمی دچار حالات وحشتزدگی شوم)، هیچوقت فکر نمیکردم یک روز برای ساعاتِ رخوتزده زنگ فیزیک که میزِ آخر میخوابیدم حسرت بخورم و فکر کنم که میشد بهتر مصرفشان کنم. مدت زمانی از عمرم را که صرف تماشای فیلمهای نهچندان مهم کردم، مدتزمانی از عمرم را که صرف خواندن رمانهای خوب اما بیهیچ فایدهای برای فهم روحیات بشری در مختصاتی متفاوت از فضازمان کردم، مدتزمانی از عمرم را که در آن توییتر احمقانه گذراندم، مدتزمانی از عمرم را که در این وبلاگ احمقانه نوشتم، مدتزمانی از عمرم را که خوابیدم، هیچوقت فکر نمیکردم در عنفوان نوزدهسالگی، یک شب به هیکلی غولآسا از بیهودگی دربیایند و به من هجوم بیاورند، به من که تنها بودم و اطرافم همه بیهودگانی بودند که چیزی از درد من نمیفهمیدند. آن شب من به تمام چهلسالههای امروز، که حرفی برای لحظات دهشتناکی که در حال تجربهشان بودم، نداشتند، لعنت فرستادم. به همه سیسالههایی که مهمترین دهه عمرشان گذشته بود و حتی اندازه مویی، سعی نکرده بودند برای بیپناهی یک شبِ دختربچهای نوزدهساله، حق را از باطل تمییز دهند. به همه آنها که میتوانستند عمری بگذارند تا من آن شب، آن لحظات، تا آن حد سرگردان و بیپناه و ترسیده نباشم، و قلبم از شدت هیجان و غم توأمان، از راههای نرفته پیشِ رو، از بارهایی که روی دوش احمقهای رؤیانمردهای مثل من است، در حال انفجار باشد، واقعا در حال انفجار باشد، و آنچنان اشک بریزم که رگهای پیشانیام برجسته شوند، انگار لحظهای بعد فرومیپاشند.
همان وقت، مامان آمد توی اتاقم، و به عادت همیشهاش وقتی گریه من را میدید، خواست حرفهای خندهدار بزند. سعی کرد بفهمد برای چه گریه میکنم، اول نگفتم، مدام اصرار کرد و گفتم که ناگهان با شدت شرمآوربودنِ خودم مواجه شدهام و نمیتوانم جلوی اشکهایم را بگیرم. شانهای بالا انداخت، و به شکلِ بچهم ازدست رفت ـی نگاهم کرد، و رفت.
گمانم یک چیزی در حال اتفاق افتادن است، شبیه اضطرابِ اثباتشده فومو؛ اضطرابِ تازهپدیدآمده قرن ارتباطات. fear of missing out. ترس عقبماندن، ترس بدتر بودن اسم دانشگاه، کمتر بودن تعداد سازهایی که یاد گرفتهایم، تعداد زبانهایی که بلدیم، تعداد کتابهایی که خواندهایم، تعداد واژههای نامأنوسی که میدانیم، تعداد مدرک مهارتها، غذاهایی که بلدیم، ارتباطاتی که داریم، و اینگونهست که داریم لذت یاد گرفتن را بر خودمان زهرمار میکنیم، اما این روزها وقتی به اوضاع جهان نگاه میکنی، یاد گرفتن حتی به کالای لوکسی بدل شده که هرکسی نمیتواند از آن لذت ببرد، چیزی که باید در خانواده خاصی به دنیا آمده باشی، یا فرد خاصی را در یک دوره مهم از زندگیات ملاقات کرده باشی، که در تو به وجود آمده باشد.
اما چیزی که من به آن دچار شدهام از این نوع نیست. آخرین باری که سعی کردم کسی را با دانستههایم مرعوب کنم یادم نیست، و اگر این کار را کرده باشم هم، احتمالا فقط و فقط برای خسته بودن از شنیدن حرفهای مضحکِ بیسوادانه درباره همهچیز بوده، چیزی که من از آن حرف میزنم، از جنس یأس برای نوع بشر است. از جنس ترس برای آینده جمعی. از جنس نگرانی برای تغییر هویت جمعی انسان، به حاشیه رانده شدن ماهیت انسان، نادیده گرفته شدن موجودیتش.
پر از دردم، پر از وحشتم، پر از حس عقبماندگی و یأس. از هرچیزی به یک موضوع یأساندود میرسم. از نموداری که نشان میداد از سال 1500میلادی تعداد کالری دریافتی به ازای هر نفر در ایالات متحده، بریتانیا و فرانسه، (البته نمودار هر کشور با تاریخ آن متناسب بود، نمودار بریتانیا از 1500 شروع شده بود) تا 2013، افزایش یافته، به این فکر کردم که چنددهنفر چنددهروز شبانهروز برای تهیه چنین نموداری زحمت کشیدهاند و ما چرا در ایران این را نداریم. از خواندنِ مقالاتی که در روزنامههای مختلف جهان درباره آیندهپژوهی چاپ شده، به این میرسم که وقتی دنیا با چنین سرعتی در حال پیشرفت و ارائه و طرح مکتب است، این حوزه احمق درخودکپیده به سکر کدام مرگ فرو رفته که هیچ تلاشی برای طرح دین لاأقل به عنوان یک مکتب حدأقلی نمیکند فقط برای همین امروز، نه حتی برای آیندهای که بناست رباتها ما را کنترل کنند! از دیدنِ بودجههای MIT که تا این حد خودکفاست، یاد این میافتم که ما در ایران عملا هیچ بودجهای حتی در بهترین دانشگاههای صنعتی، برای پژوهش نداریم. به خبرهای دستِ اولی که از نسل سوم حزبالله رسیده فکر میکنم، به اینکه چقدر گمان میکردم آنجا پر از جوانهای تروتازه آرمانخواه است، به جهانِ عربِ مُرده که هویت خود را باخته، به فقدان موسی صدری که هویت را به شیعه جهان عرب برگرداند، به اینکه من چقدر با این سرعت از رسیدن به سیر تغییرات جهان ناتوانم! به اینکه چقدر ناچیزم! به اینکه چقدر نگرانم از چگونگی مقصدی که دنیا به آن روانه است، دردِ من دردِ عمیق انسان است؛ دردِ رؤیابافانه، دردِ احمقانه، دردی که مدتهاست زیر اخبار بمبارانهای شیمیایی و گرسنگی و فقر و آن کودکِ فالفروشی که با لحنی رمیده از من پرسید فال؟ گم شده.. دردی که شبها خواب را از چشمهای هیچکدامِ شما مدعیان احمق نربوده. دردی که هیچکدامِ ما احمقها را بیخواب نکرده..
مدال؟ دیدار رهبری؟ اگر بنا باشد بروم کسی را در این مقام ببینم، با سر بالا میروم.. سرِ بالا..
از اینکه موجود شرمآوری مثل من در جهان وجود دارد، از مولکولهای اکسیژن، نور آفتاب، و گیاهان فوتوسنتزکننده و هندوانهای که دو ساعت پیش خوردم، عذرخواهی میکنم..
پ.ن: میدانی، این روزها زیاد یاد آن لحظهای میافتم که روی صحنه، موقع اجرا برای چندتا آدم به اصطلاح مهم، دیالوگ را یادم رفت.. دیالوگ را یادم رفته. حرکت بعدی را یادم رفته. از آن پشتمُشتها کسی باید برساند.. روبرویم کی بود؟ مَهی؟ مَهی رساند.. توی ماشین وقت برگشتن درحالیکه یک تکه از دکور را از پنجرههای دو سمت ماشین روی سقف نگه داشته بودیم، چقدر همه دعوام کردند.. چقدر همه دعوام میکنند.. چقدر من این روزها در شکستخوردهترین حالت خودم هستم..
پ.ن دو: میدانی، إن الانسان لفی خسر؛ الان من هرچقدر بروم بغل گوش یکی چهارسال کوچکتر از خودم بخوانم، که این روزها جا دارد هرچقدر توش کار بچپانی، باور نمیکند، گلایه میکند از خستگی بعد از مدرسه، میگویم برو المپیاد بخوان، میگوید اگر نشود کنکور را باختهام.. الا الذین آمنوا؟
پ.ن سه: دوسهروز است درد میپیچد توی قفسه سینهم، میپیچد، میپیچد، میپیچد..
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
تاريخ: يکشنبه
26 فروردين
1397 ساعت: 3:31