خرید بک لینک

1.

من هیچگاه از تعریفی زیاد خوشحال نشدم، همانقدر که از قضاوتهای ناعادلانه و اشتباه و فحشها و بدوبیراهها، چراکه من یک شهروند متوسطم و مثل همه آدمها روز خوب و بد دارم، گاهی به تمام جهان آنچنان عمیق خندیدهام که شاید گمانِ چندنفری را در راه، نسبت به کلیت انسانها تغییر داده باشم، و گاهی بهرغم تلاشم برای فروخوردن احساسات، آنچنان در میانه خیابان به پهنای صورت گریستهام و دویدهام و به آدمها تنه زدهام و عذرخواهی نکردهام، که انگار در جنگی نابرابر خانه و مزرعهام را سوزانده باشند و من را که کوه غیرت و سرسختیام، با تفنگی که روی شقیقه معشوقم گذاشتهاند به زانو درآورده باشند، و از خانه خودم، از خانه خودم، بیرون انداخته باشند.

آدمها همگی، یکدیگر را بر مبنای مشاهدات محدود قضاوت میکنند و صفاتی بسیار کلی به یکدیگر نسبت میدهند، حال آنکه انسان موجودی بسیار پیچیدهتر از آن است که اصلا بخواهد در دوگانههایی مثل مهربان-خشن، درونگرا-برونگرا، خوب-بد، زشت-زیبا، آرام-شلوغ، دستهبندی شود؛ پس من یک روز که از یک قضاوت ناعادلانه بسیار ناراحت و خشمگین بودم، با خودم عهد کردم آنچه را که دیگران از من میبینند و بر پایه مشاهدات محدود دربارهام گمان میکنند به رسمیت نشناسم، چراکه من بیتعارف خودم را میشناسم، و نه آنقدر بدم که همگروهِ بیعارم که باعث شدم از گروه ترکش بدهند میگوید، و نه آنقدر خوبم که یکی از آنها که دوستم دارد گمان میکند.

اما، از شنیدن یک چیز راجع به خودم، بسیار خوشحال شدهام، خوشحالی بلندمدتی اندازه یک روز، و نه چندلحظه. و آن چیز این بود که بعضیها راجع به من میگویند او در کارش بسیار جدیست. چیزی که این روزها نیستم، چیزی که این روزها بسیار آن را کم دارم، جدیتی که گمش کردهام، جدیتی که در من وجود داشت که باعث میشد بیتوجه به جو استرسزا، به تلاشم ایمان داشته باشم و به این سنت خداوند که او محاسبههایش فرق میکند، و او لحظهها را نمیشمارد و او مفهومی بیزمان است که گاهی در میزانش، وزن یک لحظه کسی از وزن یک سال کسی بیشتر است، و من این روزها تمام حواسم پی محاسبههاست، نه محاسبههایی از جنس حق، و نه محاسبهای برای به راه کشیدن خودم و رهاندنِ خودم از خسارتها، که محاسبهیی از جنس تبرئه خودم، محاسبهیی برای تسلیم شدن زودهنگام، برای توجیه، برای یک جا نشستن. روزگاری آدمها در من جدیتی تمامناشدنی میدیدند که باعث میشد فریادها و سختگیریهایم را به جان بخرند و بخواهند کنارِ من و نه آدمهای دیگر، کاری را به انجام برسانند؛ جدیتی که باعث میشد نگاه از تمام علل و شرایط و اطراف و استرسها و اندوهها برگیرم و هنگامی که بدترین اتفاقات روی سرِ زندگی شخصیام آوار میشد به کارم ادامه بدهم و در انتها به پشت سرِ خودم نگاه کنم و باورم نشود این من بودم که این کارها را کردم.


این زیباترین تعریفیست که از زبان دیگران درباره خودم شنیدهام و من را بیشتر از چندلحظه، بلندمدت، اندازه یک روز، خوشحال نگه داشته چرا که درون خودم هم میدانستم واقعیت دارد: او در کارش آدمی جدی بود.






2.

