خرید بک لینک

نوشتههای بیست و شش روز آینده این وبلاگ از هروقت دیگری فاقد ارزش خوانشترند و صرفا جهت تخلیه ذهنی و نوشتاردرمانی نگاشته میشوند. نگارنده خودش هم از این سوء استفاده از واژهها بسیار شرمگین است، اما چاره دیگری ندارد.


دیشب هم با صدای بارون بیدار شدم. امروز صبح هم با صدای بارون بیدار شدم. یکم سقف رو نگاه کردم، بعد پا شدم رفتم پارکینگ. به عادت همیشهم زیر بارون یکم رازونیاز کردم بعدم مثل همیشه کفشها رو درآوردم و پاچهها رو زدم بالا و به آسمون نگاه کردم و بازم از ته قلب دعا کردم. در عین حال که داشتم آسمون رو نگاه میکردم پاهای خودمو میدیدم که بارون دورشونو فرا گرفته. یا مثلا دستمو میبرم توی قندون و دست خودمو که توی قندونه از نمای داخل قندون میبینم. وحشتناکترین چیزی که میبینم خودمم. یه وقتایی خودمو از بیرون میبینم. بعد، خب تا حالا فکری کردی چرا وقتی فیلمی که ازمون گرفتن رو میبینیم تعجب میکنیم؟ چون ما درواقع هیچ درکی از نمای بیرونی خودمون نداریم. بعد من یه وقتایی خیلی ناخوداگاه، خودمو از بیرون میبینم و تعجب میکنم و اصلا طرف رو نمیشناسم. یه جور مثل غیب دیدن میمونه، چون تو هیچ تصوری نداری از خودت و داری واقعیت نمای بیرونی خودتو میبینی.

دلم برای فاطمه و فرزانه انقدر تنگ شده که دلم میخواد خودمو بدرم. اصلا سابقه نداشته من و فاطمه انقدر طولانی هم رو نبینیم. تولد فاطمه بیست و هشت خرداده، تولد قبلیش یکی از کتابای امیرخانی رو گرفته بودم براش، جلوی سینما ماندانا بهش دادم، میخواستیم بریم یه فیلمی ببینیم که اون موقع نداشت، تولد قبلیش با بچهها خونهشون بودیم، تنها تولدی که در هشت سال اخیر رفتم. به خاطر کلاسای المپیاد من انداخته بود عقب. منِ او خریده بودم براش و یه نامهای لاش بود.

هفته پیش سه شنبه یا چهارشنبه بود که سه تا کتاب از مجموعه پشت پرده مخملین رو سفارش دادم، همون مجموعهای که دکترین شوک نائومی کلاین یکیشه. هرروز میرم سایت رو نگاه میکنم، و هنوز حتی از انبار هم ندادن به پست کتابامو. انقدر حال ندارم برم بیرون که کتابارو سفارش دادم. اون شب که کتابارو سفارش دادم حالم به غایت بد بود و داشتم پیش مهدی به تمام دنیا فحش میدادم، رفتم کتابارو سفارش دادم، اومدم، مهدی گفت کتاب درباره تو معجزه میکنه. چه معجزه گرونی!

قبلنا مثلا یه چک لیست داشتم که هرروز یه سیب و فلان غذا و فلان سبزیجات رو بخور، چمیدونم، برای کمخونی هفتهای سه بار گوشت بخور، هفتهای انقد مرغ بخور؛ الان چک لیستم به آنتی بیوتیک و مولتی ویتامین و پروپرانول و قهوه تغییر کرده. حامد میگفت پروپرانول بخور استرس نمیگیری. دکتر قبلنم به خودم داده بود، اما من نتیجه خاصی نگرفته بودم ازش، ولش کردم. بازم خوردم، بازم تأثیری نداشت. به طرز اعجابانگیزی ضربانم به جای کم شدن زیاد میشه. و خب به شکل خیلیخیلی بدی به کافئین معتاد شدم. یعنی امیدوارم امسال هرررجا قبول میشم یه کافیشاپی چیزی بغلش باشه، برم قهوه تیک اوی بگیرم سر صبح بخورم، وگرنه تا انتهای روز توی کمام. آیس کافی تو شرایط من به هیچ وجه اقتصادی نیست. فقط دویست تومن باید ماهی بدم آیس کافی بگیرم! حماقته دیگه. اتفاقا چندروز پیش داشتم یه مقاله از تایمز میخوندم که طرف نوشته بود با نخوردن الکل و قهوه ماهی هزار دلار سیو کرده. (1000دلار=شش میلیون تومن).


کتونی نورث فیس عزیزم که وارث راههای رفته و نرفتهست، داره خراب میشه. و خب من از اینام که گیر بدم به یه چیزی دیگه به این راحتیا رهاش نمیکنم. رفتم مدلش رو از سایت رسمی نورث فیس پیدا کردم و دیدم اگر بخوام با قیمت الان دلار کفش رو بخرم چقدر در میاد. بعد رفتم تو مالتینا (که خرید از آمازون رو مقدور میکنه) کتونی رو دیدم، یک و خوردهای بود. اینجا بود که عصبانی شدم و مملکت رو از صدر تا ته فحش دادم. بله، دلیل فحش دادنم البته برآمده از خواستگاههای بیدردی و لوسی مفرط بود. ولی خب وقتی شما حساب میکنی که کفش صدوخوردهای دلاری، میشه حدود یکسیاُم حقوق یه معلم معمولی تو یه ایالت معمولی آمریکا و میبینی که واقعا روت نمیشه به مامانت که کفش صدوخوردهای دلاری یکسوم حقوقشه بگی این کفش رو بخره برات، و میبینی که کلا کیفیت زندگیت تو این مملکت در حد گوسفند پایینه و عملا برای یک تریپ یه روزه باید کلی پسانداز کنی و واقعا با حقوقی که از استخدام شدن میگیری فقط میشه مُرد، کلا احوالی به آدم میمونه؟ خلاصه باید بگم ایده استخدام شدن تو هر فاکینگارگانی منتفیه. دوست ندارم اصلا وقتی دارم چیزی میخرم به قیمتش نگاه کنم. دوست ندارم برای اینکه به آدما کمک کنم هی با خودم حساب کنم تا آخر ماه میرسونم یا نه. صبا الان نزدیک یک ساله که عقده، چون هنوز خونه ندارن، و هنوز وسایل خونهشون هم فراهم نیست، خب من واقعا چرا نباید بتونم یه خونه شیک تو زنبیلآباد قم هدیه عقد بدم به خاله محبوبم؟ یا واقعا من چرا باید بشینم فکر کنم که چطور میشه یه مدرسه ساخت که از حماقت مدارس معمول آ.پ یه فاصلهای داشته باشه؟ اصلا این روزا ذهنم به طرز اححححمقانهای پولی شده. کلا این وسیله پنداشتن پول دیگه داره ذهنم رو به لجن تبدیل میکنه. این چندروز البته یه سری ایده استارتاپمانند رو با مهدی یه بررسی خیلی سطحی کردیم و من رو یکیشون خیلی گیر شدم. و به نظرم به جاهای خوبی خواهد رسید.

اون شب داشتیم صحبت میکردیم، من گفتم از بیتلز خوشم نمیاد. از سیگور راس و سیگرتس افتر سکس خوشم میاد، کلا از پاپ امبینت خوشم میاد. گفت آخ من اون واکا که تو چنل گذاشته بودی چقدر گوش کردم، گفتم اتفاقا هروقت اونو گوش میکنم احساس میکنم همهچی قراره خوب تموم شه. گفت آره، شعر خاصی هم نداشت، هرکس میتونست هرجور دلش میخواد گوش کندش. رفتم ببینم سانگ رایتر این شاهکار کیه. و دیدم چارنفر نوشتنش. نفری دو کلمه گفتن فکر کنم.


میگم آخه چطور ممکنه؟ میگه تو اصلا فوقش اولین نفری باش که اینجوری به نتیجه دلخواهش میرسه.


یه بحث غیردوستانه با خودم داشتم درباره اینکه خب تو مگه چه غلطی تو زندگیت کردی که انقدر از خدا طلبکاری؟ و تا یه حد خیلی خوبی آروم شدم و از طلبکاریم کاسته شد و گفتم اصلا حالا که میبینم همین که هستم و نفس میکشم خیلی هم لطف داری بهم.


اینجوری خلاصه.


پ.ن: اولش از دست یلدا ناراحت شدم که خب چرا دخالت میکنه تو روابط من، گیرم که آدمایی که باهاشون رابطه داریم مشترکن. دیروز ملیکا زنگ زد بهم بعد از شاید یه سال. بهم گفت شکرگزار باش. صدای هدی هم از پشت تلفن میومد که با بسامد خیلی خوبی تکرار میکرد لالالالا، یا بهبه بهبه. با خودم فکر کردم دنیا چجوری میشه که من هنوز بچه رفیقی رو که یه شبایی تا صبح با هم درباره اینکه آینده چجوری میشه حرف میزدیم، ندیدم. قرار بود وقتی ازدواج کرد به عنوان رفیق صمیمی عروس به داماد بگم براش رواننویس استدلر بخره. رواننویس پنجاهرنگه استدلر رو دیجی زده بود دویست و پنجاه. اونموقع که من قرار بود اینو بگم نصف این بود. هنوزم نگفتم.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 23 خرداد 1397 ساعت: 22:56

صفحه بندی