خرید بک لینک

این عکسه مال روز ورود به بیستسالگیه. سر صبح داشتم ویسی رو که همون روز توی خلوت پنج-شیشساعتهم ضبط کرده بودم گوش میدادم. سیوپنج دقیقه بود، توش چندبار زدم زیر گریه و گفتم که باورم نمیشه وارد بیستسالگی شدم و خیلی حس غریبیه. صدامم گرفته بود و جذاب شده بود. الان نوزده سال و چهار ماه و یازده روز از زندگیم گذشته.

من دقیقا وقتی زمانِ خیلی کمی به ددلاین مونده از کار میفتم. یعنی انقدر استرس و افکار منفی بهم هجوم میاره که دیگه توانایی هیچ کاری رو ندارم. کلا خیلی استرسی بودهم، همیشه، ولی نزدیکای زمان وقوع حادثه که میشه دیگه استرسم به اعلادرجه خودش میرسه. خیلیکارا سعی کردم انجام بدم، مثلا سعی کردم اصلا توی ژست گریهم قرار نگیرم. من وقتی خودمو جمع میکنم و میخوابم آماده گریهم. یا به درخواست بدنم برای خواب بیشتر پاسخ مثبت دادم و این چندروز هشت ساعت رو پُر کردم و مانع نشدم از به خواب رفتن. یا یه وقتهایی سعی میکردم تعادل خودمو در بدترین حال در آستانه گریه روی یه پا حفظ کنم، یا ساعتها با خودم انگلیسی حرف میزدم و سعی میکردم از لغاتی که اون هفته یاد گرفته بودم حتما یه جوری استفاده کنم و این سیپییوی مغزم رو درگیر میکرد و تبعا از درخواست دیوانهوار پلکهام برای رها کردن اشک پشتشون، میکاست. کتاب خریدم، چون کتاب خریدن حال منو به طرز شگفتانگیزی خوب میکنه، و حتی برای خوندنشون صبر نکردم تا بعد از کنکور، و یه تعداد نهچندانکمیشونو خوندم. نوشتم. مراقبه کردم به این صورت که یه مدت خیلیخیلی زیادی کاملا مثل روح رفتار کردم، یعنی اگر کسی فحش میداد انگار به یه فضای خالی توی هوا فحش داده، اگر کسی محبت میکرد یه واکنش ملایم، بر خلاف همیشهم که خیلی برونگرایانه برخورد میکردم. در طی این رفتارم این رو هم متوجه شدم که تقریبا همه آدمها از ضریب هوشی کافی برای فهم اینکه کی واقعا نمیفهمه داره بهش ظلم میشه، و کی میفهمه و با بزرگواری چشمپوشی میکنه، برخوردار نیستن.

خب، هیچ روشی کارگر نیفتاد. الان همون اندازه که از باز کردن کتاب تستم متنفرم، از خوندن این کتاب جدیدی که گرفتم، و از دیدن هر فیلمی هم متنفرم. دوست دارم بخوابم و گریه کنم. یه مقدار خیلی زیادی اشک دارم هر صبح که باید تا آخر شب تخلیهشون کنم. نیازمند یه شوک بزرگم که وارد نمیشه. پارسال هم همین بود، با اینکه تقریبا همه مباحث رو بعضا از روی چندتا کتاب تست، کامل زده بودم، یکی-دوماه آخر کاملا از کار افتادم و خراب شدم و تبعا کنکور رو هم خراب کردم. الانم هیچ کنترلی روی خودم ندارم و تقریبا مطمئنم که تو این هفده-هجده روز باقیمونده هم قرار نیست اتفاق خاصی بیفته. از همون اول موندن با وجود سهمیه مدال کار به شدت اشتباهی بود که کردم.

احساس میکنم به طرز فاجعهباری دارم با طبیعت خودم مبارزه میکنم. هرشب یه دور کامل از نه ماه بارداری و به دنیا اومدن بچه و شببیداری پای مریضیاش و واکسن و غذاهایی که قبل یه سالگی میخوره و از همه بیشتر چسبوندنش به بدنم، همه رو مرور میکنم. یه چیز کوچولوی نرم حس میکنم تو بغلم که اگه من نباشم میمیره. هرشب با وسواس میشینم موقعیتهای دشوار رو ترسیم میکنم و احتمالهای تربیتی رو میسنجم. اگه فلان شد، درستترین رفتار چیه. اگه این اتفاق افتاد، کمآسیبترین واکنش چیه. دیوانهم. خرم.

احساس میکنم واقعا روانی شدم.

چقدر رقتانگیزه که آدم خودشو سفت نگه میداره و مثل همه آدمای رقتانگیز دیگه همیشه در حال حسرت خوردن برای گذشتهست و خودشو رها نمیکنه و سعی نمیکنه خیلی صلحآمیز (از این واژه صلحآمیز هم متنفرم) با جریان زندگی همراه بشه. مدام حسرت کارهایی که نکرده، چیزایی که نخونده و جاهایی که نرفته.

این مدت یه چیز مهم رو فهمیدم، اونم اینه که من آدم بیکاری نیستم، برای زندگیم هدف دارم گرچه هنوز نمیدونم اون هدف دقیقا چیه، اما چارچوبها از من یه آدم منفیبافِ همیشهگریان میسازه، با یه واقعگرایی فلجکننده یا در نقطه مقابلش، ایدهآلگرایی فلجکننده. نمیتونم چارچوبها رو بپذیرم، چارچوبها با خودشون ددلاین میارن، با خودشون قفس میارن، و من همینجوریش، دیفالت، فوبیای گذر زمان دارم و روزا رو میشمارم و پایان هر روز به خاطر تموم شدنش گریهم میگیره، و این بازهبندی زمان و تعیین آخرین فرصت، بیشتر به من استرس میده.


دیشب متین زنگ زده بود، اون لحظه گوشیم دستم بود و جواب دادم، داشت توضیح میداد که برای یکی از پروژههای دانشگاهش با یه روانشناس خیلی خفن صحبت میکرده، و همسرش هم اون لحظه حضور داشته. خب اینکه متین به یکی بگه خفن، اونم تو حوزه روانشناسی، یعنی دیگه آخرشه. و خب میگفت جلوی خود طرف بیسوادی همسرش رو به رخش کشیدم و بهش گفتم انقدر با ژست همهچیزدونها روی صندلی نَشین. میگفت خانومه وا رفته. گفتم تو مجموع مواجههای که با دوتا روانشناس توصیهشده و یه مشاور داشتهم، انقدر تکراری و ساده بودن که حتی میتونستم حدس بزنم جمله بعدیشون چیه.


مجموعا اینکه من از اون دسته آدمهای مریضیام که همیشه شرایط رو از چیزی که هست پیچیدهتر میبینم، و همیشه خودمو آزار میدم، و هیچکس هم نمیتونه کمکم کنه چون خودش هنوز به مرحلهای که باید، نرسیده. به نظرم درمانگرِ روحی بودن، مدتها غور در انسان، و بررسی انسانهای مختلف، و ساعتها صحبت با آدمهای مختلف با اشتیاق کامله، بدون اینکه متوجه بشن از چه موضعی باهاشون حرف میزنی، و خودشونو سفت بگیرن در شرایط آزمایشگاهی. همه اینا به علاوه مراقبههای طولانی..


یه مدتیه اصلا نمیتونم راحت حرف بزنم. یک تزی در دوران روشنگری مطرح میشه با این مضمون که کلمات رو هم مثل عناصر ریاضیاتی بکنیم که توانایی بارگیری نداشته باشن. یعنی نشه که به مرور زمان یه واژه خاص ما رو یاد یکسری وقایع خاص بندازه و درواقع وقایع، آدمها، احزاب، نتونن کلمات رو آلوده کنن. از واژههای اعتدال، صلح، دینیسازی، زاهد، عبادت متنفرم.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 23 خرداد 1397 ساعت: 22:56

صفحه بندی