حالا که رفتم و خواندم، اگر المپیاد هم قبول نشوم ناراحتِ روی زمین ماندن حرفهایم نمیشوم. که چون دیدم سرنوشت جهان باید به اضمحلال برود، و حتی خودیها بیشتر زخم بزنند، و نادانهای مثلا خودی تا میتوانند به گند بکشند و آن طرف هم از خدا خواسته ما را دچارِ پروپاگاندا کنند و بزنند و بکوبند و مردم هم سر تکان بدهند به تصدیق و...
طرف میگفت تریبونها دستِ شماست. خیر رفیق. ما خودمان را کشتیم که حرکتی کنیم، همین «شما» که از «ما» بودند نگذاشتند. تریبون اتفاقا تریبون نیست که ضد تریبون است. و این را هم بگویم، در دهکده جهانی (تایید نمیفرمایید جناب مک لوهان؟) واژه «صاحب تریبون» معنایی ندارد. تریبون برای همه آزاد است و خودتان هم میدانید این بلندگوهایی که دست مثلا «ما»ست، آنقدر دافعه دارد که منفعتش به شما میرسد. بلندگوهای ما را کسانی دست گرفتهاند که نمیخواهند بفهمانند، که میخواهند در مغز «فرو کنند». همچنین است حال و روز چندی از دانشگاههایِ ... که بچه مذهبیها خودکشی میکنند برای مصاحبهاش. پس اینکه «با دستهای بسته پیروز شدیم» و این حرفها - جسارت است - کاملا احمقانه است. جهان، جهان رسانه است، و اهل علم میدانند، همیشه رسانه ملی چون با دیدِ تزریق عقیده تماشا شده، کمتر تأثیری میگذارد و باز هم اهل نظر میدانند، امروز مطبوعات و فضای مجازی نقش اصلی را بازی میکنند. این هم میخواهد تزریق کند، اما در لباس خالههای مهدکودک.
ما یاد نگرفتیم با هم گفتگو کنیم. بی تعصب. شاید خواستیم حقانیت «خودمان» را ثابت کنیم، نه «جریان»مان را. افتادیم رویِ دورِ جنگ. و این شد که حالا از هم کینه داریم. قبل از اینکه تعیین کنیم از جهان چه میخواهیم و آیا آنچه از جهان میخواهیم توهمیست در سایه تحریک احساسات با کلمات حماسه آفرینی که تعبیه آنها «کار» رسانه است، یا واقعیت، طرفدار یک حزب شدیم. چرا؟ چون حرفهای یک نفر به ما کیف داده بود!!! قبل از اینکه سیر جهان را بدانیم، قبل از اینکه بترسیم از مخاطب رسانهها شدن، قبل از اینکه حتی بدانیم آزادی چیست! هوای سالن و فریادها و کسانی که آمده بودند فریاد آزادی بزنند ما را برداشت و ما فکر کردیم همه چیز واقعیست. دیدیم همه مثل خودمان هستند. پیرهنهایشان رنگ شال ماست. همه یک اسم را فریاد میزنند. و خودمان هم نفهمیدیم این هیجانات، دارند برای ما فقدان درست میکنند که خودشان را ترمیم کننده این فقدان نشان دهند و بعد قهرمان بشوند. کما اینکه شدند هم.
آرزوم این است یک روز بدون تعصب، با کسی که مرز بین احساسات و سیاست را میداند راجع به عقایدم حرف بزنم و از عقایدش بشنوم. کنجکاوم بدانم یک آدم عقلانی، که بی بی سی فارسی هنوز نتوانسته عقایدش را به او تحمیل کند، تعریفش از آزادی چیست؟ چرا جریانش را دوست دارد؟ چه هدفی برای این جامعه و این جهان متصور شده که فکر کرده این جریان او را قدمی به سمت این هدف میبرد؟
تا قبل اینها نمیشود با کسی حرف زد. به سیدمرتضی گفته بودم المپیاد را میخواهم که آنجا کنار صدا بلند کردنها صدا بلند کنم. الان میبینم گیرِ همه ما تعصب است. همهمان فقط ادای روشنفکری، ادای آزادگی، ادای عشق در میاوریم. تا وقتی هم را دوست نداشته باشیم و دشمن ببینیم و هم را «عقب مانده» و «بیشعور»، «متحجر» و «تندرو» یا «خائن» و «مزدور» خطاب کنیم، هیچ وقت، هیچ فریادی به نتیجه نمیرسد.
تا وقتی که تا میفهمیم کسی عقیدهای دارد و تویِ آن جمع تنهاست، دورهاش کنیم و اجازه ندهیم حرف بزند و حرف بزنیم و بزنیم و بزنیم که «عقده» خالی کنیم، بین ما، هیچ جایی برای آزادی بیان باقی نخواهد ماند. (این اتفاق بارها برای من افتاده). پس همان بهتر که هر کدام فریادهایمان را سر بدهیم و «شاید» بی هیچ تفکری، مستِ همرنگیهایِ پیراهنها و شالهایمان باشیم. مستِ واژه «آزادی» که تمام سالن یکصدا آن را فریاد میزنند و تو با خودت میگویی این بود آن چیزی که یک عمر دنبالش میگشتم! و فریاد میکشی.
+ من به وجود جریان «افراطی» اذعان دارم. اما در تمام احزاب.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا