خرید بک لینک

1.

جز شعرهایی که بهرغم بیوزنی به گوش مخاطب عام آهنگین و پرعاطفه به نظر رسیده و زبانبهزبان گشته و اینستگرمی شده و برای اتخاذ ژستهای خاص استفاده میشود، شاملو شعرهای دیگری هم دارد، که قطعا به آن دیگرها برتری دارند. جایی میگوید ما شکیبا بودیم، و این است آن کلامی که ما را به تمامی وصف میتواند کرد. این یک جمله معمولی نیست، یک شعر معمولی نیست، شکیبایی ساده رخ نمیدهد، نیازمند انباشتن تدریجی رنج است و زبان به دهان گرفتن؛ یعنی در ناآرامیات حتی، در فریادت، آنجا که جان به لبت رسیده، فریادت از سر شکایت و گله نیست، یعنی در اوج هجمهها باز غرضورزانه فریاد نکشیدهای، یعنی در نمودارترین رفتارهایی که به گلایه ترجمه میشوند، بیگلایه بودهای، نه چون همهچیز خوب و بینقص بوده، بلکه چون یاد گرفته بودهای که زندگی راه خودش را میرود، بلکه چون به زندگی ایمان داشتهای، بلکه چون انسان مهبوط در این زندگی را باور کردهای، رنجهایش را باور کردهای، و او را همینگونه در آماج گلولهها پذیرفتهای؛ خونآلود و چاکچاک.

وقتی، صفتی، بتواند شخصی را به تمامی وصف کند، یعنی وقتی زندگی بهپایانرسیدهای را از بالا تماشا میکنی، رنگ غالبی از یک رفتار میبینی. مردی که فریادش را در پاهایش ریخته و اتاقی کوچک را کیلومترها طی میکند، مردی که دانسته اوضاع اینجای زندگی هم خوب نیست و به دیوار پنجه نمیکشد، نه مردی که به زندان خو کرده، نه، نه مردی که خود را در زنجیر باور کرده باشد؛ بلکه مردی استوار که اگر ناسزایی هم گفته، سینهستبر، روبروی زندانبان گفته، نه پس از رهایی، پشت سرش. و سالهای سال میگذرد و تو همچنان شکیبایی، فریادت از سر شکیباییست، شنیدنت و گفتنت و نگفتنت از سر شکیباییست؛ سالهای سال گذشته و هرآنچه داشتهای بهرغم پرتوان بودنت از دستانت بیرون کشیدهاند، کتکخورده و لهشده و تحقیرشده و کوفتهای، اما شکیبا، و کیست که نداند اینجا شکیبایی همزاد امید است؟ شکیبایی زاده از رؤیایی که بشارت جشنهای بزرگ میدهد. شکیبایی رؤیای آزادی.


بالای این شعر در کتاب شاملو نوشته بودم، که هر چقدر شعر را زیر لب تکرار میکنم، نمیتوانم بفهمم چطور و از چه طریق و مرتبط با چه علتی، توانسته انقدر زیبا منِ شخصی را با دردهای شخصیام، و من و توی ماشده را با دردهای مشترکمان، در ضمیر «ما» بریزد؛ ما شکیبا بودیم؛ مایی که دوازدهسال زندانی نیمکتهای زمخت بودیم، و سالهای بعد زندانی واحدهای دانشگاهی که در آن به ما یاد نمیدهند چطور از غمهایمان بگریزیم، و دیگری سالها در حسرت زندانهای ما گوشه خیابان بچهمدرسهایهای فرمپوش را تماشا کرده، مایی که در زندانِ بایدنبایدها مردیم، مایی که نمیدانستیم باید زندگی کنیم یا به فکر نان باشیم، درد عشقهای مُرده، درد نوزادهای مُردهبهدنیاآمده، درد نوزادهای آرزویمان که یکی پس از دیگری مُرده میزاییم، درد مُردگی زاییدن، درد منی که پشت کنکور ماندهام و یک ماه به کنکور دومم مانده، اویی که خسته از پروژههای دانشگاه برندش، هر روز مضطربِ جا ماندن از زمان است، دردِ بچه تازهبلوغشدهای که سؤالهای تازهاش را پیش از این کسی جواب نگفته، درد دویدن مدام و نرسیدن به چیزی که نمیدانیم چیست، درد خندیدنهایی که میدانیم جاودانه نمیشوند، درد عکسهایی که دلمان برای خوشحالی توی آنها تنگ شده، درد جامعه بهخوابرفتهای که حقوقش را با فحشهای رقتانگیز در صف شیر و نان جستجو میکند، درد تمام فریادهایی که در گلویمان ماند تا امروز اینجا باشیم، درد همه حرفهایی که نگفتیم تا امروز اینجا باشیم، درد همه روزهایی که باور کردیم هیچ و حقیریم، و نخواستیم همه باشیم، و نیندیشیدیم به همهآنانی که پس از ما آرزو میکنند کاش کسی به پرسشهای ویرانکننده شبانهشان پاسخی گفته بود.


ما شکیبا بودیم؛ و این است آن کلامی که ما را به تمامی وصف میتواند کرد. ما، مای جدا از هم که چشم دیدن هم را نداریم، در شکیبایی بر رنجهایمان، در شکیبایی آزادهگونه بر رنجهایمان، مشترکیم. مایی که وقتی از بالا به شهرمان به زندگیهای تمامشدهمان نگاه کنند، یک نارنجی روشن میبینند به رنگ شکیبایی راسخی همزاد امید، که در تمام عمر با ما بود. که ما را به تمامی وصف میتواند کرد.







2.

دفعه آخری که به عادت همیشه با محمد خیابانها را گز میکردیم، من گریهام گرفته بود از تراکم بچههای کوچکی که دنبال نان به خیابانها روانه میشوند، و پیرمردهایی که این روزها در قانونهای نانوشته وقت خوشیشان بوده و گوشه خیابان بساط کردهاند، یا جوانانی که باز در قانونهای نانوشته وقت اوج و پروبالشان بوده و سر در گریبان قریب به اتفاق گریستن، به هیاهوی شهر میپیوندند، و بی اینکه متوجه باشم آدمها نگاهمان میکنند، فریاد میکشیدم و میگریستم، مستأصل و بیپناه، خسته و ناامید؛ و هیچچیز سر جایش نبود، همهچیز در نظرم به هم پیچیده بود، و از کمترین آرزوها تا بلندترینشان، غیر قابل دسترس مینمود. من از فقر خسته بودم، از تحریف خسته بودم، از روایات حکومتی خسته بودم، از صداوسیما و هنر بهقهقرارفته مملکت و بابک زنجانی و روحانی و احمدینژاد با هم خسته بودم، من از هرکس که آن لحظه حرفی از بهبود میزد خسته بودم، من از حزبلهای احمق بیخاصیت که تنها خاصیتشان را هم از طوطی به ارث بردهاند و از پسرهایی که عقده جنسی متحرک وسط خیابانهای مملکت اسلامی بودند و از خیرگی به صفحات تعیین نرخ دلار و از ژاکت خارجی محمد و از کفشهای نورث فیس خودم با هم خسته بودم، من از خودم، از هویتم، از آنچه از من ساخته بودند خسته بودم، نه تنها خسته بودم، متنفر بودم.


که ناگهان به ویرانهای رسیدیم در خیابان ولیعصر، که یک دیوار نیمهویران جلویش بود. و با خوشذوقیهایی مواجه شدم شبیه عکسهای زیر که دیدنشان آن لحظه برای من معنای دیگری داشت؛ فریاد کشیدم، حالا همین من اگر از اینجا بروم، یادم نمیافتد فقر از سر و روی شهر میریخت، یادم نمیافتد شهر مثل زندان بود، یادم نمیافتد چه خشکفکرهایی برای همه قضایایی که هیچ ربطی بهشان ندارد، تصمیم میگیرند؛ این دیوارها را یادم میافتد. آدمهایی که اینها را روی دیوار کشیدهاند، و من تابهحال ندیدهامشان و ندیده عاشقشان هستم، آدمهای خوشفکری که آنقدر خوب طرحی را درآوردهاند، انگار ویرانه پشت دیوار باید میبوده و کار خودشان است، آدمهایی که از ویرانه جوجهققنوس بیرون میکشند، و یادم میافتد این شهر شبهای عیدی داشت که باید لولیدن مردم در هم را از بالا تماشا میکردی و تازه میشدی، و دلم برای معمار ندیده متروی ولیعصر تنگ میشد و دلم برای منظره بالای پل طبیعت تنگ میشد؛ ...


نگاه کردم به دیوارها و در خودم گریستم.








3.

آنقدر خستهام که ایمان میآورم به اولین پیامبری که از راه برسد، و معجزهاش، ایمان آوردن به دستهای ما باشد.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 23 خرداد 1397 ساعت: 22:56

صفحه بندی