خوابم کاملا به هم ریخته. قبل سحر خوابم میومد، ولی نمیدونستم درواقع باید چیکار کنم. یه چیزی به زور مامانم خوردم بعد خواستم بیخیال نماز بشم و کلا بگیرم بخوابم تا ۶ صبح، بعد دیدم ۶ صبح که نمیتونم قهوه بخورم و اگه نخورم تا خود افطار سردرد فاجعهبار دارم و گذشته از این کاملا تو اغمام و این یعنی درس تعطیل، و قهوه رو هم اگه بخورم یعنی تا ۵-۶بعدازظهر خواب ندارم که یعنی ۶ میخوابم وقتی هوا روشنه و تو تاریکی بلند میشم و این خودش نویددهنده سردرد فاجعهباره. رفتم درباره polyphasic sleep سرچ کردم و خب شاید ۵ساعتهش رو امتحان کنم. جالب اینه که آدمیزاد کلا خوابش به صورت طبیعی polyphasic بوده و بعدها به اجبار مدرنیته monophasic و فقط در طول شب شده. تسلا هم از اسکژول uberman برای polyphasic sleep استفاده میکرده که البته تو ۶۰سالگی به علت نامعلوم مرده، ولی تو کورا پیدا نکردم کسی رو که با اطمینان بگه این روش خوابیدن به سلامتیشون آسیب زده یا نه، البته هیچکدومشون مدت خیلی طولانی از این روش استفاده نکرده بودن. واقعا ایده ۲ساعت خوابیدن و سرحال بودن از دور هم وسوسهانگیزه، ولی خب آدم دقیقا تو زمان بیداریش انقدر پرتی داره که اگه ۲ساعت بخوابه انگار خودشو مسخره کرده. به دید اسلامی بخوای نگاه کنی، قضیه اینجوری میشه که از فرصت بیداریت اگه بدون پرتی بهرهبرداری کردی، خدا بهت قدرت بیداری شب رو هم میده، و اصلا سعادت در کمخوابیه. کلا دینی کردن مسئله چون شخص دومی رو (خدا) میاره توی ماجرا که قراره بخشی از مسئولیت کار رو به عهده بگیره و بهت قدرت بده یا مریضت نکنه یا ضررهای قضیه رو برات کمتر کنه، همه چیو آسونتر میکنه. البته تو دید من رابطه کلی علت-معلولی نادیده گرفته میشه، اما در واقعیت نقض نمیشه.
یه روزایی رو یادم میاد که در روز یک خروار کار انجام میدادم خسته هم نمیشدم. علاقهم توی اون کارا بود. اگر هم میخوابیدم جبر جسمم بود وگرنه خستگی وجود نداشت. الان اما خستهم واقعا. تو کمام. نمیفهمم چیکار میکنم.
قضیه نسرین خیلی به هم ریختهم کرده. یه جورایی دلم با قم رفتن نبود چون اگه میرفتم و تو این حالش نمیرفتم سر بزنم بهش قطعا آدم ..ی بودم. و خب من قدرت مواجهه با عزادار رو ندارم. اونم کسی تا این حد دلسخت که تقریبا مطمئنم به فاصله حدأقل ده سال از این واقعه دیگه نمیتونه دل ببنده. دفعههای قبل هیچ شکستی نخورده بود و یه بار یادمه ۶ساعت توی زیرزمین خونه مامانجون باهاش حرف زدم که راضیش کنم با کسی که دلش باهاش صافه وارد رابطه بشه و انقدر خودش و اون طرف علاقمند رو اذیت نکنه، آخرش هم هیچ. حالا عاشق شده و مامان طرف از این آدمهای بیشعور سنتیه که میگه باید با یکی از خودمون ازدواج کنی و تو این مدت از انواع روشها از جمله خودزنی و غش پسره رو راضی کرده دست از نسرین بکشه و الانم پسره داره ازدواج میکنه. صداشو شنیدم از پشت تلفن، از تمام وجود مغرور اون دختر آنچنان صدای ویرانی شنیدم که خودمم ریختم تو خودم.
و استرس. و ترس. و فرار از کوچکترین دیالوگها با نزدیکترین آدمها. تلفنی حرف زدن که هیچ.
کلا تموم شه این روزا. خوب تموم شه. احساس میکنم کاملا له شدم. احساس میکنم هیچی نمونده ازم. ۳سال گذشته رو مرور میکنم هیچی جز درد و رنج و مریضی یادم نمیاد. انقدر سنگین و انباشته از رنجم که تقریبا باورم نمیشه این بار رو از دوشم بردارن.
دستم از دعا کوتاهه. و همهش پارسال اینموقع رو یادم میاد. به مراتب از پارسال بدترم..
پ.ن: خدایا دستتو از رو دکمه بردار. نمیدونم اصلا دستتو رو چه دکمهای گذاشتی ولی از وضعیت مشخصه که دکمه فناییه. بردار دیگه.
پ.ن دو: ضمنا دستامم یه جوری رعشه گرفته که مداد هم نمیتونم نگه دارم.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا