خرید بک لینک

1.
دیشب بخشی از مناجات خمس عشر را میخواندم؛ بخش دوم، مناجات شکوهکنندگان؛ استاد صفایی میگفت لزوم شکایت دستیابی به سه مرحله است، اول اینکه تو پذیرفتهای نسبت به واقعیاتی در موضع ضعفی، دوم اینکه به کسی شکایت میکنی که به عدالت و قوت عملش اطمینان داری، و سوم اینکه معتقدی ظلمی به تو وارد شده. میبینی، وقتی کلمات را کاملا برای خودت تعریف میکنی معانی چقدر به اشکال دیگری و شاید حقیقیتری خودشان را به تو نشان میدهند. آنچه در این مناجات از آن شکایت میبریم، نفس و قلب خودمان است. اللهم الیک اشکو نفساً؛ اللهم الیک اشکو قلباً. نفسی که منبع قدرت انسانیست، قلبی که محل تجمع عواطف آدمیست و هنگامی که عقل در تضادهای شواهد و قرائن دست و پا میزند، قلب موشکافانهتر، و با سری بالا از میان آتش بیرون میآید درحالی که نوزادانِ راه و انتخاب در دستانش هستند. چراکه قلب محل الهام است، محل تصمیمگیری ناگهانی نه با چیدنِ خطی وقایع و نتیجهگیری که این روش عقل است، بلکه با حس کردن تمام وقایعی که در آمیختهترین شکل ممکناند، با حس کردن وقایع در اوج آمیختگیشان، قلب این قدرت را دارد که بی احتیاج به تفکیک، بی احتیاج به اینکه کاملا ببیند چه چیزی در حال رخ دادن است، بو بکشد، و برای قلب فرقی نمیکند وقایع در چه مرحلهای از وضوح هستند، چراکه قلب حس میکند اما عقل میبیند. حس یعنی دیدنِ چیزها بی احتیاج به تمییز. حس یعنی راه رسیدن به تصمیم بیاحتیاج به تحلیل. قلب تحلیل نمیکند، قلب اصلا احتیاج ندارد که تحلیل کند. حس میتواند چیزها را در نهایت آمیختگی فهم کند، و از هم تشخیص دهد، (اما نه تشخیصی که محتاج تعریف شاخصه برای هر مفهوم باشد، و نه تشخیصی که بخواهد به هر واقعه به شکل جداگانه بُعد و شخصیت ببخشد) و گاهی حتی تضادهای سرابوار را بههمپیوسته ببیند، و در نهایت حرفی بزند، تصمیمی بگیرد و بداند درست است؛ عقل اما باید ببیند، باید همهچیز را به صورت منفک ببیند و بررسی کند و ابعاد هر واقعه را بهمثابه یک شکل فضایی بسنجد و بعد تازه دوباره آنها را به هم بیامیزد تا بفهمد هر واقعه در ترکیب با وقایع دیگر منجر به چه چیزی میشود. و این قلب، با این توانایی، که میتواند آدمی را از بسیاری سردرگمیها برهاند، وقتی محل تجمع وسوسهها میشود، از کار میافتد و حتی خودش بر سردرگمی میافزاید. اللهم الیک اشکو قلباً قاسیا؛ قلب سختی که دیگر توانایی حس کردن ریزجزئیات وقایع را ندارد، قلبی که از کار افتاده؛ اللهم الیک اشکو قلباً قاسیا مع الوسواس متقلبا؛ قلبی که محل وسوسهها شده، وسوسههایی که مدام آدمی را در درست بودن یا نبودن تصمیمش به شک میاندازد، وسوسههایی که نمیگذارد تصمیم به عمل برسد چون مدام در درست بودنش شک میاندازد، آن هم دقیقا وقتی که هرچه نگاه میکنی راه دیگری جز پیش گرفتن آن تصمیم نمیبینی. وسوسههایی که سد مرحله تبدیل تصمیمها به عملند، و چه وسوسهای از این خطرناکتر، چراکه اگر وسوسههای عقل، تصمیم را ناگرفته باقی میگذارند، وسوسههای قلب تصمیمِ گرفته را به رؤیایی دور تخفیف میدهند. چراکه تصمیم از محکم کردن میآید. از اراده کردنِ انجامِ فعلی، و اراده کردن از اشتیاق و خواستن است.

