1.
پدرم هروقت من رو میبینه میگه این چه رفتاریه؟ دختر که این رفتار رو نمیکنه، این رفتار مثل پسرهاست، یکم ظریف باش! اینجوری باش! اونجوری باش! منم تقریبا همیشه اصلا حالِ اینکه دهنم رو باز کنم ندارم. وگرنه میگفتم که دقیقا خود شما، شخص شما، باعث شده بعضی رفتارهای من بویی از زنانگی نبرده باشه. از یه طرف با مامانم لوس حرف میزنم، یا یکم زیادی خودمو به مامانم میچسبونم و بغلش میکنم، میگه این چه رفتاریه؟ تو چرا انقدر لوسی؟ باید محکم و باوقار باشی. تقریبا هروقت منو میبینه میگه تو عقل نداری. احساساتت به عقلت میچربه. احساساتت عقلت رو به حاشیه برده.
از اونور مامانمم هروقت منو میبینه گلایه میکنه که تو چرا نمیای مشکلاتت رو به من بگی. بعد یکی-دوباری که داشتم از شدت فشاری که روم بود، ترک برمیداشتم، پاپیچ شد که چته، منم توضیح دادم تا جایی که واژههای مناسب رو پیدا کردم؛ بعد خندید، سعی کرد منو بخندونه، درحالی که خب مشکل اونقدر سطحی نبود که با ادا و خندیدن گذری حل بشه.
اینا که چیزی نیست؛ خودشون با هم به تفاهم نرسیدن که بچه ایدهآلشون چه شکلیه. احساس میکنم بین دو کتفم پارگی هست انقدر از دو سمت کشیده شدم.
کاش اونقدر که مادرپدرها برای انتخاب اسم بچه با هم شور میکردن، یه بار هم مینشستن بچه ایدهآلشون رو در تعادل تعریف میکردن؛ که گرچه حالا ما به هیچجامون نیست که ایدهآلهای شما چیه و راه خودمونو میریم، ولی لاأقل میدونیم جلوتون چه ادایی باید در بیاریم.
2.
دیشب نسرین اومد باهام حرف بزنه. حالش همچنان بد بود. براش یه داستان سرخپوستی تعریف کردم. گفتم سرخپوستها هروقت دختر موردعلاقه یکیشون رو به جبر میدن به پسر رئیس قبیله، اون عاشقِ شکستخورده رو توی یک شب پُرستاره که باد از سمت شرق میاد، روی پاهای خودش میبرن تا قله بلندترین کوه یا تپه اطراف؛ در طول روز راه رو طی میکنن تا شب -شب پرستاره- توی قله باشن. بعد عاشق شکستخورده رو میشونن به سمت باد، دورش جمع میشن و آواز میخونن با این مفهوم که، تو طولانیتر از یه زن باردار این عشق رو حمل کردی، و اونو با خودت تا بالای این قله آوردی؛ الان باید اون رو به باد بسپاری تا این عشق رو با خودش ببره به آسمون و روشنیش رو به ستارهها بده. الان باید در جهت جریان حرکت جهان بشینی و این عشق سنگین و پاک و طاقتفرسا رو برای بقای جهان به باد و ستارهها و درختها هدیه کنی. و بعد دورش پایکوبی میکنن و خوراکیهای خوشمزه میخورن. بعد هم که برمیگردن پایین، اون عاشق شکستخورده بقیه عمرش رو صرف بازی با بچههای کوچیک و نگهداری از پیرها و موسفیدها میکنه، بر خلاف بقیه مردها که کار اصلیشون شکاره؛ چون روحش فراخ و زلال شده.
گفتم منم اینجا برات پایکوبی میکنم و خوراکیهای خوشمزه میخورم از دور.
واقعیت اینه که من از سرخپوستا اندازه خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پارهوقت، و چندتا فیلم، و چندتا کتاب آواز سرخپوستی، میدونم. اصلا هم نمیدونم چرا باد شرقی و باد غربی نه؛ این پایکوبی و خوردن خوراکیهای خوشمزه هم جزء ثابت داستانهای سرخپوستی منه. صرفا به دلیل علاقه مفرطم به خوراکیهای خوشمزه. و فقط خدا میدونه وقتی داستانهای سرخپوستیمو تعریف میکنم تا چه حد از خودم نفرت دارم، چون احساس میکنم سرخپوستها رو در حد یک نمونه از یک حشره پایین آوردم و بررسیشون میکنم.
ابتدای فصل سوم کتاب استعمارزدایی از روش، لیندا توهیوای اسمیت که خودش یک مائوریه، از میراتا میتا یک جمله نوشته:
ما تاریخی داریم که در آن، همانطور که یک دانشمند به یک حشره نگاه میکند، مردم مائوری را زیر میکروسکوپ قرار میدهند. آنان که اینگونه مینگرند، به خود قدرت تعریف کردن را هم میدهند.
حالا که تا اینجا رو گفتم، این رو هم بگم، همون ابتدا که کتاب رو شروع کردم، مدام فکر میکردم رفتاری که با بومیها در همهجای دنیا توسط نظامهای امپریالیستی شده، چقدر شبیه رفتاریه که در طول تاریخ با ایران داشتن. توی کتاب، لیندا اسمیت، به شکلی خیلیخیلی دقیق و جزئینگرانه، مفهوم و مثال رو به هم چفت کرده و درباره سیستم بازنمایی امپریالیستی صحبت میکنه، یعنی سیستمی که بومیها رو وادار میکنه خودشون رو در آینهی غرب، پس از مدرنیته ببینن. و این دقیقا همون اتفاقیست که برای ما افتاده! دقیقا از همون اول فکر میکردم توصیفاتی که از رشتههایی مثل مردمشناسی داره، چقدر شبیه شرقشناسی خودمونه. و ما چقدر شبیه نمونههای تحقیقاتی برای غرب بودیم، و خودمون هم این رو پذیرفتیم و حتی وقتی سنتها، جملههای فراگیر و شعرها و رقصهامونو جمع میکنن و دربارهش مینویسن و با ذوق و شوق دربارهش حرف میزنن، خوشحال هم میشیم، غافل از اینکه خواستگاه این اشتیاق به دونستن فرهنگ ما، یک نگاه از بالاست که نهایتا با انسانیت و خوشاخلاقی محقق تلطیف میشه.
کتاب رو بخونید؛ گمانم خوندنش مفید باشه.
کتاب رو لیندا توهیوای اسمیت، محقق و استاد دانشگاه مائوری، نوشته، احمد نادری و الهام اکبری ترجمه کردهن، و نشر ترجمان (نشر محبوب من) منتشرش کرده.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا