خرید بک لینک
انگار دارم در یک فیلم زندگی میکنم. فیلمی که از سابقه درخشان کارگردان نبوغآمیزش، حدس میزنی معناگراست، حدس میزنی باید حدأقل ده بار فیلم را تماشا کنی تا بفهمی حرفش چیست، چه گرهای از روح بشر باز کرده و این بار روی کدام جنبه ناشناخته روح آدمی دست گذاشته؛ با همه این پیشفرضها به تماشای فیلم مینشینی، با دقت. و در آداب تماشای اینگونه فیلمها نوشتهاند خوردن و نوشیدن و پاس زدن به شدت مذموم است، پس تمامت را روبروی الایدی مینشانی و به دقت دنبال رشتههای ریزی میگردی که بناست کرکتر را آنقدر واضح برایت ترسیم کنند، که خودت را در او بیابی، و اگر شبیه اویی، معمایی که مدتهاست با آن درگیری، درونت حل شود. میبینی میبینی میبینی، برای بار دهم هم میبینی. هیچچیز عایدت نمیشود. هربار اتفاقها از هم دورتر میشوند و فضای خالی بینشان بیشتر. هربار برای مدت بیشتری در فیلم دست و پا میزنی بیآنکه به قله بعدی برسی. هربار بیشتر میگردی و هربار بیشتر نمییابی. تو نمیدانی که این بار این یک فیلم واقعا خالیست، از زندگی یک آدم واقعا خالی. قرار نیست اتفاقی بیفتد. این یک فیلم از آنجلوپولوس نیست که باید با ریتم آرامش خو بگیری. یک فیلم از هانکه نیست که مجبورت کند از دستشویی رفتن کرکتر هم چیزی دستگیرت شود؛ یک فیلم از هرروز یک آدم معمولیست که بناست تا انتها همینطور زندگی کند و تو داری سی سال انتهایی عمرش را تماشا میکنی و در صحنه آخر بناست ببینی که به خاک میسپارندش و تو مبهوت تماشا میکنی که پس چه شد؟ کجا رفت؟ پس نقطه عطف کو؟ نقطه بحرانی کو؟ و چیزی نمییابی.

انگار خوابم. انگار توی خواب راه میروم. گاهی زبانم آنقدر سنگین میشود که انگار تمام فضای خالی اتمها را حذف کردهای و بشریت را در یک حبه قند روی زبانم گذاشتهای. گاهی حالات ذهنیام آنقدر بر جسمم غلبه میکنند که حتی وقتی دراز کشیدهام، احساس میکنم در حالتی عمودی در یک سیاهچاله با سرعتی کمی کمتر از سرعت نور میچرخم. نمیدانم دیروز چه شد. دیروز را به یاد نمیآورم. روزها برایم دادههای مبهمی هستند که با بعضی چیزها کدگذاری شدهاند. رنگها، بوها، و آهنگها. همه زندگیام شبیه لحظات بعد از بیداری از خواب وقت غروب است. زمان از ابهام نمیکاهد، بلکه هرچه پیشتر میرویم سطوح بیشتری در هم میآمیزند. پیچیدگی همارز ابهام نیست؛ آمیزش همارز ابهام است.

همه اینها را گفتم که بگویم روزهایی که هستی من واقعیام. از توی فیلم میآیم بیرون، خیلی عادی آب میخورم، خیلی عادی تشنه میشوم، خیلی عادی سلام میگویم و خداحافظی میکنم و توی چشمهایم هیچ معنای خاصی نیست و قرار نیست از نوع قدم زدنم چیزی برداشت کنند که نتوانند که بعد من تهی خطاب شوم. تلاشی برای خواندنم نیست، تلاشی برای فهمیدنم نیست، پس منتی از تماشاگران بر سرم نیست که پوچ بودم. که هیچ بودم. که قرار نبود در زندگیام اتفاق خاصی بیفتد. حتی شاید قرار نباشد در زندگی من و تو هم اتفاق خاصی بیفتد. اما من وقتی دستهایت را میگیرم با تمام وجود آن لحظه را از خودم لبریز میکنم، از خودم که با پوچیاش پذیرفته شده، خودم که آن لحظه پوچیاش را هم دوست دارد.

این لحظات کماند. لحظاتی که آنقدر کافی هستند که در آنها از هر آرزوی دور و درازی تهی میشوی. زندگی معمولیات به سان پیراهنی که فقط برای تو دوختهاند، به تنت مینشیند و در آن لحظه فقط یک عاشقی که دستهای معشوقی را گرفته و با علم به اینکه تعداد دفعاتی که فشردن دست فرد کناری لذتبخش است، به شدت محدود است، در همان لحظه آنچنان به تمامی میزیید که او را به لحظه بعد احتیاجی نیست. و من کنار تو اینم. کنار تو پرم و خالیام. ثروتمندم و فقیرم. پرم چون خالی بودن خودم را پذیرفتهام. ثروتمندم چون به فقر خودم قانعم. لحظاتی که آنقدر مرا وادار به شعف و لذت میکنند، که اصلا مهم نیست تمام زندگیام حجمی تهی از بیاتفاقیست. آنقدر واقعیام که جرئت مواجهه با این حقیقت را دارم؛ این حقیقت که کارگردان فیلم من یک معناگرا نیست، یک پسربچه مجنون است که عاشق حالت دستهایم شده و تمام زندگیام را از بیستسالگی تا آخر، از دور، فیلم گرفته.

عاشقیت یعنی این. تهی شدن از گذشته و آینده. نه شعار مضحک زیستن در لحظه؛ که برداشته شدن زنجیر گذشته و آینده از روی دوشهایت. انتظار نکشیدنِ مقصد از پافرسایی. قناعت به راه. به سرنوشت سپردنِ ابهامِ آینده، بهرغم تلاش سختی که میکنی.

زیستن کنار تو اینگونهست. روزهایی که هستی اینگونهست.

پ.ن: بهش پیام دادم که به دنیا اومد؟ گفت نه، انشاالله اوایل هفته آینده، به دنیا اومد حتما خبرت میکنم. اسم پیشنهادی چی داری؟ اول گفتم محیالدین. گفت اسم پیشنهادی مادرخانوممه. بعد گفتم یحیا. شکلک قلب گذاشت و گفت این دقیقا همون اسمیه که اولویت اول خودم و خانوممه. پسرش آنقدر خوشگل است که شبیه دخترهاست. میخواستم بروم برایش بنویسم انقدر دختردختر کردید که پسرتون شبیه دخترا شد. گمانم باید کاملا عشقش به دختردارشدن را فراموش کند، بلکه با سومی به آرزوی دیرینهاش برسد. نمیدانم، شخصیت مردها انگار همیشه دچار یک فقدان خواهد بود اگر دختر نداشته باشند. یعنی انگار لزوم تکمیل هر مردی دختر داشتن است. من خودم اینها را درک نمیکنم، داستان درباره ما اینگونه نبوده، اما زیاد دیدهام. یحیا. یحیا. یحیا..





برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 23 خرداد 1397 ساعت: 22:56

صفحه بندی