زنداییام را بسیار دوست دارم. خب، خالههای من خودشان آنقدر درگیری در زندگیشان دارند، و بعضیهایشان شاغل هستند که فرصت پرداختن به زندگی تنها برادرشان را ندارند، اما رفتارهای بد دایی عزیزم که من بسیار دوستش دارم، با مامانجون و حاجیبابا، باعث شده که ما همگی خشمگین شویم، و البته این به زعم من بیشتر ربط به اخلاق سلطهطلب دایی دارد، تا اینکه به همسرش مربوط باشد، با این حال، بعد از ازدواج، او کمترین توجهی را هم که حاجیبابای عزیزم -که حالا از انجام کمترین کارهای خودش هم عاجز است- و مامانجون داشت، ندارد. خب، من به زنداییم میگویم یک زنِ باهوشِ باسیاست، و البته میدانم بسیار خوشقلب است و احتمالا این کارهایش از روی نابلدیست. در تنها روزی که در تعطیلات خانه نبودم و رفته بودیم قم، نشسته بودم کنار دایی، و داشتم میگفتم کار حالایت را رها کن و از حقوقش گلایه میکردم و میپرسیدم چطور دارد با این حقوق زندگی میکند؛ که مریم گفت ببین فاطمه، وحید میخواست شیفت دوم بره، من گفتم چه فایده که تو همهش نباشی؟ بذار من یه کلاس بیشتر بردارم که هردو با هم خونه باشیم. معامله خوبی نکردم؟ خب، لحنش خیلی تصنعی بود، من فهمیدم که او درواقع با من صحبت نمیکند، بلکه جلوی همسرش میخواهد بدون اینکه غرورش را بشکند یا بیاینکه منت درآمدی را که به خانه میآورد روی سر همسرش بگذارد، یا اصلا مسئله پول را مطرح کند، به شخص سومی که من باشم، جلوی همسرش به شکلی خیلی ظریف ابراز علاقه کند، و البته ابراز علاقهای سیاستمدارانه، که یعنی من هم کنار تو دارم برای این زندگی تلاش میکنم، چون دوست دارم تو بیشتر کنارم باشی، و یا حتی اگر این را نخواهم، وانمود میکنم که دوست دارم تو بیشتر کنارم باشی.

مامان همیشه به من میگوید تو زنِ بیسیاستی خواهی بود. خب، تقریبا هرکس پدرم را بشناسد میداند زندگی ما چهارنفر امروز زیر یک سقف، فقط و فقط و فقط، مرهون ازخودگذشتگی و سیاستِ مادرم است، که البته زود شکسته شدنش را هم به دنبال داشته و بیهزینه نبوده؛ اما، من همیشه در جواب مادرم میگویم زندگی عرصه سیاست نیست، مگر جایی که برای حفظش، اگر لزومی برای حفظش وجود داشته باشد، مجبور به آن باشی. اتفاقا سیاست، مخصوصا در حوزه عملیات روانی، چیزیست که از پدرم به من ارث رسیده، اما من همیشه همانم که میدانم منطق چه میگوید، و میدانم استنباط منطقی چیست، اما به حرف قلبم گوش میدهم؛ گرچه تا امروز همیشه پشیمان شدهام.






3.

فرزانه دیشب هویچ و فالودهبهدست آمد اینجا. پرسیده بود از وسایل هویچپلو چی ندارید؟ گفته بودم هویچ. و البته بعد از اینکه آمدم خانه و فریزر را باز کردم که مرغ بیرون بیاورم، دیدم هویچ فریزشده خلالی آماده هم داشتهایم.

شب، میخواستم مثل همیشه روی کاناپه بخوابم، که وحشتِ این چندروز تنهایی بالاخره باعث شد بروم توی اتاقم و بچسبم به فرزانه که داشت قرآن گوش میداد، و از او بخواهم کار هرشبِ مادرم را انجام بدهد و دست ببرد توی موهام و نوازشم کند. این شدت از لمسی بودنِ من، یک ویژگی آزاردهندهست، و اینکه مامان که یکی از معدود افرادیست که من اجازه میدهم لمسم کند یا دوست دارم لمسش کنم، به شدت از بغل کردن و نوازش کردن متنفر است، یک موضوع آزاردهنده دیگر. بههرحال، شب کنار فرزانه خوابم برد، و تقریبا تا ساعت هفتِ صبح، بین خواب و بیداری بودم. خوابهای آشفته میدیدم و میدانستم خستگی این خوابیدن خودش با چندساعت خوابِ دیگر در میرود، میخواستم بنشینم و عاجزانه مثل یک بچه از این بدخوابی گریه کنم، آنقدر گریه کنم که از خستگی گریه به خوابِ مرگ فروبروم و هیچی نبینم. از چیزهایی که توی خواب میبینم خستهام، چیزهایی که لزوما کابوس نیستند، وقایع آشفتهای هستند که در هزارتوی یکدیگر اتفاق میافتند و عجز من در خواب از متصل کردنِ آنها به هم، و ناتوانی ذهنِ منطقیام از نتیجهگیری از اتفاقات آشفته، من را تا حد مرگ و خودزنی به هم میریزد. بیدار شدم و دیدم فرزانه نیست، وقتی برگشت گفتم خود خدا هم راضی نیست این وقت شب باهاش راز و نیاز کنی، و پشتم را به او کردم و سعی کردم باز بخوابم، که اذان گوشیش مانع شد. بلند شدم، نماز خواندم و دوباره در سعیی بینتیجه برای خوابیدن دست و پا زدم و فرزانه همچنان تا طلوع مشغول نافله و اینها بود.

بعضیها با لذتی وصفناشدنی نماز میخوانند و از آن انرژی میگیرند. یک چیزی از نماز توی مدرسه به ما یاد دادهاند که آن را در ذهنِ ما تبدیل به یک موضوعِ تکراری کرد که آخوندهای نافهم در منبرها همیشه به آن سفارش میکنند. چیزی که چند هفته است ذهنم را مشغول کرده، این است که چطور میشود بار تکرار را از روی آیات و روایاتی که آخوندها و مدرسهها آنها را با فهم ناچیز خود به اضمحلال کشیدهاند برداشت؟ روزهایی، قرآنی که نرگس به من داده و همراهِ همیشگیام است و به خاطر ترجمه مفهومیاش که کمی مفصلتر از ترجمههای دیگر است، و کوچکی و خوشدستیاش، و صفحاتش که نشان هایلایترهایم رویشان است و صفحاتی که معلوم میکند کجاها بسیار بدحال یا خوشحال بودهام که آنقدر بهشدت گریستهام، بسیار دوستش دارم، باز میکنم، و وقتی آیات را میخوانم، کلمات جور دیگری در نظرم جلوه میکنند، و من یک لایه عمیقتر آیه را تماشا میکنم، آیه ظهور مییابد، تشکل مییابد، و از بند تکرارِ منبرها رها میشود و من چیزی شگفتانگیز در آن میبینم که قلبم را زیر و رو میکند. مفاهیمی شبیه صبر، شبیه عمل صالح، شبیه عذاب، شبیه آتش، شبیه پاداش و بهشت و خداوند و یاری خداوند و فرشتگان و جهان وحی و الهام؛ هیچکدام دیگر آن چیزهای تکراری نیستند.

یک جایی در زندگی هست که باید بین دین و اخلاق، دین و علم، دین و جهان، دین و واقعیت، دین و ایدهپردازی، دین و مدرنیته، یکی را انتخاب کنی، چون سازوکار جهان آنقدر پیچیدهست که گاهی دین را که عین اخلاق است در مقابل اخلاق قرار میدهد، دین را که عین علم است، در مقابل علم، دین را که درستترین نسبتها را برای رابطه انسان و جهان معین میکند در مقابل جهان، دین را که عین واقعیت و ایده است در مقابل واقعیت و ایده، و دین را که عین پیشرفت پابهپای پیشرفت پیچوخمِ روح انسان است، مقابل مدرنیته قرار میدهد، و من، گمانم، تصمیم گرفتهام به دلایلی که فعلا فقط برای خودم کافی هستند، به وحی ایمان داشته باشم و به جهان غیب ایمان داشته باشم و تصمیم گرفتهام زندگیام را آنگونه بنا کنم که کسی بنا میکند که میپندارد خدایی هست، نه به آن خاطر که وقتی خدایی باشد میتوانی بار خودت را، بار انسان را، بار ابدی انسان را روی دوشِ بینهایتی دیگر بیندازی، و نه به آن سبب که بخواهم به خدای نادیده پناه ببرم و سختیهای این دنیای زندانگونه را با او قسمت کنم، نه به آن خاطر که خدایی را بیافرینم تا به آن تکیه کنم، نه، چون احساس میکنم در هفتادسال زندگی در این دنیا، ناتمام و گنگ و خالیام.

از مهمترین کارهایم بعدِ رهایی از زندان، این خواهد بود: تحقیق در مفاهیم، مطالعه دین، و رهاندن مفاهیمِ بنیادی از زنجیر تکرارِ این حکومتِ وارفته، با این حوزه احمقانه فشل.







4.

من لاف زیاد زدهام. لاف لاقیدی، لافِ بیقیدی، لافِ خوش نبودن به خیال بهشت و نترسیدن از جهنم. مهم نیست که خداوند هنوز استخوانهای مرا نشکسته، که بفهمم جهنم چیست، پس اینها حرفهای امتحانپسندادهای هستند که ما در قاموس خود، آنها را لاف نام نهادهایم؛ اما، آنچه من را میترساند، نظام جزا و پاداش نیست، آنچه من را میترساند هدر رفتنِ استعدادهای روییدن خودم و دیگران است. آنچه من را میترساند این است که اگر کسی میتواند با دو دقیقه کمتر خوابیدن، با نگاهی به آدم کناری توی تاکسی، یا با نوشتنِ یک جمله پای تخته، معادلات زندگی کسی را تغییر بدهد، و دو دقیقه بیشتر بخوابد و توی تاکسی عبوس و درخودفرورفته موسیقی گوش کند و پای تخته هیچ ننویسد و مانع هبوطِ لحظههای عجیب درون آدمها بشود، چگونه میتواند بارِ این کارهای کوچکِ نکرده را از روی دوش خودش بردارد؟ آدمِ محدودِ نادان، جز پناه بردن به وجودی دانا، برای گرفتارِ این کارهای نکرده نشدن، چه چارهای دارد؟


زندگی من سرتاسر نشأتگرفته از تأثیرهای جزئیست. خیلی قبلتر، به علی اللهیاری میگفتم، من تنها کسی هستم در این جهان که میتوانم مدتها با خنده همراهِ اشک، راجع به تأثیر لحظههای خیلیخیلی کوچک در زندگیام توضیح بدهم، که همه را به فکر وادارد.

این روزهای بیکلمگی، وقتهای بیکاری مینشینم با خودم فکر میکنم به لحظههای کوچکی که از دست دادهام، و به همه لحظههایی که هزاران معلم در مدرسهها از دست میدهند، که اگر درست استفاده میشد، شاید تصمیمِ بزرگِ یک دانشآموز را در یک لحظه بسیار حساس، کاملا تغییر میداد، به این فکر میکنم بیآنکه بدانم خدایی تمام این نقشه را از بالا تماشا میکند و میچیند، به دوش کشیدنِ بارِ این زندگی، با این هیکلِ محدود انسانی، چقدر دشوارتر بود. به این فکر میکنم که بهرغم تمام تجاوزهایم از حدود الهی، با اینکه مدتهاست سعی کردهام خداوند را بفهمم و چون نتوانستهام، عصبانی و عصیانگر پا به زمین کوبیدهام و درحالی که پرههای بینیم از خشم و هوا پروخالی میشد رو برگرداندهام، امروز، در این لحظه، چقدر محتاجم رو به آن وجود نامتناهی برگردانم، زانو بزنم و از او برای بودنش، برای تماشای من و زندگیام، برای فرازِ یا من لایشغله سمع عن سمع، برای اینکه حتی در رها کردنِ من در طغیانِ خودم، از رویشها و شکفتنهای لحظهایام چشم نپوشیده، برای اینکه در تماشایم پلک نمیزند، از او تشکر کنم؛ که اگر نبود، به دوش کشیدنِ بارِ این زندگی برای انسانِ محدودِ خستهی تنها، چقدر سختتر میشد. و عقل را به کناری بیندازم، و بعد از مدتها از دوردستِ شهرِ ناکجاآباد خودم، سمتِ او بدوم، و خستگی و محاسبههای طاقتفرسا و ترسها و محدودیتهایم را، درون او، درون خودش، برای چند لحظهای واگذارم..






5.

تماشا؛ فعلی عمیقتر از دیدن؛ چیزی را با تمام جزئیاتش، با تمام نسبتهایش، آنگونه واکاویدن، که بتوانی حرکتِ بعدی را حدس بزنی. که چیزی را بهرغم پیچیدگی، با تمام ابعاد بشناسی.

تماشا.. چیزی را از عمقِ آن چیز، دیدن؛ آنگونه که آن چیز، خود ندیده باشد..

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: يکشنبه 26 فروردين 1397 ساعت: 3:31

صفحه بندی