اللهم الیک اشکو قلباً قاسیا؛ مع الوسواس متقلبا.. خدایا شکایت دارم به تو از انقلابهای درونی بعدِ گرفتهشدن تصمیمها. خدایا شکایت دارم به تو از قلب سختی که حس نمیکند، که تصمیم نمیگیرد، که مردد است، یعنی مدام در حالِ رفتن و آمدن؛ و تصمیم هم که گرفت، مدام دست و پنجه نرم میکند با تقلب، با انقلابهایی که ناکارامدی تصمیمش را توی صورتش میکوبند، حال آنکه آن تصمیم تنها راه باقیمانده است.. خدایا شکایت میآورم به تو؛ از اسبابی که بنا بود من را از سردرگمیها و به دیوار کوبیدنها و تلف کردن نیروهایم در دست و پا زدن بیرون بکشد، اما امروز خودش آنقدر مستأصل و گیج و خسته و بیمار است، که من را به دیوارها میکوبد.. خدایا؛ سپاه ما خودمانیم. ناسزا که میشنویم خودمان را به نبرد میبریم. دنیا که سخت میگیرد خودمان را به نبرد میبریم. ما تکسپاهدارانِ تنها، که به هر معرکه تنها خودمان را به مصاف بردیم؛ اینک این بنده در عاجزترین حالتِ ممکن، بندهای که خودش، خودش را، تکسپاهش را به زمین کوبیده..




2.
نمیدانم چرا تا به حال هیچکس حتی در قامت نخنماشده یک روشنفکر دینی، درباره آفتهایی که یک ایدئولوژی مانند اسلام زمینه دچارشدن به آن را دارد، چیزی ننوشته و حرفی نزده و فریادی از جان برنیاورده. حالآنکه اگر بخواهیم کمی از بار تقصیرها شانه سبک کنیم، میبینیم حق ما هرگز این نبوده که در میانه بیستمین سال حیات، با موضوعی چنین پیشِ پا افتاده در جنگ باشیم، که دین را همارز حماقت و عقبماندگی میداند. دین را مظهر انسانهای ازپانشسته، که تصویرشان، تصویر واضحشان، این دخترحزبلهای صورتی هستند که ست ساق دست و روسری دارند و اوج کتابهایی که خواندهاند خاطرات جنگ بوده و اوج آنچه از جهان فهم کردهاند تکیه بیچون و چرا به امر یک فرد است، بیآنکه حتی سعیی برای فهم چرایی آن حرف در آنها دیده شود، و یا آن سیر منطقی نتیجهگیری که میتواند به آن گفته منجر شود را بدانند، و روی پروفایلهاشان عکس افراد خاصیست و توی اینستاشان عکسهای خاصی با ژستهای خاصی از لب و دهن و صورت نصفهست، انگار مثلا اگر بنا باشد پسر دخترندیده شلوضعی با عکس آنها به گناه بیفتد، یا عاشق شود، یا هرچه، با صورت نصفهشان نمیشود و من چه احمقی هستم که اولِ صبحی دارم سعی میکنم آفتی به این بزرگی را در حد یک نمود که تفکر و حرکتِ مردابوار نسقش بناست در گوشه موضوعات زرد گذرا بمیرد، پایین میآورم، حال آنکه این آفتها سالهای سال است که باقیاند و باقی خواهندماند..




3.
خدایا، صفحههای چتم خالیست، گفتنِ بیش از چندجمله به آدمها از حوصلهام خارج است، اینکه در کمال این ناتوانی و بیرمقی، هنوز با تو میگویم و اینکه در اوج گریههایی که نزدیک است رگهای سرم را از هم بپاشانند، هنوز به تو پناه میآورم، ناشی از هبوط ظریفی از این معنا در من است، که تو تمام من را میدانی و من را در تمـــــام حالات رقتانگیزم به دقت تماشا کردهای و باز دوستم داری و برایت لازم نیست توضیح بدهم که چرا اینچنین شد و چرا زندگیام امروز در این مرحلهست و چرا من از یک سوراخ هزاربار گزیده میشوم و چرا و چرا و چرا، و تو چقدر کافی و بسنده هستی برای موجودی که نای گفتن ندارد، برای موجودی که پُرحرفیهایش وقت لودگی و مسخرگی و خندهست، برای موجودی که از گفتن ناتوان است واقعا ناتوان است..




4.
شب قدر در رختِ خواب بودم. بی زمزمه حتی یک فراز از جوشن کبیر. یک لحظه، برای چنددقیقه، از کرختی و دردی که تمام وجودم را انباشته، جَستم، در اندکدقایقی دستوپازنان میان خواب و بیداری، تنها در تاریکی اتاقم در تنها محدودهای که از کتاب و کاغذ خالی بود، قرآنی به سر گرفتم، و بعد دوباره خوابیدم. نوشتم که باشد که بماند از اولین سالی که تحولها و انقلابهای عظیم هرلحظه درونم، من را به آنچنان وضعیت ناپایداری رساند، که شب قدرم را اینگونه گذراندم؛ منی که به کمتر از مجلسهای خاصی راضی نمیشدم..


پ.ن: دیده شده حتی بعضی از دوستان شمال بودند دیشب رو و گلایه داشتن که چرا بعضیا اونور دارن تریاک میکشن؛ البته به تریاک کشیدن اونا معترض نبوده، به اینکه چرا به سیگارش گیر میدن و خودشون تریاک میکشن معترض بوده. سلام دوست عزیز. [ایموجی مرگ بر اثر خنده به دلایل نامعلوم]

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 23 خرداد 1397 ساعت: 22:56

صفحه بندی