1.
2.
فاطمه؛ الان هم دارد باران میبارد. این بارانها بیش از هرچیز من را یاد قم میاندازند. من دارم با خاطره قم دیوانه میشوم. کاش یک روز دستت را بگیرم، ببرمت قم، خانه حاجبابا را نشانت بدهم، که کودکی من را از نزدیک ببینی. آن خانه کوچکِ نامرتب را، توی هوای بیابانی قم. توی شورهزار. که از دوازده به بعد باید روی نوک پا توی حیاط راه بروی؛ دمپاییها داغ داغند. بنشینی با آن پیرمرد که برایِ منِ بیبابا تنها مردِ عاشقانههای بچگیهام است حرف بزنی؛ یکیدوتا استخاره برایمان بگیرد. چند بیت شعر برایمان بخواند و وسط هر بیت گیر کند. و لرزش دستهای مرا ببینی که دارم چه کسی را از دست میدهم. و ببینی اشک توی چشمهایم جمع شده و باز میخندم! این بارانهای ناگهانی تند من را یاد قم میاندازند. هوای تهران برای من دردآور است. میدانی؟
الان هم دارد باران میبارد. آسمان یک جوری چانهمیلرزاند که انگار تمام بغض هفت آسمانِ قبلی هم به او حواله شده. اما من را که میدانی زیر باران نرفتن در طاقتم نیست، چیزی نشانده اینجا.
فاطمه؛ تا به حال شده از قطرههای بارانی که روی دستت میافتند خجالت بکشی؟ از هوایی که نفس میکشی خجالت بکشی؟ فاطمه.. تا به حال شده؟
3.
اینهمه دردی که من و تو تنها داریم توی اتاقهایمان میکشیم، شبانه و روزانه، درمان ندارد. لااقل برای من. هیچوقت.
4.
حتی معجزه آن کتاب هم نتوانست نجاتمان دهد! راستی، «او» قرآن ناطق است. میگویند اهل دلی میگفته هرکس را قرآن نجات ندهد، ولی هم کاری از دستش برای او برنمیآید .
5.
فردا باز برویم بالای پل، به رودخانه زیرش نگاه کنیم. سهشنبه که نبودی، من یک جورِ دیگر به رودخانه زیر پل نگاه میکردم.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا