ببین، همین الان اگر دست دراز کنم به طلبِ آرامش، عمرا اگر به شیئی بخورد. این اوجی که بچهها ازش حرف میزنند، که برخی لحظات مرا، واکنشهای مرا، تعبیر به زمان و حرکات هنگام اوج گرفتن میکنند، راستش را بگویم، همه کشکند. من هیچ اوجی ندارم. گرفتار شدهام بین یک مشت حرف مسخره، یک مشت خنده حزنآور بیشتر، یک مشت اجبار، یک مشت حیرانی، دلتنگی، تنهایی، سرما. گرفتار شدهام بین دلِ پر و حرفِ کم. حرفی که اصلا معادلِ زبانی و آوایی ندارد. حرفی که چشمیست. حرفی که مترجم چشمی ندارد. حرفی که قرار است آنقدَر ما بین حفره دهان و راهِ گلو بماند، که آخر تبر شود بکوبد به قفا، گردنمان را بزند... لامذهب، آنچنان حرفیست که گفتنش مرگ است و نگفتنش مرگ است و حالت سومی هم اگر از آسمان هبوط کند، باز مرگ است. به که باید گفت؟! تو بگو. ما دچار قحطی شدهایم. نه که امتحان نکرده باشم؛ نه. تویِ چشمهای خیلیها نگاه کردم که بفهمند. اما نبود. آدمش نبود. نه که خودم آدمش باشم ها؛ نه. اما جماعتِ پیش رویِ من، نه اهلند نه نااهل... من لااقل تکلیفم با خودِ نااهلم روشن است. من لااقل زبانه آتش چشمم را به هر رنجی شده مینشانم. اما ببین، اینها، نه اینکه چشم من پر پر باشد ها؛ نه؛ اما اینها چشمهایشان خالیست... نگاهشان که میکنم، دلشوره میگیرم...
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
تاريخ: چهارشنبه
23 خرداد
1397 ساعت: 22:56