خدایا، در این لحظه از عزیزترین روزِ سالت، برای بار هزارم، به تو که میدانم قرار است همه برنامههای توی ذهنم را به هم بریزی، میگویم، این زندگی من نیست؛ و میدانم باز تو آنقدر قدرتمند و قدری که انگارنهانگار من چنین حرفی زده باشم و اصلا داد از تو به کجا ببرم؟ به دادگاهِ خودت؟ روا مدار خدایا. روا مدار. بنده نابنده کوچکِ ضعیفت این پایین پوکید؛ روا مدار. قسم به خودت، اگر نگفته بودی من را از خودم بهتر میشناسی، گمان میکردم نمیدانی در این شهر غریب، اینجا، بر ما چه میگذرد، حالا که میدانی اما، به این سردردِ عصبی، به این چشمهای سرخ و به این صورتی که از گریه میسوزد رحم کن، من خسته شدم انقدر گفتم و انگار نشنیدهای، من امید دارم از تو برمیدارم، کاش میدانستی چه حالی دارد تمام امید و راه زندگیات برای کسی باشد و تمام حرفهایت را به کسی بزنی و بعد انگار با دیواری، خدایا، ای کاش میدانستی این بشرِ عاجز در توهم توانایی، چقدر مشکل توانسته تا اینجا باور کند هستی، وقتی کتاب تاریخ را ورق زدهای و من را انداختهای در بیمعجزهترین قرنِ اعصار؛ خدایا، ای کاش میدانستی این انسانِ تنهایِ هضمشده در تضارب اذهان، چقدر سخت توانسته تا اینجا باور کند هستی، وقتی روزها را از نظر گذراندهای و انداختیش در عصر فروبستهترین دهانِ خودت؛ خدایا، من به راهی که پیشِ پای ما گذاشتی، شاید برای این ایمان دارم، که میدانم میدانی تمام تاریخ بشر کمتر از لحظهای بوده در آنچه آفریدهای، و باز برایت مهم مانده که هر کدام از آدمهایت کجا بروند؛ خدایا، اگر برایت مهم است، اگر میشنوی، اگر میدانی، یکی از آدمهایت اینجا توی این مختصات و جغرافیا رو به نابودیست. نابودی. واقعا نابودی.
خدایا از اینهمه اختلافی که خوبِ من با خوبِ تو دارد، به خودت گله دارم. خدایا از اینهمه سنگینی که در راضی شدن به آنچه بعد از عمری به درودیوار کوبیدن برایم خواستهای، بر سینهام تحمیل میشود از خودت به خودت گله دارم. خدایا از اینهمه سختی سنتهایت به خودت گله دارم. از اینهمه سکوتت در برابر کسی که تا همینجا هم به زحمت توانسته مؤمن بماند، از اینهمه سکوتت در برابر قومی که به غلط دست و پا میزنند و به تو گمان خوش میبرند، خدایا از خودت پیش خودت گلهمندم.
اگر نبود آیه صریحت که از خودمان به ما آگاهتری، بگذار نگویم که شک میکردم.. شک میکردم که بدانی مؤمن ماندن در عصری که انسان مذبوحانه میکوشد حدأقلمرزهای حیوان نشدن را حفظ کند، بی پیامبری که هرشب کنار گوشمان از روزهای خوب بگوید چقدر سخت است، شک میکردم که بدانی مؤمن ماندن در قرنی که میزانهایش بههیچ نسق و با هیچ معیار، شبیه روح من نیست، چقدر سنگین است، شک میکردم بدانی اصلا دیگر دلیلی برای مؤمن ماندن نمیماند کمکم..
خدایا، نمیخواهم انقدر عاجزانه و رقتانگیز به پیشگاهت بیایم، چون در قاموس ما، تو کنار انسانی نه روبروی انسان، و برای کسی که کنار توست، مفاهیمی اینگونه، از این دست، رقتانگیز یا عاجز یا توانا یا قَدَر، موضوعیت ندارند؛ پس قبلِ آنکه هیکلِ محدودم را با رگها و خونِ نجسِ درونش، به روبرویت بکشانم، نگاهی به جای خالیات در هوا بیندازم، پوزخندی بزنم و با بقیه بشر به سمتِ ناکجاآبادی که میروند روانه شوم، به این عزیزترین روز سالت قسم، من را دریاب.
پ.ن: کاش میشد ایمیل زد به اسکورسیزی و به او گفت، باید ابتدای Silence، آیهای از کتاب مقدس مسلمانان را بنویسد؛ ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا بأنفسهم.
پ.ن دو: بعدها کسانی که پس از ما خواهند آمد، این عصر را، عصر سکوت خدا نام خواهند نهاد.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا