خرید بک لینک

دیروز از پلیتکنیک با زبون روزه رفته انقلاب، که یه کتابی رو بخره که گفته بودم میخوام بخرم ولی سایته نداره؛ بعد از دانشگاه رفته خونه، بعدِ یک ساعت وسط دریای اشکی که از چشمام جاری بود خیلی عاجزانه گفتم ببینمت؟ و دوباره برگشت جایی که یه ساعت پیش بود. و من بیخبر فکر میکردم ددلاین پروژهش دیشب بوده و تموم شده و فرستاده، غافل از اینکه تا انتهای یکشنبه وقت داشته. نشستیم روبروی آبنما، اول یه گروه مستهجن (مستهجن اونجوری نه، مستهجن اندازه شوخی با دوستای صمیمی دبیرستان) که با رفقای دبیرستانش داشت خوندیم و من تقریبا داشتم از خنده شرحهشرحه میشدم. خسته و بیجون بودم و خوابم میومد؛ بعد گریهم گرفت. بند هم نیومد. انقدر دردآور گریه کردم که چشمام هنوز میسوزه. اومدم خونه و بیهوش شدم. انقدر خسته و لهشده بودم که تا چهار صبح خوابیدم. البته قصدی هم برای شبزندهداری ندارم امسال. آدم توی یک سال راههای عجیبی میره که خودش هم متعجب میمونه. احساس میکنم انقدر راه رو اشتباه اومدم که اینها برام تبدیل به یکسری مناسک جمعی بیفایده شده که از شدت تکرار، نمیتونم ماهیتش رو ببینم. تکرار چیز عجیبیه. اونقدر تو رو به چیزی پیوند میده که گاهی باور نمیکنی روزی بیاد که توانایی ترک اون چیز رو داشته باشی؛ اما ناگهانی، در جایی از زندگیت که به واسطه شرایط، زمینه حیات تغییر میکنه و اعمال و رفتار تکراری گذشتهت دیگه به حیات جدید چفت نمیشه، مجبور میشی راههای جدیدی برای نگهداری از چیزهای قدیمی پیدا کنی. و وقتی معنای واقعی حیات در تو هبوط میکنه، ناچار، باید هربار راه جدیدی برای خواستن و حرکت در جهت چیزهای قدیمی پیدا کنی و هربار با کشف تازهای سراغ اعمال همیشگی بری. روحم خسته و عصیانگر و عصبانیه. روحم با خودش سر جنگ داره و روحم هرروز هزارباره بر ضد خودش میشوره؛ نه شوریدنی که راه به سلامت نفس میبره؛ شوریدنی که سر از ناامیدی مفرط در میاره.

مجموعا، میتونی این کارها رو انجام بدی و تا حدود خوبی مطمئن باشی که کسی رو که دوستش داری، به اندازه کافی به رنج انداختی. و اون ساکت مونده و چیزی نگفته. ساکت مونده و چیزی نگفته..

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 23 خرداد 1397 ساعت: 22:56

صفحه بندی