اگر میدانستی رفیق، اگر اجازه گفتن میدادی، بهت میگفتم امشب شبیه همان شبیست که من شمال بودم، صدای تشنجبرانگیز دریا بغل گوشم بود، با آن اچتیسی چاچا که کیبور فارسی نداشت، فینگیلیشی چت میکردیم، عید نودوچهار بود، و تو مدام سیگنال میفرستادی از آنچه توی دلت بود و من مدام ندید میگرفتم چون صلاح بود ندید بگیرم، لعنتی، صلاح بود ندید بگیرم؛ اما ندید گرفتنِ آن روزهای من به درد این روزهای هیچکداممان نخورد؛ سه تا غریبهایم که به رغم این فاصله کمِ جغرافیایی، زیر آسمان دوداندود این تهرانِ پتیاره، فرسخها از هم دوریم.. من ماهانم، همان تکه سرسبز وسطِ بیابان؛ تو کنارِ آن تپه رملی که روش بزرگ نوشته بودی «من»، و باد تابهحال حتماً اندکحروفِ این کلمه بزرگ را برده، و او نمیدانم کجاست. اصلاً مگر اهمیتی هم دارد که کجاست؟ او هم نشسته کناری به بدبختی من و تو میخندد و فکر میکند حرفهایمان بازی دنیاست؛ نشسته کناری خودش را داده دستِ هورمونهای بالازننده، مثل همانوقتی که خودش را دادهبود دست هورمونهای بالازننده؛ میدانی رفیق؟ دارم شک میکنم نکند تمام این زندگی بازی هورمونیست، و میترسم. این شبها مدام عکسمان را از جیبم درمیآورم، نگاه میکنم، لبخند تلخی میزنم و دوباره برمیگردم به بازی بیرحمی که بناست از آن لذت ببریم؛ و فکر میکنم همگی تصوری هستیم در ذهن خدایی دور، و اینجا درست همانجاییست که خدای دور برای خوشایند خیالات خودش میخواهد من و تو و او توی صورت هم تف کنیم و به ادامه این بازی استراتژیک بپردازیم. من ماهانم، ماهانِ آتشگرفته وسطِ بیابان خشک آن شهر آسماندار؛ تو کنارِ آن تپه رملی که اندکحروفِ آن کلمه بزرگ را به عمق خودش سپرده؛ او هم نشسته گوشهای و آنقدر با هورمونهای هیجانبرانگیزش در تناقض است، که با هر ترشح به جای آنکه برقصد، تا حد مرگ گریه میکند.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا